دست و پایم را قطع کنید ولی به چشمانم کاری نداشته باشید
به گزارش تا شهدا؛ مهندس سعید اوحدی رئیس سازمان حج و زیارت با حضور هیئت فرزندان شهدای اسلام ضمن تبریک میلاد حضرت معصومه (س) و آغاز دهه کرامت، حضور در مجالس منور به نور شهدا را مقتنم شمرد و عرایض خود را در سه بخش شهدای آزاده، شهدای مدافع حرم و شهدای منا بیان کرد.
وی زنده نگه داشتن یاد و خاطره شهدا را بسیار مهم دانست و هدف از این کار را بسیار والا معرفی کرد و گفت: اگر در مجالس شهدا حضور پیدا می کنیم به این علت است که در اقیانوس عمیق و پاک شهدا خودسازی کنیم و در راستای حفظ ارزشهای شهدا گام برداریم تا روح و جسم و سبک زندگیمان را شهدایی کنیم.
رئیس سازمان حج و زیارت خطاب به خانواده های شهدا بیان کرد: همیشه افتخار کنید به اینکه عزیزانتان به اوج ملکوت رسیدند. ما باید سعی کنیم به آنها ملحق شویم و در مسیر آنها گام برداریم. شهدا ره صد ساله را یک شبه رفتند. حالا ما مانده ایم و ورطه های هولناک دنیای مدرن؛ ما باید با حضور در چنین جلساتی خود را همرنگ شهدا کنیم تا در کوره راههای زندگی گمراه نشویم.
وی در اینجا عرایض خود را با بیان سه خاطره ادامه داد.
اوحدی ابتدا خاطره از اردوگاه "موصل" عراق که محل اسکان اسرای ایرانی بود بیان کرد.
در سال ۶۱ در اردوگاه موصل با کمترین امکانات اسکان داده شدیم. در اردوگاه یک نوجوان ۱۳ ساله بود به نام "مهدی حاج کرمی" که از ناحیه پا مجروح شده بود و به دلیل رسیدگی نکردن بعثی ها و نبود امکانات پزشکی عفونت کرده بود. وقتی مهدی را به اتاق درمانگاه بردند وضعش بدتر شد و عفونت به خونش رسید و شنوایی اش را از دست داد. در سال ۶۲ پزشک صلیب سرخ خواست با مهدی حرف بزند و من مسئول ترجمه را بر عهده داشتم. پزشک گفت: به مهدی بگو از بین رفتن شنوایی اش به علت عفونتی است که وارد خونش شده؛ اگر سریع عمل نشود تمام اعضا و خواسش را از دست خواهد داد. اما برای انجام عمل باید رضایتنامه ای را امضا کند چون ممکن است مجبور شویم یکی از اعضایش را قطع کنیم. من اینها را نوشتم و به مهدی دادم. همین که این مطلب را خواند یک قطره اشک از چشمش سرازیر شد. پزشک گمان کرد مهدی ترسیده و علت را پرسید. مهدی در پاسخ گفت: من نترسیدم و آماده ام که دست یا پایم را قطع کنید ولی با چشمهایم کاری نداشته باشید چوت فبل از عملیات قرار بود به محضر امام برسم و ایشان را ببینم آرزو دارم وقتی آزاد شدم ایشان را ببینم.
مهدی چند روز بعد در بیمارستان شهید شد و پیکرش در قبرستان موصل به خاک سپرده شد.
رئیس سازمان حج و زیارت در خاطره ای دیگر از شهدای مدافع حرم یاد کرد که در ادامه می خوانیم.
سال ۶۷ از زندان زندان "الرشید" بغداد منتقل شدیم به اردوگاه "تکریت". در این اردوگاه جمعا ۹۰ نفر بودیم و توفیق همراهی با حاج آقا ابوترابی نصیبمان شد. در آنجا سربازی بود به نام "کاظم" که از قضا شیعه بود. کاظم بیشترین شکنجه ها را نسبت به اسرا انجام می داد و در لحظه موجب رنج و عذاب آنها می شد. یک روز دیدیم کاظم یک گوشه از اردوگاه با حاج آقا ابوترابی درد دل می کند. بسیار متعجب شدیم. شب از حاج آقا شرح ماوقع را جویا شدیم حاج آقا گفت: کاظم متحول شده و به من گفته: من شیعه هستم. مادرم امروز صبح از من پرسید "آیا تو اسیر سیدی را اذیت می کنی؟" من حقیقت را نگفتم. وقتی علت را پرسیدم مادرم گفت " دیشب خواب حضرت زینب (س) را دیدم که به من گفتند عجب دارم از اینکه فرزندت عزیزی از عزیزان ما را آزار می دهد."
کاظم با این جمله متحول شد و از حاج آقا ابوترابی حلالیت طلبید. سالها گذشت و صدام سقوط کرد. کاظم به ایران آمد و از تک تک آن ۹۰ نفر حلالیت طلبید. مدتی قبل با خبر شدیم که دو سال پیش به جمع شهدای مدافع حرم پیوسته و در "زینبیه" به شهادت رسیده است.
فضای جلسه با همیشه فرق داشت؛ باران چشمها شروع به بارش کرده بود که اوحدی به بیان خاطره ای از شهدای منا پرداخت.
پس از وقوع فاجعه منا ما باید از بین ۶۰۰۰ شهید، ۴۶۴ عزیز ایرانی را شناسایی می کردیم. بسیار کار سختی بود. دولت صعودی هیچ کمکی نمی کرد و هیچ قدمی در راستای بهبود وضعیت موجود انجام نمی داد. در سردخانه ها سه میلی متر خونابه و آهک جمع شده بود. هر وقت ما به آنجا می رفتیم موقع برگشت مجبور بودیم کفشهایمان را با فرچه بشوییم تا خونابه ها پاک شوند.
یک روز ساعت چهار صبح "محمد شرافتی" مسئول امور تفحص به من گفت: امروز روز عجیبی بود. ما ۲۵ شهید را شناسایی کردیم. به او گفتم چطور ممکن است. با اشکی که در چشمش حلقه زده بود گفت: امروز تصمیم گرفتیم هر شهیدی را که پیدا کردیم از ائمه خواستیم تا همین شهید واسطه شود برای پیدا کردن شهید بعدی.
اوحدی در همین لحظه با اشاره به حضور سردار انصاری پدر شهید عمار انصاری در جلسه خاطره ای شهید انصاری بیان کرد.
اتاق عمار انصاری کنار اتاق من بود. پدر شهید تاکید کرده بود که امسال احرام نمی بندی و فقط خدمت زائران را می کنی. شب هفتم عمار به من گفت اگر اجازه دهید بروم تمتع را انجام دهم من هم قبول کردم.
روز عرفه احرام بست و غسل کرد. گویی می دانست رفتنی شده. پس از آنکه پیکرش را شناسایی کردیم قرار شد نبش قبر کنیم و پیکرش را به ایران بفرستیم که سردار انصاری به من زنگ زد و گفت "نیازی نیست او را به ایران منتقل کنید. ما وصیت نامه اش را دیشب باز کردیم. نوشته من از این سفر بر نمی گردم مرا در مکه دفن کنید."
رئیس سازمان حج و زیارت خطاب به فرزندان و خانواده های شهدا توصیه کرد مجالسی که منور به نور شهدا هستند بسیار با اهمیت هستند و باید با حضور در این محافل درس زندگی بیاموزیم.
ثبت دیدگاه