روزهاي مقاومت1
فاصلهمان خيلي كم بود. صدايشان خيلي خوب ميآمد. ميگفتند: «سربازان خميني! پاسداران خميني! به ارتش آزاديبخش عراق بپيونديد.»
وسط عراقيها توي مرز گير كرده بوديم.
فاصلهمان خيلي كم بود. صدايشان خيلي خوب ميآمد. ميگفتند: «سربازان خميني! پاسداران خميني! به ارتش آزاديبخش عراق بپيونديد.»
مرتب اين را تكرار ميكردند. خيلي خوب فارسي حرف ميزدند.
ميگفتند: «اگه هم نميخوايد با ما همكاري كيد، شما رو به هر كشور اروپايي كه دوست داشته باشيد، ميفرستيم.»
گفتم: «هر كي ميخواد بره، ولي خيالتون تخت باشه كه اونها بيشتر از يك گلوله به كسي نميدن.»
ديدند ما تسليم نميشويم، تيراندازي كردند.
به بچهها گفتم: «اين همون پاسپورتهاييه كه ميگفتند. كلاههاتون رو بگيرين هوا، پاسپورت جمع كنين.»
منبع: روزگاران، کتاب خونین شهر، انتشارات روایت فتح،چاپ اول 1383
پایان
منبع: روزگاران، کتاب خونین شهر، انتشارات روایت فتح،چاپ اول 1383
ثبت دیدگاه