قول مي دهم تا زنده ام وقتي بيدار شد ، تختش را مرتب كنم و ليوان
يك هفته مامان بيمارستان بود و مصطفي به من سفارش كرد كه بالاي
انتقال تجربيات خود به دوستان و برادران همرزم از طريق گفتگو يا
شنيده ام که عروس در مراسم عقد هر چه از خداوند بزرگ بخواهد
دستي که به قلبش آرامش داده بود و به آستانه مسجد جامع خرمشهر
شب رفتيم مقر. بچه ها از من خواستند برايشان ني بزنم ، اما هرچه
هنوز صحبت های فرمانده به اتمام نرسیده بود که با گلوله دشمن به شهادت
شبكه ها پر بودند از تصوير مردي كه بعد از خوابي سي ساله، بيدار شد و
مادر چادر را از صورتش كنار زد. پسر دنبال پرستار راه افتاد. مادر بلند