موش خرما / روایتی از بسیجی محسن ربیعی

خاطرات خوب و شیرین مان زمانی بود که مجروحی را به پشت خط و بیمارستان می رساندیم و از مرگ نجات می دادیم. و تلخ هم، موقعی که مجروح روی دستمان یا نرسیده به بیمارستان تمام می کرد. و بدتر از همه رساندن آخرین پیام یا وصیت نامه آنها به خانواده شان بود.
تا شهدا؛ اولین بار که به جبهه رفتم به صورت داوطلب بسیج همراه لشگر امام حسین(ع) اصفهان بود. در آن ماموریت، هم رزمنده بودم و هم به عنوان راننده آمبولانس با نیروهای امداد همکاری می کردم. خاطرات تلخ و شیرینی از آن مدت که راننده آمبولانس بودم، دارم که هیچ وقت از خاطرم نمی رود.
خاطرات خوب و شیرین مان زمانی بود که مجروحی را به پشت خط و بیمارستان می رساندیم و از مرگ نجات می دادیم. و تلخ هم، موقعی که مجروح روی دستمان یا نرسیده به بیمارستان تمام می کرد. و بدتر از همه رساندن آخرین پیام یا وصیت نامه آنها به خانواده شان بود.
در رابطه با این مطلب هیچ جا نخواندم و از هیچ کس نشنیدم که به آن اشاره کند. بعضی مواقع ما مسئولین آمبولانس شامل یک راننده و حداکثر دو نفردیگر، آخرین نفراتی بودیم که یک مجروح در حال مرگ، برای آخرین بار می دید و اگر نای حرف زدن داشت با او حرف می زد و آخرین کلمات از دهانش بیرون می آمد. بار ها شد که با چنین مجروحینی مواجه شدیم که قبل از شهادت وصیت و سفارش می کردند و امانت می دادند و التماس می کردند حتما به خانواده هایشان برسانیم. آنهایی را که اصفهانی و همشهری بودند، حتی الامکان سعی می کردیم در مرخصی به خانواده های آنها برسانیم.
سفارش و وصیت آنهایی را هم که نا آشنا و از شهرستان های دیگر بودند به مسئولین لشکر واگذار می کردیم و از طریق آنها انجام می شد. دردناکترین لحظه  هم برایمان زمانی بود که خبر شهادت آنها را به خانواده شان می رساندیم و امانات آنها را می دادیم. این امانات بیشتر اشیای کوچک مثل انگشتر و تسبیح و پلاک و شمایل و زنجیر و کیف پول و امثال این ها بود.
محل استقرار ما که گردانی از لشگر امام حسین (ع) بودیم، در منطقه و نزدیک روستایی به نام محمود آباد بندر فاو بود. دو سه روز بود که عملیات والفجر 8 تمام شده بود و ما مشغول رتق و فتق امور و انتقال آخرین مجروحین عملیات به پشت جبهه بودیم.
کمک آمبولانس من در آن ماموریت یک سرباز به نام سعید نوری از خیابان نیکبخت اصفهان بود. نوری سرباز بود و بر عکس من مدت زیادی از حضورش در جبهه می گذشت و بیشتر از من چشم و گوشش باز بود. یک شب حوالی ساعت هشت با نوری داخل سنگر در حال استراحت بودیم که شنیدیم یکی از نیروها فریاد می زند: «زخمی داریم، راننده آمبولانس کجاست؟»
این جور مواقع بی درنگ می دویدیم. معطل نکردیم و سریع از سنگر بیرون آمدیم و به سوی کسی که فریاد می زد، رفتیم. سوار آمبولانس شدیم و به طرف محلی که مجروح بود حرکت کردیم. پس از طی مسافتی کنار سنگری که مجروح بود حرکت کردیم. پس از طی مسافتی کنار سنگری که مجروح را خوابانده بودند و از درد فریاد می کشید، توقف کردیم. مجروحیت او از ناحیه مچ پا به پایین بود و با وجود اینکه ملحفه ای دور آن پیچیده بودند اما نشت خون و خیسی پارچه نشان می داد در خال خون ریزی است.
نوری سریع مشغول بستن باندی دیگر روی آن شد و من به خیال اینکه گلوله خورده است از یکی از همسنگرانش پرسیدم: «کجا گلوله خورده؟ تو شبیخون بوده؟»
همسنگرش با شنیدن سوال من خنده ا ی کرد و گفت: «گلوله؟ نه بابا. چه شبیخونی، دو تا انگشتشو موش قطع کرد و با خودش برد!»
این بار من و نوری بودیم که خنده مان گرفت. با تعجب پرسیدیم: «موش؟ چه جوری قطع کرد که متوجه نشد؟»
و نوری پرسید: «نکنه خواب بوده؟»
همان دوستش تعریف کرد: همین نیم ساعت پیش از گشت برگشتیم. لباس بیرون آوردیم و او دو پنجه بی جورابش را از سنگر بیرون گذاشته بود باد بخورد خنک شود که یکباره جیغ کشید و داد و بیدادش به هوا رفت. پایش را که به داخل کشید، دیدیم دو تا انگشت ندارد و خون فواره می زند.
وقتی قیافه های ناباورانه ما را دید، با دست به مردابی که نزدیک سنگرشان بود اشاره کرد و گفت: «نور چراغ های ماشین را آنجا بیاندازید تا باور کنید.»
کار نوری تمام شد و تا اندازه ای توانسته بود جلو خونریزی را بگیرد. مجروح را به داخل آمبولانس انتقال دادیم و قبل از حرکت یک لحظه که نور چراغ ها را به مرداب انداختم، چشم هایم از تعجب گشاد شد و جوابمان را گرفتیم. روی گیاهان سطح مرداب و کناره های آن موش هایی دیدیم که چثه آنها بزرگتر از یک گربه بود. بدون ترس جولان می دادند و از سر و کول هم بالا می رفتند. سعید با دیدن آنها با تعجب گفت: «زود باش حرکت کن که سگ و گربه هم از این ها می ترسند.»
به بیمارستان صحرایی که رسیدیم و مجروح را به آنها دادیم، یکی از پرستارها گفت: «این سومین مجروح موش خرماست که امروز شما آوردید. یکی انگشت دستش قطع شده بود و یکی هم ماهیچه پایش را موش گاز گرفته بود.»
پرستار دیگری اضافه کرد: «دندان های آنها آن قدر تیز است که به آنی همه چیز را قطع می کنند.»
آنجا بود که فهمیدم اسمش موش خرما است.         

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.