روزهاي مقاومت3

رسيديم بغل تانك ها. راه ديگري نداشتيم. گفتم «بچه‌ها! بايد از همين جا رد شيم. وقتي راه مي‌ريم، پاتون رو روي زمين نكشين. مواظب باشين صدايي ازتون درنياد. اگه هم ي وقت شليك كردند، نبايد جوابشون رو بديم، وگرنه كار همه‌مان ساخته‌ست.»

رسيديم بغل تانك ها. راه ديگري نداشتيم. گفتم «بچه‌ها! بايد از همين جا رد شيم. وقتي راه مي‌ريم، پاتون رو روي زمين نكشين. مواظب باشين صدايي ازتون درنياد. اگه هم ي وقت شليك كردند، نبايد جوابشون رو بديم، وگرنه كار همه‌مان ساخته‌ست.»

راه افتاديم. آن قسمت، كنار تانك‌ها به خير گذشت. ده متري نرفته بوديم كه يكي از بچه‌ها هول كرد و انگشتش رفت روي ماشه و شليك كرد.

يك هو تانك‌ها چرخيدند طرف ما و زدند؛ چند تا پشت سر هم. شانس آورديم همه از بالاي سرمان رد شدند.

ديدند خبري نيست و جوابي نمي‌آيد، قطع كردند.

پایان

منبع: روزگاران، کتاب خونین شهر، انتشارات روایت فتح،چاپ اول 1383

 

 

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.