روزهاي مقاومت10

جلوي من زانو زد. تفنگش بين دست‌هايش بود. كتف‌هايم را گرفت و گفت: «مردي كه بايد گريه كنه. درسته كه بابات نيست، ولي تو بايد راه اون رو ادامه بدي. تفنگ را بگير و وايسا جلوي دشمن» و تفگش را داد دستم.

بعد از شهادت بابا، عبدالله آمد دلداريم بدهد.

جلوي من زانو زد. تفنگش بين دست‌هايش بود. كتف‌هايم را گرفت و گفت: «مردي كه بايد گريه كنه. درسته كه بابات نيست، ولي تو بايد راه اون رو ادامه بدي. تفنگ را بگير و وايسا جلوي دشمن» و تفگش را داد دستم.

وسط حرف‌هاش بود كه يكي صداش زد. بلند شد و رفت. ديدم من مانده‌ام و تفنگ. دور و بر را نگاه كردم. كسي حواسش به من نبود. من خودم گفتم: «لابد تفنشگ رو داده به من.»

توي اين چند روز چقدر التماس اين و آن را كرده بودم كه به‌م تفنگ بدهند و نداده بودند. ژـ سه را برداشتم. رفتم طرف جاده، سوار وانتي شدم و در رفتم. نصف روز توي پل نو بودم.

شب نشسته بوديم و هندوانه مي‌خورديم. تفنگ را هم گذاشته بودم پهلويم. يك‌هو برگشتم، ديدم تفنگ نيست. دلم ريخت. گفتم: «حالا جواب عبدالله را چي بدم؟»

بالاخره هم نفهميدم كي برش داشته بود. هر كه بود، رسانده بودش دست عبدالله.

پایان

منبع: روزگاران، کتاب خونین شهر، انتشارات روایت فتح،چاپ اول 1383

 

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.