http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/35062
شناسه خبر: 35062
۱۳۹۴-۸-۱۷ ۱۰:۴۰
کربلای 8 / خاطره ای از مصطفی رحیمی در بهار 1366
<div style="text-align: justify;"><span style="font-size: 12px; line-height: 1.5;"> پشت بی سیم به آقای نوریان گفتم: عباس، کسی هست بفرستی جلو؟ گفت: حرفش را هم نزن فقط و فقط خودت هستی. گفتم: عباس چشمانم دیگر نمی بینند ولی فایده نداشت</span></div>
تا شهدا؛ تانک هایی را که به سمت دکل شلیک می کردند دقیقا می دیدم، اما از بس مهمات ریخته بودیم، سرم به شدت درد گرفته بود و حالم به هم می خورد. نمی دانم تهوع من به خاطر مواد شیمیایی بود یا از شدت سر و صدا و انبوه انفجار. پشت بی سیم به آقای نوریان گفتم: عباس، کسی هست بفرستی جلو؟ گفت: حرفش را هم نزن فقط و فقط خودت هستی. گفتم: عباس چشمانم دیگر نمی بینند ولی فایده نداشت. نیم ساعت بعد از این مکالمه یه گلوله مستقیم تانک نشست توی کمر دکل، دکلی که عرض آن یک متر و نیم بود. یک دفعه احساس کردم زلزله شد. برای چند ثانیه یک برق 3 فاز مرا گرفت. من جلوی دریچه چوبی اتاقک دیده بانی ایستاده بودم. وقتی گلوله به دکل اصابت کرد، دکل کمی کج شد ومن از بالا پرت شدم بیرون و با سقوط آزاد به طرف زمین آمدم.