روزهاي مقاومت17
عراقيها مرتب ميزدند. يك تيربار آنجا بود. چند صندوق مهمات هم كنارش بود و تازه آورده بودند. رفتم سراغش و من هم زدم. لوله داغ ميشد، درش ميآوردم و ميانداختم توي روغن، خنك ميشد. باز ميزدم.
پستم تمام شده بود. نمازم را كه خواندم، كمي استراحت كردم و ظهر دوباره برگشتم. ديدم كسي نيست، دوباره ايستادم.
عراقيها مرتب ميزدند. يك تيربار آنجا بود. چند صندوق مهمات هم كنارش بود و تازه آورده بودند. رفتم سراغش و من هم زدم. لوله داغ ميشد، درش ميآوردم و ميانداختم توي روغن، خنك ميشد. باز ميزدم.
هوا تاريك شده بود. بچهها آمدند دنبال مهمات. پيدا نميكردند. فرمانده عصباني شده بود. داد زد «كي اينجا تيراندازي ميكرد؟»
ـ من.
ـ چند تا زدي؟
ـ هفده هجده تا.
ـ هفده هجده تا خشاب؟
ـ نه، صندوق.
باورش نميشد.
ـ خدا بزنه توي كمرت. مال بيتالمال رو چي كار كردي؟
تا بيايم و جوابش را بدهم، افتاد دنبالم. من هم پا گذاشته به فرار.
پایان
منبع: روزگاران، کتاب خونین شهر، انتشارات روایت فتح،چاپ اول 1383
ثبت دیدگاه