http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/18278

شناسه خبر: 18278
۱۳۹۳-۳-۲ ۲۳:۱۴

روزهاي مقاومت9

<p style="text-align: justify;" dir="RTL">اولين بار بود سپاه مي&zwnj;آمد. ديدم خيلي از بچه&zwnj;هايي كه مي&zwnj;شناسم، آنجا هستند. بيشترشان رفيق&zwnj;هاي سيدعلي، داداشم، بودند. غلام من را ديد. پرسيد: &laquo;تو اومده&zwnj;اي اين جا چه كار؟&raquo;</p>

اولين بار بود سپاه مي‌آمد. ديدم خيلي از بچه‌هايي كه مي‌شناسم، آنجا هستند. بيشترشان رفيق‌هاي سيدعلي، داداشم، بودند. غلام من را ديد. پرسيد: «تو اومده‌اي اين جا چه كار؟»

از اين كه توي جمع به اين شلوغي، يكي من را تحويل گرفت، خيلي ذوق كردم. گفتم: «اومدم ببينم چه خبره؟ چه كاري از دست ما برمي‌آمد؟» صحبت مي‌كرديم كه يكي از ساختمان آمد بيرون. غلام دست او را گرفت. كشيد طرف من كه معرفيش بكند. گفت: «اين مثل برادرت، سيدعليه.»

بلند قد بود. قيافه‌اش براي من خيلي جذاب بود. نگاهي بهم كرد و گفت «بارك‌الله.»

«بارك‌الله»اش را تا آخر عمر از يادم نمي‌رود. خيلي خوشم آمد. رفت طرف چند نفر و مشغول صحبت شدند. بس كه حواسم بهش بود، غلام را گم كردم. خيلي دلم مي‌خواست بشناسمش. چند روز توي مسجد جامع ديدمش. صداش مي‌كردند محمد جهان‌آرا بود.

پایان

منبع: روزگاران، کتاب خونین شهر، انتشارات روایت فتح،چاپ اول 1383