در طول مدت زمانی که شهرهای کردستان در اشغال نیروهای ضد انقلاب قرار
برادر عرب زبان نمی دانست چگونه این همه خشم و عصبانیت را تلطیف و بعد
در میان رزمندگان اسلام در روزگاران بیاد ماندنی دفاع مقدس نام کسانی
ساعت هفت و نیم صبح بود که مهمات تمام شد و به اسارت نیروهای عراقی در
اين روزها بخشي از جنگ ما روي زمين و در سوريه است و بخشي از آن هم در
فاطمه تارینگو امدادگر دفاع مقدس در قسمتی از خاطراتش دو لحظه تاثیرگذار از دوران دفاع مقدس را روایت
یکبار من نگون بخت نوبتم شد و به دکتر مراجعه کردم که ای کاش مراجعه
بیست روزی ماندم. مرخصی ام که تمام شد با خانواده خداحافظی کردم و باز
بارها اتفاق میافتاد که هنگام نماز دژخیمان بعثی به بچهها
«كنار جاده ميايستاد. انگار نه انگار كه بيابان است. دست