خاطره (نسخه قدیمی)

شبی که مادر «حاج علی» ظرف رزمندگان را شست

شهید حمید شاه حسنی با خنده گفت این چه سئوالیه؟ کی باید ظرف ها رو

۱۳۹۵-۵-۱۷ ۱۶:۱۸

شرطی که «علی» گذاشت تا من را برای نماز شب بیدار کند

رفتارش طوری بود که وقتی می خواستی با او ارتباط برقرار کنی، معنویاتش روی آدم تأثیر می گذاشت.

۱۳۹۵-۵-۱۷ ۱۳:۱۸

ابداع شهید برای تهویه سنگر

از همان روزهای اول با بچه‌های گروه قاطی می شد. یادمه تو برگشتها

۱۳۹۵-۵-۱۶ ۱۸:۰۲

از اسیری که در سنگرش پنهان شده بود تا شهادت با گلوله مستقیم تانک

همه متأثر رفتیم داخل یه سنگر، نمی شد اون صحنه رو از ذهن خارج کرد.

۱۳۹۵-۵-۱۶ ۱۶:۲۹

دست و پایم را قطع کنید ولی به چشمانم کاری نداشته باشید

رئیس سازمان حج و زیارت گفت:من اینها را نوشتم و به مهدی دادم. همین که

۱۳۹۵-۵-۱۵ ۲۳:۳۶

یک عکس و یک خاطره از عملیات نصر7

یکی از رزمندگان حاضر در عملیات نصر 7، در بخشی از خاطرات خود از دوران

۱۳۹۵-۵-۱۵ ۱۳:۴۵

خاطرات روزانه یک رزمنده یزدی از عملیات نصر7

اوایل تیرماه 1366 به دستور فرمانده تیپ، همه نیروها به جز نیروهای

۱۳۹۵-۵-۱۵ ۱۳:۴۱

آزاده ای که نام ونشانی نداشت

صدای چکاندن تفنگ آمد ولی من احساس کردم که به من تیتری اصابت نکرده.

۱۳۹۵-۵-۱۴ ۱۷:۲۴

شیر و عسل در سنگر عراقی‌ها

چون باطری بیسیم در حال تمام شدن بود، شب در همان سنگر تنهایی خوابیدم

۱۳۹۵-۵-۱۳ ۱۷:۴۳

اشک شهید ابراهیم هادی برای پیرمرد فقیر

از آن پیرمرد عذرخواهی کردیم و به راهمان ادامه دادیم. بین راه از آینه

۱۳۹۵-۵-۱۳ ۱۳:۲۱