خاطره (نسخه قدیمی)

روزهاي مقاومت12

آنجا تاب نمي‌آوردم. هر چه هم مي‌گفتم، كسي گوشش

۱۳۹۳-۳-۲ ۲۳:۱۷

روزهاي مقاومت11

جلوي بيمارستان بودم. يك ماشين آمد، مجروح آورده بود. همين

۱۳۹۳-۳-۲ ۲۳:۱۶

روزهاي مقاومت10

جلوي من زانو زد. تفنگش بين دست‌هايش بود. كتف&zwnj

۱۳۹۳-۳-۲ ۲۳:۱۵

روزهاي مقاومت9

اولين بار بود سپاه مي‌آمد. ديدم خيلي از بچه‌هايي

۱۳۹۳-۳-۲ ۲۳:۱۴

روزهاي مقاومت8

رسيديم بيمارستان. با همان وضع رفتم تو. يكي جلوم را گرفت و

۱۳۹۳-۳-۲ ۲۳:۱۳

روزهاي مقاومت7

زدم زير گريه. گفتم «براي اينكه من بچه‌ي خرمشهرم

۱۳۹۳-۳-۲ ۲۳:۱۲

روزهاي مقاومت6

ماشين گير كرد توي باتلاق. مي‌خواستيم اهواز برويم كه سر از ذوالفقاري 

۱۳۹۳-۳-۲ ۲۳:۱۱

روزهاي مقاومت5

توي اهواز سرباز بودم. هر وقت مي‌خواستم بيايم خرمشهر،

۱۳۹۳-۳-۲ ۲۳:۱۰

روزهاي مقاومت4

 آمدم خانه دوربيم را برداشتم و رفتم طرف مزار. شهدا

۱۳۹۳-۳-۲ ۲۳:۰۹

روزهاي مقاومت3

رسيديم بغل تانك ها. راه ديگري نداشتيم. گفتم «بچه

۱۳۹۳-۳-۲ ۲۳:۰۸