http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/18279

شناسه خبر: 18279
۱۳۹۳-۳-۲ ۲۳:۱۵

روزهاي مقاومت10

<p style="text-align: justify;" dir="RTL">جلوي من زانو زد. تفنگش بين دست&zwnj;هايش بود. كتف&zwnj;هايم را گرفت و گفت: &laquo;مردي كه بايد گريه كنه. درسته كه بابات نيست، ولي تو بايد راه اون رو ادامه بدي. تفنگ را بگير و وايسا جلوي دشمن&raquo; و تفگش را داد دستم.</p>

بعد از شهادت بابا، عبدالله آمد دلداريم بدهد.

جلوي من زانو زد. تفنگش بين دست‌هايش بود. كتف‌هايم را گرفت و گفت: «مردي كه بايد گريه كنه. درسته كه بابات نيست، ولي تو بايد راه اون رو ادامه بدي. تفنگ را بگير و وايسا جلوي دشمن» و تفگش را داد دستم.

وسط حرف‌هاش بود كه يكي صداش زد. بلند شد و رفت. ديدم من مانده‌ام و تفنگ. دور و بر را نگاه كردم. كسي حواسش به من نبود. من خودم گفتم: «لابد تفنشگ رو داده به من.»

توي اين چند روز چقدر التماس اين و آن را كرده بودم كه به‌م تفنگ بدهند و نداده بودند. ژـ سه را برداشتم. رفتم طرف جاده، سوار وانتي شدم و در رفتم. نصف روز توي پل نو بودم.

شب نشسته بوديم و هندوانه مي‌خورديم. تفنگ را هم گذاشته بودم پهلويم. يك‌هو برگشتم، ديدم تفنگ نيست. دلم ريخت. گفتم: «حالا جواب عبدالله را چي بدم؟»

بالاخره هم نفهميدم كي برش داشته بود. هر كه بود، رسانده بودش دست عبدالله.

پایان

منبع: روزگاران، کتاب خونین شهر، انتشارات روایت فتح،چاپ اول 1383