دستور اعدامی که متوقف شد!
به گزارش تا شهدا؛ آتش نیروهای دشمن به قدری بود که کمتر کسی جرأت می کرد سرش را از خاکریز بالا بیاورد. در همین حین، چند ترکش به برادر «حسن میدانوند» – که کنار من بود – خورد و ایشان به شهادت رسید. یک تیر خلاص هم خورد به کتف برادر داوود صفری. خواستم بروم سراغش که گفت: «همان جا باش، به کسی هم چیزی نگو.»
برادر «محمد نژاد» تا فهمید، رفت که کتف او را پانسمان کند که یک گلوله خمپاره ۸۲ در کنارش منفجر شد و هر دو به شهادت رسیدند. همین طور که به پیکر مطهر شهید داوود صفری خیره شده بودم، یادم آمد که از خدا خواسته بود دیگر طلوع آفتاب را نبیند.
ساعت هفت و نیم صبح بود که مهمات تمام شد و به اسارت نیروهای عراقی در آمدیم و حدود ساعت هشت – هشت و نیم، توپخانه های خودی، آن منطقه را شدیداً زیر آتش گرفتند. عراقی ها که حسابی دست و پایشان را گم کرده بودند، سریع ما را سوار ماشین کردند ببرند عقب.
در همین حین، چند دستگاه از تانک ها و نفربرهای دشمن بر اثر آتش توپخانه های خودی منهدم شدند و ترس و وحشت عراقی ها مضاعف شد. بین راه، ماشین ما هم ترکش خورد و عراقی ها ما را بردند داخل یک آشیانه تانک. همان جا دو- سه نفر از بچه ها را اعدام کردند و قصد داشتند ما را هم اعدام کنند که یک افسر عراقی آمد و جلو آنهارا گرفت و دستور داد که ما را به عقب ببرند؛ اما در آن وسط بیابان، ماشین پیدا نمی شد.
به همین جهت، تا حوالی عصر زیر آفتاب گرم سوزان منطقه، بدون آب غذا نشستیم. عطش امان همه بچه ها را بریده بود. بچه ها برای یک در قمقمه آب له له می زدند؛ خصوصاً مجروحان؛ اما عراقی ها عین خیال شان نبود و با زبان بی زبانی می گفتند: «همین که شما را اعدام نکردیم، باید خدا را شکر کنید.»
راوی: آزاده امیر صادقی
ثبت دیدگاه