در عملیات والفجر یک؛ از آتشبار تقاضای یک راکت اولیه کردم. یک موشک
یکی از روزها ساعت حدود دو بعد از ظهر بود که در آن گرمای شدید هوا
ماجرای مشکل اعزامم را برای برادر فضلی تعریف کردم. او از سبزی&zwnj
باران باریدن گرفت؛ آن هم بارانی سیلآسا. همه ناامیدانه و بهت
در دوران اسارت شعرها را روی زرورق سیگار یا پاکت سیمان مینوشتم. مداد که نداشتیم! با سُرب،
لودری منهدم شده بین ما و عراقیها مانده بود که بچهها شب
فرمانده کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح میگوید: در
بعد از ده دقیقه دشمن بعثی چنان آتشی رویمان ریخت بطوری که همه
فردای آن روز به بیمارستان رفتیم و پس از ثبت نام و دریافت کارت و پلاک
مرحوم محمدنیا هم گفته بود: بابا اینها از بچههای تیپ و گردان ادواتند. در این لحظه مسئول