خاطره (نسخه قدیمی)

برایم سخت بود در اتاقی که مردها هستند، بخوابم

شب را همان‌جا در اتاق افسرها ماندم. یکی از افسرها زیراندازی را

۱۳۹۵-۸-۱۶ ۱۲:۲۲

جانم برود مهم نیست، فقط ناموسم را حفظ کن

گفتم: «خدایا نذر نماز صاحب‌الزمان(عج) می‌کنم، تو فقط

۱۳۹۵-۸-۱۵ ۱۵:۰۴

وقتی خبر شهادتمان را از زبان دیگران شنیدیم!

یکی از آشنایان به محض دیدن ما، دوان دوان آمد و پس از چندین بار

۱۳۹۵-۸-۱۴ ۱۳:۱۷

داخل کانال بودم که عراقی‌ها اسیرم کردند

گفت: «چرا از تهران آمدی؟» گفتم: «با حمله‌ای

۱۳۹۵-۸-۱۳ ۱۲:۴۱

به تنها چیزی که فکر نمی‌کردم، اسارت بود

خرین نفری را که از فامیل دیدم، عمویم بود. گفت: «مواظب خودت باش

۱۳۹۵-۸-۱۲ ۱۸:۰۰

می گفت تو تکبیر بگو من شلیک می‌کنم

دوباره بعد 33سال یادواره گردان 8 سپاه بود که باز هم از شهید حسین

۱۳۹۵-۸-۱۱ ۱۲:۱۷

قاب عکس شاه را شکستم و با مدرسه خداحافظی کردم

من تصمیم گرفتم هر طور شده قاب عکس شاه را که در مدرسه نصب بود، بشکنم.

۱۳۹۵-۸-۱۰ ۱۸:۵۲

صورت شهدا را می‌شست و سربند یا زهرا(س) می‌بست

در عملیات کربلای پنج و والفجر هشت که تعداد زیادی از غواصان شهید شده

۱۳۹۵-۸-۱۰ ۱۳:۴۰

از خمپاره‌انداز ناشی تا روایت گل نرگس یک شهید

خمپاره‌انداز که انگار موقع آموزش، حواسش به مطالب ارائه‌شده

۱۳۹۵-۸-۱۰ ۰۳:۱۳

چهره مادرم را در محاصره تجسم کردم

«فضا به گونه‌ای بود که لحظه‌ای رگبار تیر دشمن را بر

۱۳۹۵-۸-۱۰ ۰۱:۵۲