روزهاي مقاومت4
آمدم خانه دوربيم را برداشتم و رفتم طرف مزار. شهدا خيلي زياد بودند. چندتايي عكس ازشان گرفتم.
چند روز كه گذشت، ديگر مطمئن شديم مدرسهها باز نميشود.
آمدم خانه دوربيم را برداشتم و رفتم طرف مزار. شهدا خيلي زياد بودند. چندتايي عكس ازشان گرفتم.
همين طور ميگشتم كه يك پسگردني بهم خورد. برگشتم. ديدم همسايهمان است.
دوربين را از دستم گرفت. گفت: «بچهجون! الان وقت عكس گرفتنه؟ اين هم جاي كمكته؟»
عصري دوباره رفتم جنتآباد. جنازه پشت جنازه ميرسيد. اصلاً وقت نميكردند قبر بكنند.
همه چيز به هم ريخت بود. آب هي قطع و وصل ميشد.
ديگر نميتوانستم بايستم و تماشا كنم.
آستينهايم را زدم بالا و رفتم كمك.
پایان
منبع: روزگاران، کتاب خونین شهر، انتشارات روایت فتح،چاپ اول 1383
ثبت دیدگاه