نامه فرزند جانباز به ترکشهای در بدن پدرش
نامه فرزند جانباز به ترکشهای در بدن پدرش
تا شهدا؛ تو را به خدا سر جایت بمان ……
ترکش عزیز سلام !
می شود خواهشی داشته باشم از حضورت ؟
می شود تمنایی کنم از برایت ؟
ای نفیر جان !
حالا که هستی باش ،
قدم های مبارکت سر چشم
اما …….
می شود دیگر راه نروی ؟
می شود دیگر سر نخوری ؟
لبه های تیزت ای ترکش جان !
می شود هر بار خنجری بر جان …
می شود سر جایت بمانی ؟
می شود منت بگذاری؟
باورت نشود شاید ….
اما ……
پدرم شده پیرتر از آن چه باید …..
ترکش خوب ! بابای من دیگر تحمل ندارد …..
بیا و ناسازگار نباش ……
بیا و اینقدر بی قرار نباش …
تو را به خدا دیگر راه نرو …
تو را به همان خدا سر جایت بمان …
بیا و جان عزیزت ، لبه ی تیز خو را … این قدر به پهلوی بابا نفشار……
بیا و سینه اش را نفشار …
بیا و بیخیال شو ترکش ….
اصلا بیا به درون بدن ” من ” …
به هر کجا که میخواهی بفشار …..
اما….
در بدن بابا…..
تو را به خدا سر جایت بمان …..
ثبت دیدگاه