http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/35274
شناسه خبر: 35274
۱۳۹۴-۸-۲۱ ۱۶:۳۳
موش خرما / روایتی از بسیجی محسن ربیعی
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12px; line-height: 1.5;">خاطرات خوب و شیرین مان زمانی بود که مجروحی را به پشت خط و بیمارستان می رساندیم و از مرگ نجات می دادیم. و تلخ هم، موقعی که مجروح روی دستمان یا نرسیده به بیمارستان تمام می کرد. و بدتر از همه رساندن آخرین پیام یا وصیت نامه آنها به خانواده شان بود.</span></div>
تا شهدا؛ اولین بار که به جبهه رفتم به صورت داوطلب بسیج همراه لشگر امام حسین(ع) اصفهان بود. در آن ماموریت، هم رزمنده بودم و هم به عنوان راننده آمبولانس با نیروهای امداد همکاری می کردم. خاطرات تلخ و شیرینی از آن مدت که راننده آمبولانس بودم، دارم که هیچ وقت از خاطرم نمی رود.
خاطرات خوب و شیرین مان زمانی بود که مجروحی را به پشت خط و بیمارستان می رساندیم و از مرگ نجات می دادیم. و تلخ هم، موقعی که مجروح روی دستمان یا نرسیده به بیمارستان تمام می کرد. و بدتر از همه رساندن آخرین پیام یا وصیت نامه آنها به خانواده شان بود.
در رابطه با این مطلب هیچ جا نخواندم و از هیچ کس نشنیدم که به آن اشاره کند. بعضی مواقع ما مسئولین آمبولانس شامل یک راننده و حداکثر دو نفردیگر، آخرین نفراتی بودیم که یک مجروح در حال مرگ، برای آخرین بار می دید و اگر نای حرف زدن داشت با او حرف می زد و آخرین کلمات از دهانش بیرون می آمد. بار ها شد که با چنین مجروحینی مواجه شدیم که قبل از شهادت وصیت و سفارش می کردند و امانت می دادند و التماس می کردند حتما به خانواده هایشان برسانیم. آنهایی را که اصفهانی و همشهری بودند، حتی الامکان سعی می کردیم در مرخصی به خانواده های آنها برسانیم.
سفارش و وصیت آنهایی را هم که نا آشنا و از شهرستان های دیگر بودند به مسئولین لشکر واگذار می کردیم و از طریق آنها انجام می شد. دردناکترین لحظه هم برایمان زمانی بود که خبر شهادت آنها را به خانواده شان می رساندیم و امانات آنها را می دادیم. این امانات بیشتر اشیای کوچک مثل انگشتر و تسبیح و پلاک و شمایل و زنجیر و کیف پول و امثال این ها بود.
محل استقرار ما که گردانی از لشگر امام حسین (ع) بودیم، در منطقه و نزدیک روستایی به نام محمود آباد بندر فاو بود. دو سه روز بود که عملیات والفجر 8 تمام شده بود و ما مشغول رتق و فتق امور و انتقال آخرین مجروحین عملیات به پشت جبهه بودیم.
کمک آمبولانس من در آن ماموریت یک سرباز به نام سعید نوری از خیابان نیکبخت اصفهان بود. نوری سرباز بود و بر عکس من مدت زیادی از حضورش در جبهه می گذشت و بیشتر از من چشم و گوشش باز بود. یک شب حوالی ساعت هشت با نوری داخل سنگر در حال استراحت بودیم که شنیدیم یکی از نیروها فریاد می زند: «زخمی داریم، راننده آمبولانس کجاست؟»
این جور مواقع بی درنگ می دویدیم. معطل نکردیم و سریع از سنگر بیرون آمدیم و به سوی کسی که فریاد می زد، رفتیم. سوار آمبولانس شدیم و به طرف محلی که مجروح بود حرکت کردیم. پس از طی مسافتی کنار سنگری که مجروح بود حرکت کردیم. پس از طی مسافتی کنار سنگری که مجروح را خوابانده بودند و از درد فریاد می کشید، توقف کردیم. مجروحیت او از ناحیه مچ پا به پایین بود و با وجود اینکه ملحفه ای دور آن پیچیده بودند اما نشت خون و خیسی پارچه نشان می داد در خال خون ریزی است.
نوری سریع مشغول بستن باندی دیگر روی آن شد و من به خیال اینکه گلوله خورده است از یکی از همسنگرانش پرسیدم: «کجا گلوله خورده؟ تو شبیخون بوده؟»
همسنگرش با شنیدن سوال من خنده ا ی کرد و گفت: «گلوله؟ نه بابا. چه شبیخونی، دو تا انگشتشو موش قطع کرد و با خودش برد!»
این بار من و نوری بودیم که خنده مان گرفت. با تعجب پرسیدیم: «موش؟ چه جوری قطع کرد که متوجه نشد؟»
و نوری پرسید: «نکنه خواب بوده؟»
همان دوستش تعریف کرد: همین نیم ساعت پیش از گشت برگشتیم. لباس بیرون آوردیم و او دو پنجه بی جورابش را از سنگر بیرون گذاشته بود باد بخورد خنک شود که یکباره جیغ کشید و داد و بیدادش به هوا رفت. پایش را که به داخل کشید، دیدیم دو تا انگشت ندارد و خون فواره می زند.
وقتی قیافه های ناباورانه ما را دید، با دست به مردابی که نزدیک سنگرشان بود اشاره کرد و گفت: «نور چراغ های ماشین را آنجا بیاندازید تا باور کنید.»
کار نوری تمام شد و تا اندازه ای توانسته بود جلو خونریزی را بگیرد. مجروح را به داخل آمبولانس انتقال دادیم و قبل از حرکت یک لحظه که نور چراغ ها را به مرداب انداختم، چشم هایم از تعجب گشاد شد و جوابمان را گرفتیم. روی گیاهان سطح مرداب و کناره های آن موش هایی دیدیم که چثه آنها بزرگتر از یک گربه بود. بدون ترس جولان می دادند و از سر و کول هم بالا می رفتند. سعید با دیدن آنها با تعجب گفت: «زود باش حرکت کن که سگ و گربه هم از این ها می ترسند.»
به بیمارستان صحرایی که رسیدیم و مجروح را به آنها دادیم، یکی از پرستارها گفت: «این سومین مجروح موش خرماست که امروز شما آوردید. یکی انگشت دستش قطع شده بود و یکی هم ماهیچه پایش را موش گاز گرفته بود.»
پرستار دیگری اضافه کرد: «دندان های آنها آن قدر تیز است که به آنی همه چیز را قطع می کنند.»
آنجا بود که فهمیدم اسمش موش خرما است.
خاطرات خوب و شیرین مان زمانی بود که مجروحی را به پشت خط و بیمارستان می رساندیم و از مرگ نجات می دادیم. و تلخ هم، موقعی که مجروح روی دستمان یا نرسیده به بیمارستان تمام می کرد. و بدتر از همه رساندن آخرین پیام یا وصیت نامه آنها به خانواده شان بود.
در رابطه با این مطلب هیچ جا نخواندم و از هیچ کس نشنیدم که به آن اشاره کند. بعضی مواقع ما مسئولین آمبولانس شامل یک راننده و حداکثر دو نفردیگر، آخرین نفراتی بودیم که یک مجروح در حال مرگ، برای آخرین بار می دید و اگر نای حرف زدن داشت با او حرف می زد و آخرین کلمات از دهانش بیرون می آمد. بار ها شد که با چنین مجروحینی مواجه شدیم که قبل از شهادت وصیت و سفارش می کردند و امانت می دادند و التماس می کردند حتما به خانواده هایشان برسانیم. آنهایی را که اصفهانی و همشهری بودند، حتی الامکان سعی می کردیم در مرخصی به خانواده های آنها برسانیم.
سفارش و وصیت آنهایی را هم که نا آشنا و از شهرستان های دیگر بودند به مسئولین لشکر واگذار می کردیم و از طریق آنها انجام می شد. دردناکترین لحظه هم برایمان زمانی بود که خبر شهادت آنها را به خانواده شان می رساندیم و امانات آنها را می دادیم. این امانات بیشتر اشیای کوچک مثل انگشتر و تسبیح و پلاک و شمایل و زنجیر و کیف پول و امثال این ها بود.
محل استقرار ما که گردانی از لشگر امام حسین (ع) بودیم، در منطقه و نزدیک روستایی به نام محمود آباد بندر فاو بود. دو سه روز بود که عملیات والفجر 8 تمام شده بود و ما مشغول رتق و فتق امور و انتقال آخرین مجروحین عملیات به پشت جبهه بودیم.
کمک آمبولانس من در آن ماموریت یک سرباز به نام سعید نوری از خیابان نیکبخت اصفهان بود. نوری سرباز بود و بر عکس من مدت زیادی از حضورش در جبهه می گذشت و بیشتر از من چشم و گوشش باز بود. یک شب حوالی ساعت هشت با نوری داخل سنگر در حال استراحت بودیم که شنیدیم یکی از نیروها فریاد می زند: «زخمی داریم، راننده آمبولانس کجاست؟»
این جور مواقع بی درنگ می دویدیم. معطل نکردیم و سریع از سنگر بیرون آمدیم و به سوی کسی که فریاد می زد، رفتیم. سوار آمبولانس شدیم و به طرف محلی که مجروح بود حرکت کردیم. پس از طی مسافتی کنار سنگری که مجروح بود حرکت کردیم. پس از طی مسافتی کنار سنگری که مجروح را خوابانده بودند و از درد فریاد می کشید، توقف کردیم. مجروحیت او از ناحیه مچ پا به پایین بود و با وجود اینکه ملحفه ای دور آن پیچیده بودند اما نشت خون و خیسی پارچه نشان می داد در خال خون ریزی است.
نوری سریع مشغول بستن باندی دیگر روی آن شد و من به خیال اینکه گلوله خورده است از یکی از همسنگرانش پرسیدم: «کجا گلوله خورده؟ تو شبیخون بوده؟»
همسنگرش با شنیدن سوال من خنده ا ی کرد و گفت: «گلوله؟ نه بابا. چه شبیخونی، دو تا انگشتشو موش قطع کرد و با خودش برد!»
این بار من و نوری بودیم که خنده مان گرفت. با تعجب پرسیدیم: «موش؟ چه جوری قطع کرد که متوجه نشد؟»
و نوری پرسید: «نکنه خواب بوده؟»
همان دوستش تعریف کرد: همین نیم ساعت پیش از گشت برگشتیم. لباس بیرون آوردیم و او دو پنجه بی جورابش را از سنگر بیرون گذاشته بود باد بخورد خنک شود که یکباره جیغ کشید و داد و بیدادش به هوا رفت. پایش را که به داخل کشید، دیدیم دو تا انگشت ندارد و خون فواره می زند.
وقتی قیافه های ناباورانه ما را دید، با دست به مردابی که نزدیک سنگرشان بود اشاره کرد و گفت: «نور چراغ های ماشین را آنجا بیاندازید تا باور کنید.»
کار نوری تمام شد و تا اندازه ای توانسته بود جلو خونریزی را بگیرد. مجروح را به داخل آمبولانس انتقال دادیم و قبل از حرکت یک لحظه که نور چراغ ها را به مرداب انداختم، چشم هایم از تعجب گشاد شد و جوابمان را گرفتیم. روی گیاهان سطح مرداب و کناره های آن موش هایی دیدیم که چثه آنها بزرگتر از یک گربه بود. بدون ترس جولان می دادند و از سر و کول هم بالا می رفتند. سعید با دیدن آنها با تعجب گفت: «زود باش حرکت کن که سگ و گربه هم از این ها می ترسند.»
به بیمارستان صحرایی که رسیدیم و مجروح را به آنها دادیم، یکی از پرستارها گفت: «این سومین مجروح موش خرماست که امروز شما آوردید. یکی انگشت دستش قطع شده بود و یکی هم ماهیچه پایش را موش گاز گرفته بود.»
پرستار دیگری اضافه کرد: «دندان های آنها آن قدر تیز است که به آنی همه چیز را قطع می کنند.»
آنجا بود که فهمیدم اسمش موش خرما است.