خاطره (نسخه قدیمی)

داستان یک عکس

«ما دنبال منصب
۱۳۹۴-۱۰-۲ ۰۹:۴۹

من فقط در مقابل یک نفر سر فرود می آورم...

کوهی بود استوار
۱۳۹۴-۱۰-۲ ۰۹:۱۶

چرا «حاج احمد» عصایش را کنار انداخت!؟

بعد از فتح خرمشهر
۱۳۹۴-۱۰-۲ ۰۹:۱۴

ماجرای دو برادر شهید

وقتی فرمانده باشی، همه گردان مثل فرزندانت عزیز می‌شوند، مثل برادرت. حالا فکر کن فرمانده گردانی باشی
۱۳۹۴-۱۰-۱ ۱۶:۵۲

شهادت در ایستگاه حسینیه

33 «یلدا» از آزادسازی خرمشهر می‌گذرد و «شهید یلدایی» یکی از رزمندگانی‌ است که در جریان آزادسازی این
۱۳۹۴-۱۰-۱ ۱۶:۲۲

برو دنبال کارت!

حاجی برای روحیه
۱۳۹۴-۱۰-۱ ۱۳:۳۱

با سر مسیر را نشان می داد!

؛ او که به دلیل
۱۳۹۴-۱۰-۱ ۱۲:۰۶

می خواهم حلقه ازدواجم را هدیه کنم!

يک بار از بلندگوی مسجد محله‌مان صدایی در فضا پیچید که: «به جبهه کمک کنيد.»...
۱۳۹۴-۱۰-۱ ۱۱:۱۸

شفای «حاج احمد» به دست حضرت زهرا(س)

دقيق يادم نيست
۱۳۹۴-۱۰-۱ ۱۱:۰۳

آماده برای شهادت

در آغاز خدمتش در
۱۳۹۴-۹-۳۰ ۱۳:۱۳