در همان شب شهید با اتکاء به همان نیروهای محدود و چند تن دیگر
مادرم گفت "خب بگو که امروز دیدار حضرت امام (ره) رفته بودی"
فاصله ميان خودروها بسيار كم بود و آهسته حركت مىكردند. پس
در این سه ماهه حداقل هزار گلوله خمپاره زدی. از این هزار تا هم
۴۸ ساعت قبل از شهادت مهدي زينالدين با ماشيني كه به دستور
زخمي ها رو از سالن به سوي هواپيما مي آوردم ، يهو
پشت دیوار خانه ی مخروبهای به عربی نوشته بود: «عاش
ˈوضو در دجله، نماز در کربلاˈ آخرین جمله وصیتنامه شهید ˈمحمدرضا
پوتين ها را از زمين برداشتم و نگاهي به آن انداختم، با كمال
من هم بلند شدم و ضمن معرفی خودم و سمتم توضیحاتی را ایراد کردم