http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/36563

شناسه خبر: 36563
۱۳۹۴-۹-۱۶ ۱۶:۲۶

خرسند

<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12px; line-height: 1.5;">یک روز بسیار خوشحال به خانه آمد و خانه را روی سرش گذاشت. می خندید و صلوات می فرستاد و مدام می گفت:« خدا دعایم را اجابت کرد. خدا آرزویم را برا ورده کرد.»</span></div>
تا شهدا؛ یک روز بسیار خوشحال به خانه آمد و خانه را روی سرش گذاشت. می خندید و صلوات می فرستاد و مدام می گفت:« خدا دعایم را اجابت کرد. خدا آرزویم را برا ورده کرد.»بعد هم دور خودش می چرخید و می گفت: امام حسین نوکرتم، چاکرتم به خدا.شلوغ کرده بود و یک ریز حرف می زد. به او گفتم:« چه خبره؟ خونه را روی سرت گرفته ای! مگر چه اتفاقی افتاده! خوب بگو.»گفت:« به امام حسین، علم سید الشهدا را (در ماه محرم) بلند کردم و سه بار دور سرم چرخاندم.»بعد چند دور چرخید و از خانه بیرون رفت. حالا بعد از مدت ها که از آن تاریخ گذشته، هر وقت به یاد این خاطره می افتم، بغض راه گلویم را می گیرد و گریه امانم را می برد. چرا که بین آنها آرزویی که خودم کردم – که خدایا پسری به من عطا کن تا آن را نذر امام حسین کنم- و آرزوی جمشید که علم سالار شهیدان را بالا برده بود تا چنان سر حال و خرسند تمام خانه را روی سر خود بگیرد چقدر تشابه و نزدیک بود.