خاطره (نسخه قدیمی)

ميهمان يونس (شهيد حسن كارآمد)

فهميديم كه وارد خاك عراق شده‏ايم. شوق و شادي برادران

۱۳۹۳-۴-۱۳ ۱۶:۵۹

وصيتهاي جالب

خيلي تعجب كردم و گفتم: «عباس! تو همان طلبه‏ي هم‏محل ما

۱۳۹۳-۴-۱۳ ۱۶:۵۶

پیشگویی شهادت

شب عمليات طريق‏القدس، ساعت دو و نيم شب بدون اين كه خوابي

۱۳۹۳-۴-۱۳ ۱۶:۵۳

با خون نوشت:السلام عليك يااباعبدالله

وقتى بعد از نماز، مفاتيح به دست مى‏گرفت و با آهنگ دلنواز دعا مى

۱۳۹۳-۴-۱۳ ۱۶:۵۲

نتوانستم بگذرم

گفت : ‹‹ ماشين را كه در پاركينگ گذاشتم ، در مسير

۱۳۹۳-۴-۱۳ ۱۶:۵۰

حرف از جدايي

قبلاً هيچ وقت اصغر اجازه نمي داد به راحتي درباره مرگ خودم و اتفاقاتي

۱۳۹۳-۴-۱۳ ۱۶:۴۹

مهريه یک جلد قرآن و یک اسلحه !

اي كاش اين حرف را نمي زدم ، چون وقتي اين جمله را گفتم ، حسين

۱۳۹۳-۴-۱۳ ۱۶:۴۸

مى‏خواهم مثل مولايم لب تشنه باشم

مى‏خواهم بنويسم؛ ولى ديگر قلم توان نوشتن را ندارد و مركبم ديگر

۱۳۹۳-۴-۱۳ ۱۶:۴۷

موج رمل ، موج آتش

موجي ديگر از آتش و انفجار در راه بود . سنگرها چاله هايي بود با چند

۱۳۹۳-۴-۱۳ ۱۶:۴۶

زمزمه هاي آسماني

تقريباً داشتيم اميدمان را از دست مي داديم كه چند نفر از بچه

۱۳۹۳-۴-۱۳ ۱۶:۴۴