زمزمه هاي آسماني

تقريباً داشتيم اميدمان را از دست مي داديم كه چند نفر از بچه هاي پشتيباني با يك آمبولانس به سراغ مان آمدند و ما را به اهواز بردند و از آنجا به بيمارستان آيت اله كاشاني اصفهان اعزام شديم .

سال 1359 از طريق جهاد كشاورزي رفتم اهواز و در واحد ماشين آلات مشغول كار شدم .
با اين كه در اهواز كار زياد بود ، اما تعدادي از بچه ها را به بستان فرستادند .
من هم به همراه دو تن از دوستان نزديكم سالاري و دهقان پور كه از بچه هاي جيرفت بودند ، تصميم گرفتم به بستان برويم ، اما هر دوي آنها در همان روزهاي اول به شهادت رسيدند .
من در قسمت تعمير ماشين آلات كار مي كردم و به همين دليل بيشتر در قسمت پشتيباني بودم .
در آبان ماه سال 1364 براي تعمير چند دستگاه سنگين رفتم آبادان . در حال تعمير يك لودر بودم كه دشمن آن منطقه را بمباران كرد .
من از ناحيه سر و سينه مجروح شدم و موج انفجار هم تا مدت ها آزارم مي داد آن لحظه فقط من و دوستم مهرودي كنار دستگاه بوديم كه هر دو مجروح شديم .
كسي نبود ما را به بيمارستان ببرد . مدتي همان جا روي زمين دراز كشيديم .
تقريباً داشتيم اميدمان را از دست مي داديم كه چند نفر از بچه هاي پشتيباني با يك آمبولانس به سراغ مان آمدند و ما را به اهواز بردند و از آنجا به بيمارستان آيت اله كاشاني اصفهان اعزام شديم .
بعد از ترخيص از بيمارستان ، مجدداً به خرمشهر برگشتم .
شهر يكپارچه دود و آتش بود . بچه ها شب قبل از رسيدن ، 18-17 هزار عراقي را اسير كرده بودند .

 

من و تعدادي از بچه هاي جهاد مسئول انتقال آنها به پشت خط شده بوديم .

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.