کربلای 8 / خاطره ای از مصطفی رحیمی در بهار 1366
پشت بی سیم به آقای نوریان گفتم: عباس، کسی هست بفرستی جلو؟ گفت: حرفش را هم نزن فقط و فقط خودت هستی. گفتم: عباس چشمانم دیگر نمی بینند ولی فایده نداشت
تا شهدا؛ تانک هایی را که به سمت دکل شلیک می کردند دقیقا می دیدم، اما از بس مهمات ریخته بودیم، سرم به شدت درد گرفته بود و حالم به هم می خورد. نمی دانم تهوع من به خاطر مواد شیمیایی بود یا از شدت سر و صدا و انبوه انفجار. پشت بی سیم به آقای نوریان گفتم: عباس، کسی هست بفرستی جلو؟ گفت: حرفش را هم نزن فقط و فقط خودت هستی. گفتم: عباس چشمانم دیگر نمی بینند ولی فایده نداشت. نیم ساعت بعد از این مکالمه یه گلوله مستقیم تانک نشست توی کمر دکل، دکلی که عرض آن یک متر و نیم بود. یک دفعه احساس کردم زلزله شد. برای چند ثانیه یک برق 3 فاز مرا گرفت. من جلوی دریچه چوبی اتاقک دیده بانی ایستاده بودم. وقتی گلوله به دکل اصابت کرد، دکل کمی کج شد ومن از بالا پرت شدم بیرون و با سقوط آزاد به طرف زمین آمدم.
ثبت دیدگاه