خرسند

یک روز بسیار خوشحال به خانه آمد و خانه را روی سرش گذاشت. می خندید و صلوات می فرستاد و مدام می گفت:« خدا دعایم را اجابت کرد. خدا آرزویم را برا ورده کرد.»
تا شهدا؛ یک روز بسیار خوشحال به خانه آمد و خانه را روی سرش گذاشت. می خندید و صلوات می فرستاد و مدام می گفت:« خدا دعایم را اجابت کرد. خدا آرزویم را برا ورده کرد.»بعد هم دور خودش می چرخید و می گفت: امام حسین نوکرتم، چاکرتم به خدا.شلوغ کرده بود و یک ریز حرف می زد. به او گفتم:« چه خبره؟ خونه را روی سرت گرفته ای! مگر چه اتفاقی افتاده! خوب بگو.»گفت:« به امام حسین، علم سید الشهدا را (در ماه محرم) بلند کردم و سه بار دور سرم چرخاندم.»بعد چند دور چرخید و از خانه بیرون رفت. حالا بعد از مدت ها که از آن تاریخ گذشته، هر وقت به یاد این خاطره می افتم، بغض راه گلویم را می گیرد و گریه امانم را می برد. چرا که بین آنها آرزویی که خودم کردم – که خدایا پسری به من عطا کن تا آن را نذر امام حسین کنم- و آرزوی جمشید که علم سالار شهیدان را بالا برده بود تا چنان سر حال و خرسند تمام خانه را روی سر خود بگیرد چقدر تشابه و نزدیک بود.

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.