http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/18277

شناسه خبر: 18277
۱۳۹۳-۳-۲ ۲۳:۱۳

روزهاي مقاومت8

<p style="text-align: justify;" dir="RTL">رسيديم بيمارستان. با همان وضع رفتم تو. يكي جلوم را گرفت و گفت: &laquo;اين چيه؟ مسخره&zwnj;بازي راه انداخته&zwnj;اي؟&raquo;</p>

با وانت مجروح مي‌برديم بيمارستان. دو تا كوكتل دستم بود. مانده بودم چه‌كارشان كنم. يكي از بچه‌ها گفت: «بنداز دور گردنت.»

من هم با بچگي گفتم «چشم.»

با يك طناب انداختمشان دور گردنم.

رسيديم بيمارستان. با همان وضع رفتم تو. يكي جلوم را گرفت و گفت: «اين چيه؟ مسخره‌بازي راه انداخته‌اي؟»

گفتم «نه به خدا، اينا كوكتلن. مي‌خوام باهاشون تانك بزنم.»

كمي براندازم كرد و گفت: «خب، بذارشون كنار، بيا اين جا.»

مجروحي كه رسانده بوديم، شهيد شده بود. حمايلش را باز كرد. دو تا نارنجك داشت. دادشان به من. كلي ذوق كردم. گرفتمشان و با طناب از كمربندم آويزان كردم.

گفتم: «حالا كه مسلح شدم، بروم پادگان دژ.»

پایان

منبع: روزگاران، کتاب خونین شهر، انتشارات روایت فتح،چاپ اول 1383