http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/37235

شناسه خبر: 37235
۱۳۹۴-۱۰-۲ ۱۲:۲۷

اینطور نگو

<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12px; line-height: 1.5;">شانه به شانه ی علی آقا بودم. همین به من آرامش داد که یک خمپاره نشست روی یک سنگ بزرگ و ترکش مثل تیغ، شاهرگ یک بسیجی را زد.</span></div>
تا شهدا؛ خمپاره ها می خوردند روی سنگ ها و سنگ ها هم می شدند ترکش. 
شانه به شانه ی علی آقا بودم. همین به من آرامش داد که یک خمپاره نشست روی یک سنگ بزرگ و ترکش مثل تیغ، شاهرگ یک بسیجی را زد.
خون مثل آب شرشر می کرد و صدایی قلبم را می سوزاند .
خودم را گم کردم و گفتم:« علی آقا! این بنده ی خدا دیگر رفت.» 
خیلی خونسرد و آهسته گفت:« نه حاجی، این حرف رو نزن، روحیه اش را می بازد.» و انگار نه انگار اتفاقی افتاده، شاد و شنگول رفت سر وقت بسیجی: 
« آقا جان هیچی نیست» و چفیه اش رو در آورد و فوری شاهرگ رو بست. نفهمیدم که اون بسیجی رفت یا موند، ولی تشر علی آقا همیشه با من بود.