فهميديم كه وارد خاك عراق شدهايم. شوق و شادي برادران
خيلي تعجب كردم و گفتم: «عباس! تو همان طلبهي هممحل ما
شب عمليات طريقالقدس، ساعت دو و نيم شب بدون اين كه خوابي
وقتى بعد از نماز، مفاتيح به دست مىگرفت و با آهنگ دلنواز دعا مى
گفت : ‹‹ ماشين را كه در پاركينگ گذاشتم ، در مسير
قبلاً هيچ وقت اصغر اجازه نمي داد به راحتي درباره مرگ خودم و اتفاقاتي
اي كاش اين حرف را نمي زدم ، چون وقتي اين جمله را گفتم ، حسين
مىخواهم بنويسم؛ ولى ديگر قلم توان نوشتن را ندارد و مركبم ديگر
موجي ديگر از آتش و انفجار در راه بود . سنگرها چاله هايي بود با چند
تقريباً داشتيم اميدمان را از دست مي داديم كه چند نفر از بچه