http://www.tashohada.ir/index.php/fa/news/18286

شناسه خبر: 18286
۱۳۹۳-۳-۲ ۲۳:۲۰

روزهاي مقاومت17

<p style="text-align: justify;" dir="RTL">عراقي&zwnj;ها مرتب مي&zwnj;زدند. يك تيربار آنجا بود. چند صندوق مهمات هم كنارش بود و تازه آورده بودند. رفتم سراغش و من هم زدم. لوله داغ مي&zwnj;شد، درش مي&zwnj;آوردم و مي&zwnj;انداختم توي روغن، خنك مي&zwnj;شد. باز مي&zwnj;زدم.</p>

پستم تمام شده بود. نمازم را كه خواندم، كمي استراحت كردم و ظهر دوباره برگشتم. ديدم كسي نيست، دوباره ايستادم.

عراقي‌ها مرتب مي‌زدند. يك تيربار آنجا بود. چند صندوق مهمات هم كنارش بود و تازه آورده بودند. رفتم سراغش و من هم زدم. لوله داغ مي‌شد، درش مي‌آوردم و مي‌انداختم توي روغن، خنك مي‌شد. باز مي‌زدم.

هوا تاريك شده بود. بچه‌ها آمدند دنبال مهمات. پيدا نمي‌كردند. فرمانده عصباني شده بود. داد زد «كي اينجا تيراندازي مي‌كرد؟»

ـ من.

ـ چند تا زدي؟

ـ هفده هجده تا.

ـ هفده هجده تا خشاب؟

ـ نه، صندوق.

باورش نمي‌شد.

ـ خدا بزنه توي كمرت. مال بيت‌المال رو چي كار كردي؟

تا بيايم و جوابش را بدهم، افتاد دنبالم. من هم پا گذاشته به فرار.

پایان

منبع: روزگاران، کتاب خونین شهر، انتشارات روایت فتح،چاپ اول 1383