روزهاي مقاومت9

اولين بار بود سپاه مي‌آمد. ديدم خيلي از بچه‌هايي كه مي‌شناسم، آنجا هستند. بيشترشان رفيق‌هاي سيدعلي، داداشم، بودند. غلام من را ديد. پرسيد: «تو اومده‌اي اين جا چه كار؟»

اولين بار بود سپاه مي‌آمد. ديدم خيلي از بچه‌هايي كه مي‌شناسم، آنجا هستند. بيشترشان رفيق‌هاي سيدعلي، داداشم، بودند. غلام من را ديد. پرسيد: «تو اومده‌اي اين جا چه كار؟»

از اين كه توي جمع به اين شلوغي، يكي من را تحويل گرفت، خيلي ذوق كردم. گفتم: «اومدم ببينم چه خبره؟ چه كاري از دست ما برمي‌آمد؟» صحبت مي‌كرديم كه يكي از ساختمان آمد بيرون. غلام دست او را گرفت. كشيد طرف من كه معرفيش بكند. گفت: «اين مثل برادرت، سيدعليه.»

بلند قد بود. قيافه‌اش براي من خيلي جذاب بود. نگاهي بهم كرد و گفت «بارك‌الله.»

«بارك‌الله»اش را تا آخر عمر از يادم نمي‌رود. خيلي خوشم آمد. رفت طرف چند نفر و مشغول صحبت شدند. بس كه حواسم بهش بود، غلام را گم كردم. خيلي دلم مي‌خواست بشناسمش. چند روز توي مسجد جامع ديدمش. صداش مي‌كردند محمد جهان‌آرا بود.

پایان

منبع: روزگاران، کتاب خونین شهر، انتشارات روایت فتح،چاپ اول 1383

 

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.