بعد از آزادی از اسارت بعثیها به دیدار امام رفتیم و به نیابت از
علیرضا صبح که برای بیدار کردن بچهها به داخل سنگرها میرود
سر و کله پیر زنی پیدا شد. او آمد به طرف من و پرسید: «شهردار خوبو کجاست؟»، مردم از شدت
رفتار شهید عراقی در زندان که تلاش می کرد اتحاد مبارزین را حفظ نماید،
هر روز در بیمارستان تعداد زیادی مجروح و شهید میآورند که در
تابستانها، رضا کار میکرد. پول در میآورد. همیشه هم
هفت هشت تا از بچههای گردان سوار وانت شده بودند که برن جلو، ناگهان یه خمپاره اومد وسط&zwnj
بعد از من علی برادرم بلند شد و خودش را معرفی کرد. آقای علایی پرسید: «شما با محمد میرزایی چه
سر صحبت رو باز کردم تا حس و حالش عوض بشه. حسن رو کرد بهم و گفت من
آزاده دوران دفاع مقدس گفت: اگر جوانان و نوجوانان بخواهند در همه&zwnj