منتظر

نمي خواستم باور كنم . بغضم را قورت دادم و توي دلم داد زدم : اون قدر نماز مي خونم و دعا مي كنم تا دوباره برگردي
بندهاي پوتينش را كه يك هوا گشادتر از پايش بود ، با حوصله بست .
مهدي را روي دستش نشاند و همين طور كه از پله ها مي رفتيم گفت : ‹‹بابايي ! تو روز به روز داري تپل تر مي شي .
فكر نمي كني مادرت چطور مي خواد بزرگت كنه ؟ ››
بعد مهدي را محكم بوسيد .
چند دقيقه اي مي شد كه رفته بود . ولي هنوز ماشين راه نيفتاده بود . دويدم طرف در كه صداي ماشين سرجا ميخكوبم كرد .
نمي خواستم باور كنم . بغضم را قورت دادم و توي دلم داد زدم : اون قدر نماز مي خونم و دعا مي كنم تا دوباره برگردي .

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.