شب را همانجا در اتاق افسرها ماندم. یکی از افسرها زیراندازی را
گفتم: «خدایا نذر نماز صاحبالزمان(عج) میکنم، تو فقط
یکی از آشنایان به محض دیدن ما، دوان دوان آمد و پس از چندین بار
گفت: «چرا از تهران آمدی؟» گفتم: «با حملهای
خرین نفری را که از فامیل دیدم، عمویم بود. گفت: «مواظب خودت باش
دوباره بعد 33سال یادواره گردان 8 سپاه بود که باز هم از شهید حسین
من تصمیم گرفتم هر طور شده قاب عکس شاه را که در مدرسه نصب بود، بشکنم.
در عملیات کربلای پنج و والفجر هشت که تعداد زیادی از غواصان شهید شده
خمپارهانداز که انگار موقع آموزش، حواسش به مطالب ارائهشده
«فضا به گونهای بود که لحظهای رگبار تیر دشمن را بر