خاطره (نسخه قدیمی)

مداوای یک رزمنده با ساطور!

خورشید کم کم بالا می آمد. با طلوع خورشید، چند سرباز وحشی بعثی

۱۳۹۳-۴-۱۲ ۰۸:۵۲

قمقهٔ آبی که بین سیصد نفر تقسیم شد

تمام طول یک و نیم کیلومتری خاکریز را طی کرد، با این حال کسی

۱۳۹۳-۴-۱۲ ۰۸:۵۰

اولین کت و شلواری که هدیه گرفتم

یکی پیراهن خونین مرا ‌برای تبرک با خود برد و لباس

۱۳۹۳-۴-۱۲ ۰۸:۴۷

سلاح مومن در جهاد اکبر، اشک به درگاه خدا است

اگر سلاح مومن در جهاد اصغر، دو دم است و تیر و تفنگ، سلاح او در

۱۳۹۳-۴-۱۲ ۰۸:۴۵

کنار آرزوهای در خاک خفته

جایی بودم که امکان دسترسی به آب وجود نداشت. از شدت ناراحتی بعض

۱۳۹۳-۴-۱۲ ۰۸:۴۴

وقتی قنداقه در آغوش علی آرام گرفت

در ميدان رزم چون مولايش علي(ع) مي رزميد وشوق شهادت در وجودش

۱۳۹۳-۴-۱۲ ۰۸:۴۲

هواپیما! بابامو بیار

وقتی که می‌دیدم بچه‌های هم سن و سال من، پدر دارند و

۱۳۹۳-۴-۱۲ ۰۸:۳۹

لبخند بزن دلاور ، چرا اخم؟!

گاهی در جبهه های دفاع از حق
۱۳۹۳-۴-۱۲ ۰۱:۱۴

اسرار ازل

يكي از خانم‌ها كه
۱۳۹۳-۴-۱۲ ۰۱:۰۵

كلاس شلمچه

زيارت عاشورا خوانديم و بعد همه‌ي بچه‌ها از خاك اون

۱۳۹۳-۴-۱۲ ۰۱:۰۴