خاطره (نسخه قدیمی)

شهید باکری؛ اشكال دارد خانوم !

وقتي او به خانه آمد ، روي دستش پنج شش قرص نان بود . هنوز حرف نزده ، رو كرد به من و گفت : اين
۱۳۹۳-۴-۱۴ ۱۸:۴۳

تخت را مرتب مي كرد و شير مي آورد

قول مي دهم تا زنده ام وقتي بيدار شد ، تختش را مرتب كنم و ليوان

۱۳۹۳-۴-۱۴ ۱۸:۴۱

اشك و بوسه؛ خاطره ای از شهید چمران

يك هفته مامان بيمارستان بود و مصطفي به من سفارش كرد كه بالاي

۱۳۹۳-۴-۱۴ ۱۸:۳۳

اوقات فراغت در جبهه ها

انتقال تجربيات خود به دوستان و برادران همرزم از طريق گفتگو يا

۱۳۹۳-۴-۱۳ ۱۷:۲۸

دعای شهادت سرسفره عقد !

شنيده ام که عروس در مراسم عقد هر چه از خداوند بزرگ بخواهد

۱۳۹۳-۴-۱۳ ۱۷:۰۸

سجده اي ديگر

دستي که به قلبش آرامش داده بود و به آستانه مسجد جامع خرمشهر

۱۳۹۳-۴-۱۳ ۱۷:۰۶

حبيب ديگر حرف نمي زند

شب رفتيم مقر. بچه ها از من خواستند برايشان ني بزنم ، اما هرچه

۱۳۹۳-۴-۱۳ ۱۷:۰۵

فرمانده امام زمان (عج) است

هنوز صحبت های فرمانده به اتمام نرسیده بود که با گلوله دشمن به شهادت

۱۳۹۳-۴-۱۳ ۱۷:۰۴

آخرين بازمانده از نسلي گم شده ( قسمت دوم )

شبكه ها پر بودند از تصوير مردي كه بعد از خوابي سي ساله، بيدار شد و

۱۳۹۳-۴-۱۳ ۱۷:۰۳

آخرين بازمانده از نسلي گم شده (قسمت اول )

مادر چادر را از صورتش كنار زد. پسر دنبال پرستار راه افتاد. مادر بلند

۱۳۹۳-۴-۱۳ ۱۷:۰۲