اینطور نگو

شانه به شانه ی علی آقا بودم. همین به من آرامش داد که یک خمپاره نشست روی یک سنگ بزرگ و ترکش مثل تیغ، شاهرگ یک بسیجی را زد.
تا شهدا؛ خمپاره ها می خوردند روی سنگ ها و سنگ ها هم می شدند ترکش. 
شانه به شانه ی علی آقا بودم. همین به من آرامش داد که یک خمپاره نشست روی یک سنگ بزرگ و ترکش مثل تیغ، شاهرگ یک بسیجی را زد.
خون مثل آب شرشر می کرد و صدایی قلبم را می سوزاند .
خودم را گم کردم و گفتم:« علی آقا! این بنده ی خدا دیگر رفت.» 
خیلی خونسرد و آهسته گفت:« نه حاجی، این حرف رو نزن، روحیه اش را می بازد.» و انگار نه انگار اتفاقی افتاده، شاد و شنگول رفت سر وقت بسیجی: 
« آقا جان هیچی نیست» و چفیه اش رو در آورد و فوری شاهرگ رو بست. نفهمیدم که اون بسیجی رفت یا موند، ولی تشر علی آقا همیشه با من بود.

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.