از خمپارهانداز ناشی تا روایت گل نرگس یک شهید
تا شهدا؛ امروز که حدود چهار دهه از آغاز جنگ تحمیلی میگذرد، هنوز مؤلفه مهم مقاومت در رگ و خون مردم ایرانزمین جریان دارد و با تقدیم زیباترین گلها در دفاع از حریم اهل بیت (ع) در محور مقاومت بهشیوایی این نهضت ناب عاشورایی تفسیر شد.
یکی از مهمترین راههای اشاعه فرهنگ مقاومت نگاهی عالمانه به رویدادهای روزهای دفاع و احوالات و مناسک شهداست؛ از این روز خبرگزاری فارس در مازندران طی روالی ثابت گزارشهایی را در همین زمینه با نشستن پای صحبتهای اهالی دفاع مقدس و خانوادههای شهدا تولید میکند که در ادامه نسخهای دیگر از این میراث ماندگار از نظرتان میگذرد.
* خمپارهانداز ناشی
قدیر علیزاده از رزمندگان ساروی دوران دفاع مقدس اظهار میکند: به هر زحمتی بود جاده «چهل مارپیچ» روی «گرده رش» توسط مهندسی سپاه و جهاد احداث شد، قبل از این که کار احداث شروع شود، بیشتر بچهها میگفتند: «این کار شدنی نیست». ولی وقتی جاده به همت و تلاش واحد مهندسی ساخته شد، آنهایی که میگفتند شدنی نیست، دهانشان از تعجب باز مانده بود.
نخستین گروهی که قرار شد روی ارتفاعات «آسوس» مستقر شوند، کردهای معارض عراقی بودند که در کنار ما با ارتش بعث عراق میجنگیدند، از آنجا که این کوه مشرف به مواضع عراقیها بود، فرماندهان تصمیم گرفتند یک قبضه خمپاره 120 میلیمتری به معارضان کرد تحویل دهند تا با شلیک خمپاره باعث رعب و وحشت در دل سربازان عراقی شوند.
از میان معارضان تعدادی انتخاب شدند تا برای آموزش و تحویل قبضه خمپاره به مقری که ما در آن بودیم بیایند و این کار صورت پذیرفت.
خمپاره کار گذاشته شد و دیدهبان بهخاطر این که دقیقتر گِرای هدف را به خمپارهانداز بدهد، خود را در بالای تپهای که از تیررس دشمن در امان باشد مخفی کرد، وقتی مطمئن شد که مکان دیدهبانی مناسب است با بیسیم به خمپارهانداز گفت: «کاکا شلیک!»
خمپارهانداز بلافاصله گلوله را داخل لوله گذاشت و خمپاره شلیک شد، بعد از چند ثانیه دیدهبان از پشت بیسیم فریاد زد: «کاکا! دستت درد نکنه، زدی تو هدف، حالا 50 متر بکش عقب تا درست بخورد به وسط سنگرها».
خمپارهانداز که انگار موقع آموزش، حواسش به مطالب ارائهشده توسط استاد نبود، رو کرد به بقیه دوستانش و گفت: «کاکا! میگه خمپاره را 50 متر عقبتر ببرید تا گلوله بخورد وسط دشمن».
آنهایی که تا حدودی از طریقه پرتاب خمپاره مطلع بودند به او گفتند: «این کار را باید با دستگیره بُرد که در بین پایهها قرار دارد انجام بدهی نه این که خمپاره را 50 متر عقبتر ببری».
وقتی ماجرا را برای فرمانده کردهای معارض تعریف کردیم از خنده ریسه رفته بود.
* پروانهها
بهروز رستگار ساروکلایی از نویسندگان و شعرای مازندران حوزه دفاع مقدس داستانی را با عنوان «پروانهها» برای سلسله گزارشهای دفاع مقدس خبرگزاری فارس به رشته تحریر درآورده که در ادامه از نظرتان میگذرد.
ببین زن! این قدر پروانهها را اذیت نکن! چند بار بهت بگم روی گلا لگد نکن! میدونم که حرفامو خوب میفهمی، آخه سالهاست که تو را میشناسم ماشاءالله! چقدر پروانه دارن دور گلا میچرخند، تو که فکر نمیکنی که خیالاتی شده باشم، حواسم خیلی سر جاشه، مثلاً همین نرگس توی گلدون، فکر میکنم که خیلی وقته که به پاش آب نریختی، فکر نمیکنی که گلا پژمرده میشن؟ گُلا مثل بچه آدمند، مثل دخترمون نرگس، یادت میاد وقتی بهت گفتم چرا نرگس؟ گفته بودی چه چیزی بهتر از گل؟
خندهام گرفته بود، چه چیزی بهتر از گل؟! فکرشم نمیکردم که این قدر به گُلا علاقهمند باشی، بیچاره گل من نرگس! آهای نرگس دخترم کجایی؟ نترس! بازم بگو تفنگ را میخواهی چیکار، بفرما وقتی آدم تو خونهاش در امان نیست چطور میتونه تو دستش تفنگ نگیره و نجنگه، چرا ساکتی؟
نرگسمون که طوریاش نشده، تو را به خدا حرف بزن! چرا گریه میکنی؟ حتماً به خاطر دخترمونه نه؟ همین که به خودت اومدی خیلی عالیه، به اون پروانه نگاه کن! داره دور نرگس قشنگمون میچرخه، حسودیات میشه نه؟ بیخود که نیست، نرگس منه، نرگس من!
کاشکی من هم یه نرگس کوچولو بودم یا یه پروانه، خیلی قشنگه نه؟ ببین دیگه پشتم درد نمیکنه، حتی دستها و پاهام، دیگه استراحت بسه، باید یه کاری بکنم، تو هم بهتره مواظب نرگسمون باشی، مگه هر کس تو خونهاش چند تا نرگس داره؟ همه حماسههاشونو ببینند چرا گریه میکنی زن؟ جبهه که گریه نداره؟ اون چفیه رو یادت نره، پس این پوتینهام کو؟ کیه که میگه من قطع نخاع شدم؟ بیایین منو نگاه کنین، مثل شاخ شمشاد ایستادهام، این قدر دور سرم نچرخ زن! سرم گیج میره، باید با بچهها صحبت کنم، این معبر چند تا عاشق میخواد چند تا مرد! اونهایی که دلواپس نرگسهاشونند برن اون ور خط! زن! پس این نرگس کجاست؟
گریه نکن زن! گریه که جواب نشد، چرا هرچی صداش میزنم کسی جوابم رو نمیده؟ به جای گریه بهتره مواظب دخترمون باشی، دخترم دلواپس میشهها! مثل باباش، خیلی بیخیال شدی زن! تو که هیچوقت بیخیال نبودی، مگه چه اتفاقی تو این خونه افتاده؟
آفرین پسر! خیلی زود عاشق شدیها! چند سالته؟ 13 سال، وای بر من که چقدر دیر عاشق شدهام، نگاه کن زن! همسن و سال دخترمون نرگسه، آهای نرگس بالاخره آمدی دختر، چه ماه شدی دختر! چه لباس قشنگی! چقدر بهت میاد دختر، نگاه کن زن! دخترمون عروس شده، گریه میکنی؟ گریه شگون ندارهها!
دخترم! دختر گلم تو یه چیزی بهش بگو! ببین دخترم داره میگه گریه نکن! بده آدم تو عروسی دخترش گریه بکنه! اینقدر گریه نکن چشمات درد میگیره، اگه کسی نباشه از تو مواظبت کنه اون وقت تو هم میشی مثل من، خیلی بده نه! آدم تو دست یکی باد بکنه، گریه نکن! تو که هیچ وقت الکی الکی واسم گریه نمیکردی، ببین دخترم داره میخنده، آفرین به دختر بابا! حالا که این طوره از لج مادرت هم که شده بخند!
اونجا رو چقدر پروانه دور سر دخترم دارن میچرخند، دختر این همه پروانه رو از کجا آوردی؟ کاشکی این همه پروانه مال من بود، هیس، ساکت، یواشتر مواظب باش، همین طوری هوا رو نگاه نکن زن! دخترم! این قدر محکم دست بابا رو نکش، بابایی کمرش درد میکنه، منو داری کجا میبری دخترم؟
بذار قشنگ چشمامو وا کنم، به! به! چه نور قشنگی، چقدر زود صبح شده، این قدر دست بابا رو نکش دختر مگه نمیبینی بابایی کمرش درد میکنه؟
آخ که چقدر خستهام زن! باید به من قول بدی خوب خوب مواظب دختر گلمون باشی، اینو به من قول میدی؟ آخیش خیالم راحت شد، حالا با خیال راحت میگیرم میخوابم، انگاری یک سال که نخوابیدم.
او رفت، چند روزیه که دارم با خودم کلنجار میرم، فکر این که فردای اون روز پروانه گنده و قشنگ اومد توی خونه چرخید و چرخید و اون وقت آروم روی ساقه گل قشنگ توی گلدون که تازگی یک گل قشنگ داده نشست، داره دیوونهام میکنه، نمیدونم خوابم یا بیدار؟ باید خیالاتی شده باشم، بهتره برم آبی به دست و صورتم بزنم، اینطوری شاید از خیالات در بیام.
ثبت دیدگاه