http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/18934
شناسه خبر: 18934
۱۳۹۳-۴-۱۳ ۱۶:۲۳
منتظر
<p style="text-align: justify;"><span>نمي خواستم باور كنم . بغضم را قورت دادم و توي دلم داد زدم : اون قدر نماز مي خونم و دعا مي كنم تا دوباره برگردي</span></p>
بندهاي پوتينش را كه يك هوا گشادتر از پايش بود ، با حوصله بست .
مهدي را روي دستش نشاند و همين طور كه از پله ها مي رفتيم گفت : ‹‹بابايي ! تو روز به روز داري تپل تر مي شي .
فكر نمي كني مادرت چطور مي خواد بزرگت كنه ؟ ››
بعد مهدي را محكم بوسيد .
چند دقيقه اي مي شد كه رفته بود . ولي هنوز ماشين راه نيفتاده بود . دويدم طرف در كه صداي ماشين سرجا ميخكوبم كرد .
نمي خواستم باور كنم . بغضم را قورت دادم و توي دلم داد زدم : اون قدر نماز مي خونم و دعا مي كنم تا دوباره برگردي .
مهدي را روي دستش نشاند و همين طور كه از پله ها مي رفتيم گفت : ‹‹بابايي ! تو روز به روز داري تپل تر مي شي .
فكر نمي كني مادرت چطور مي خواد بزرگت كنه ؟ ››
بعد مهدي را محكم بوسيد .
چند دقيقه اي مي شد كه رفته بود . ولي هنوز ماشين راه نيفتاده بود . دويدم طرف در كه صداي ماشين سرجا ميخكوبم كرد .
نمي خواستم باور كنم . بغضم را قورت دادم و توي دلم داد زدم : اون قدر نماز مي خونم و دعا مي كنم تا دوباره برگردي .