روزهاي مقاومت8
رسيديم بيمارستان. با همان وضع رفتم تو. يكي جلوم را گرفت و گفت: «اين چيه؟ مسخرهبازي راه انداختهاي؟»
با وانت مجروح ميبرديم بيمارستان. دو تا كوكتل دستم بود. مانده بودم چهكارشان كنم. يكي از بچهها گفت: «بنداز دور گردنت.»
من هم با بچگي گفتم «چشم.»
با يك طناب انداختمشان دور گردنم.
رسيديم بيمارستان. با همان وضع رفتم تو. يكي جلوم را گرفت و گفت: «اين چيه؟ مسخرهبازي راه انداختهاي؟»
گفتم «نه به خدا، اينا كوكتلن. ميخوام باهاشون تانك بزنم.»
كمي براندازم كرد و گفت: «خب، بذارشون كنار، بيا اين جا.»
مجروحي كه رسانده بوديم، شهيد شده بود. حمايلش را باز كرد. دو تا نارنجك داشت. دادشان به من. كلي ذوق كردم. گرفتمشان و با طناب از كمربندم آويزان كردم.
گفتم: «حالا كه مسلح شدم، بروم پادگان دژ.»
پایان
منبع: روزگاران، کتاب خونین شهر، انتشارات روایت فتح،چاپ اول 1383
ثبت دیدگاه