خاطره (نسخه قدیمی)

من در سنندج و پدرم در روستا مورد اذیت و آزار گروهک های ضد انقلاب قرار می گرفتیم

در طول مدت زمانی که شهرهای کردستان در اشغال نیروهای ضد انقلاب قرار

۱۳۹۵-۲-۲۰ ۲۳:۳۹

جوانمردی اسمال یخی در گودال اسارت

برادر عرب زبان نمی دانست چگونه این همه خشم و عصبانیت را تلطیف و بعد

۱۳۹۵-۲-۲۰ ۲۲:۴۳

توبه یک جاسوس

در میان رزمندگان اسلام در روزگاران بیاد ماندنی دفاع مقدس نام کسانی

۱۳۹۵-۲-۲۰ ۱۴:۱۳

دستور اعدامی که متوقف شد!

ساعت هفت و نیم صبح بود که مهمات تمام شد و به اسارت نیروهای عراقی در

۱۳۹۵-۲-۲۰ ۱۳:۴۹

يادداشت فرزند شهيد عليرضا عاصمي درباره «خان‌طومان»

اين روزها بخشي از جنگ ما روي زمين و در سوريه است و بخشي از آن هم در

۱۳۹۵-۲-۱۹ ۲۲:۲۷

خاطرات امدادگر دفاع مقدس

فاطمه تارینگو امدادگر دفاع مقدس در قسمتی از خاطراتش دو لحظه تاثیرگذار از دوران دفاع مقدس را روایت

۱۳۹۵-۲-۱۸ ۱۷:۱۲

دندانپزشک جلاد

یکبار من نگون بخت نوبتم شد و به دکتر مراجعه کردم که ای کاش مراجعه

۱۳۹۵-۲-۱۸ ۱۳:۳۲

وقتی اوضاع جبهه‌ها دگرگون شد

بیست روزی ماندم. مرخصی ام که تمام شد با خانواده خداحافظی کردم و باز

۱۳۹۵-۲-۱۸ ۱۳:۲۸

«غذای بهشتی» در سفره اسرا

بارها اتفاق می‌افتاد که هنگام نماز دژخیمان بعثی به بچه‌ها

۱۳۹۵-۲-۱۸ ۱۳:۱۸

عاشقي كه روايتگري دفاع مقدس هنرش بود

«كنار جاده مي‌ايستاد. انگار نه انگار كه بيابان است. دست

۱۳۹۵-۲-۱۷ ۱۴:۴۴