روزهاي مقاومت7
تازه از خرمشهر رسيده بودم. رفتم پادگان. ديدم برايم سه روز غيبت رد كردهاند. جنگ بود. سه روز غيبت، مجازاتش اعدام بود. گذاشتم و رفتم استانداري. اتاق جنگ. الكي يك اسمي دادم و رفتم تو. خيليها آن جا بودند؛ آقاي خلخالي، فلاحي، چمران. قبلش هيچ فكر نكرده بودم كه ميخواهم ه بگويم. رفتم زير يك طاق و با صداي بلند گفتم: «من اومدهم اينجا، اعدامم كنين.»
صدا پيچيد. همه ساكت شدند.
دو تا از دوستاهايم هم باهام بودند. مسلح بوديم. فكر كردند تروريستيم. همه دست به اسلحه شدند. يك سرهنگ دويد طرف ما كه جلويمان را بگيرد.
خلخالي پرسيد: «به چه جرمي؟»
زدم زير گريه. گفتم «براي اينكه من بچهي خرمشهرم. اون جا جنگه و من بايد بمونم اينجا توي پادگان. ديشب از خرمشهر برگشتهم، برام سه روز غيبت رد كردهند. به من ميگن سرباز فراري. حالا هم اومدهم اعدامم كنين.»
همه چيز درست شد. خلخالي يك امريه داد بهمان. قرار شد از آن به بعد با نيروهاي مردمي خرمشهر باشيم.
پایان
منبع: روزگاران، کتاب خونین شهر، انتشارات روایت فتح،چاپ اول 1383
ثبت دیدگاه