خاطره (نسخه قدیمی)

وقتی اسیر عراقی به زبان فارسی معبر را نشان داد

در عملیات والفجر یک؛ از آتشبار تقاضای یک راکت اولیه کردم. یک موشک

۱۳۹۵-۶-۶ ۱۸:۵۹

وقتی سرباز عراقی با کلاهش گولم زد!

یکی از روزها ساعت حدود دو بعد از ظهر بود که در آن گرمای شدید هوا

۱۳۹۵-۶-۶ ۱۴:۳۰

دستور اعزام به جبهه روی تکه کاغذ سبزی فروش +عکس

ماجرای مشکل اعزامم را برای برادر فضلی تعریف کردم. او از سبزی&zwnj

۱۳۹۵-۶-۶ ۰۴:۰۰

معجزه‌ باران در میدان مین/ عراقی ها باورشان نمی شد

باران باریدن گرفت؛ آن هم بارانی سیل‌آسا. همه ناامیدانه و بهت

۱۳۹۵-۶-۶ ۰۳:۵۸

اسارت، آغاز طوفان «شاعری» در من بود

در دوران اسارت شعرها را روی زرورق سیگار یا پاکت سیمان می‌نوشتم. مداد که نداشتیم! با سُرب،

۱۳۹۵-۶-۳ ۲۰:۵۸

ماجرای لودری که هر شب دست به دست می‌شد

لودری منهدم شده بین ما و عراقی‌ها مانده بود که بچه‌ها شب

۱۳۹۵-۶-۳ ۱۴:۳۵

خاطره سردار باقرزاده از شهید لاجوردی

فرمانده کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح می‌گوید: در

۱۳۹۵-۶-۲ ۰۳:۵۸

ایفا را زدیم و به جای تشویق، تنبیه شدیم!

بعد از ده دقیقه دشمن بعثی چنان آتشی رویمان ریخت بطوری که همه

۱۳۹۵-۶-۱ ۲۳:۱۸

صدا زدند؛ «دُکی» به فریادمان برس!

فردای آن روز به بیمارستان رفتیم و پس از ثبت نام و دریافت کارت و پلاک

۱۳۹۵-۶-۱ ۲۰:۳۱

وقتی لو رفتیم که ارتشی نیستیم!

مرحوم محمدنیا هم گفته بود: بابا اینها از بچه‌های تیپ و گردان ادواتند. در این لحظه مسئول

۱۳۹۵-۶-۱ ۱۷:۳۷