من سر پا بودم و فقط می خواستم یک عکس از کمرم که مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود بیاندازم و مطمئن
اگر خاطرات طنزگونه شهدا را بررسی کنیم می فهمیم که با هم خندیدن چه لذتی دارد. خنده هایی که بوی
اون نیروی پیاده که تیر خورده بود قسمت پایین قلبش رو گذاشتیم روی دوش
ستاد جنگهای نامنظم از یادگاریهای شهید چمران طی دفاع مقدس بود که برخلاف نامش، نظم خاصی
من همچنلان پشت خاکریز افتاده بودم، گاه با زحمت جای خود را پشت خاکریز
عاقبت عراقی پیشقدم و بلند شد و با یک جست از سنگر بیرون پرید. حرکت
فرمانده قرارگاه مشترک راهیان نور غرب و شمالغرب گفت: شهید فرزانه از
یکدفعه گفت:" جواد تویی؟" و بعد آرپیجی را از من گرفت
اون روز بعد از ظهر ما دچار گرسنگی و تشنگی شده بودیم چون شب قبل که به
من و جواد توکلی بدون هماهنگی فرماندهی گردان ادوات یک قبضه 60 چریکی