سیدعبدالله کاظمی در روایتی خواندنی به ماجرای اولین دیدارش با حاج احمد متوسلیان و شهید همت در
میخواستم با خانواده در تماس باشم که موفق نشدم. در گوشهای راننده ماشینی صدا میزد
وقتی برگشتم پیکر مطهر و خون آلود علی را در آغوش اسماعیل وکیلزاده
یه لیوان آب برات آوردم. دیدم بچهها تمام اتاقو ریختن به هم.
(( فلان فلان شده ها...خیار درشت را خودتان می خورید و هر چی خیار ریز و نرسیده است را برای ما می
یکی از بچه های مشهد به نام حسین صاحب الزمانی در آسایشگاه کنار من می
هر وقت که به هر دلیلی مثلا وضو گرفتن و یا سرکشی به نگهبانان خط و...
یک روز پیرزنی که به خاطر زمین با همسایگانش دعوا کرده بود، با
مسیب همشهری مجید بود و خیلی با هم انس و الفت داشتند. مجید یادش می
یکی از این فرشته های آسمانی «شهید علی پاشایی» بود؛