فرازی از وصیت نامه شهید محمدرضا عسگری
تا شهدا؛ محمدرضا, در هفت سالگی وارد دبستان دادگر(سابق) در روستای محل تولد خود شد و دوران ابتدایی را در همین روستا به پایان رساند. خواهر بزرگش دربارۀ این دوران از زندگی محمدرضا می گوید: در همان کودکی به خاطر علاقه به قرآن, قرائت آن را به خوبی فراگرفت. بچۀ فعال و زرنگی بود و از همان دوران احساس مسئولیت می کرد. کمتر به فکر بازی بود و همیشه در این اندیشه بود که بتواند کمکی به خانواده بکند. به پدر و مادرش علاقۀ شدیدی داشت و به آنها احترام می گذاشت. تکالیف مدرسه را به موقع انجام می داد و پس از آن برای کمک به پدر و مادر به صحرا می رفت. به خاطر کمک به پدر و مادر، خود را به آب و آتش می زد. مرا محرم اسرار خود می دانست و مسائل و مشکلاتش را با در میان می گذاشت.
محمدرضا, پس از به پایان رساندن دوره ابتدایی به دلیل نبود مدرسه راهنمایی در زادگاهش، برای ادامه تحصیل به بندر گز رفت و در مدرسۀ دکتر معین آن شهرستان مشغول تحصیل شد. در آنجا اتاقی اجاره کرد اما از پس مخارج آن بر نمی آمد. صاحبخانه وقتی متوجه وضعیت نامناسب اقتصادی او شد نه تنها اجاره ای از او نگرفت بلکه کمک هم می کرد.
محمدرضا هفده ساله بود که پدرش را از دست داد. بعد از آن برای اینکه بتواند روزها به کسب و کار بپردازد. شبانه ادامه تحصیل داد. ابتدا آرایشگر شد و پس از آن مدتی قهوه خانه ای به راه انداخت و زمانی هم بلال فروشی می کرد. سرانجام, با مرارت و پس از طی دوره متوسطه در هجده سالگی موفق به دریافت دیپلم در رشته علوم طبیعی شد.پس از فارغ التحصیلی چون پدر نداشت و سرپرست خانواده بود از انجام خدمت سربازی معاف و در کارخانه رب گوجه فرنگی مشغول به کار شد.
خواهرش از این دوران چنین می گوید: با علاقۀ زیادی به تحصیل ادامه داد. قرآن می خواند. دلسوز, مومن و مذهبی بود. برای تامین هزینه های زندگی فعالیت می کرد. هرگز نماز و روزه اش قضا نشد. بیشتر کتابهای مذهبی می خواند. اهل معاشرت بود وبا دوستان رفت و آمد داشت. به افراد مومن و مذهبی علاقه مند بود و از افراد بدحجاب و لاابالی تنفر داشت. ابتدا سعی می کرد با نصیحت, آنها را اصلاح کند و اگر قابل اصلاح نبودند قطع رابطه می کرد.
با آغاز انقلاب اسلامی و اوج گیری مبارزات مردم ایران علیه رژیم شاه, محمد رضا نیز به صف مبارزان پیوست. بعد از پیروزی انقلاب با همۀ توان, خود را وقف دفاع از نظام جمهوری اسلامی ایران کرد. در 14 مهر 1358 به عضویت سپاه پاسدران انقلاب اسلامی بندر گز در آمد. در اوایل پیروزی انقلاب که ضد انقلابیون در شهر گنبد, جنگ مسلخانه به راه انداخته بودند محمد رضا عسگری در سرکوبی آنها نقشی تعیین کننده داشت .پس از پایان درگیریها به اتفاق سایر پاسداران انقلاب اقدام به جمع آوری سلاحهایی کردکه در منطقه به خصوص در آق قلا پخش شده بود. این اقدام نقش موثری در ایجاد آرامش در منطقه و برهم خوردن نقشه های ضد انقلاب داشت. با تشدید بحران کردستان محمدرضا به آن منطقه عزیمت کرد.
در سال 1359 با خانم صدیقه درباری طی مراسم ساده ای ازدواج کرد. خواهرش می گوید: مراسم ازدواج بسیار ساده و با صرف شیرینی و میوه برگزار شد. با همسرش مهربان و خوش رفتار بود. در دوران جنگ خودش در جبهه و همسرش در پشت جبهه برای جنگ فعالیت می کردند.
همسرش دربارۀ نحوۀ آشنایی و شروع زندگی مشترک با وی می گوید: وقتی در بندر گز، سپاه پاسداران تشکیل شد به عنوان نیروی داوطلب جذب این نهاد شدم. در همین دوران با آقای عسکری آشنا شد. ارزشهای معنوی او باعث شد که به درخواست ازدواج او پاسخ مثبت بدهم. در طول زندگی مشترک با هم تفاهم کامل داشتیم تا دو ماه قبل از شهادت, مستاجر بودیم ولی در آخرین سفر به جبهه وسیله نقلیه خود را فروخت و با پول آن خانه ای خرید.
خانم درباری, ویژگیهای اخلاقی محمدرضا عسگری را چنین توصیف می کند: بسیار نرم خو و مهربان بود با اینکه دست ما تهی بود سعی می کرد دست دیگران را بگیرد. متواشع و فروتن بود. در امور منزل به من کمک می کرد به بسیجیها به شدت علاقه داشت و همیشه می گفت: آنها در جبهه افراد گمنامی هستند که مخلصانه تلاش می کنند. کمتر عصبانی می شد مگر آنجا که احکام و قوانین الهی فراموش می شد. وقتی عصبانی می شد به نماز پناه می برد. در برخورد با مشکلات صبور بود. چون اهل تظاهر و ریا نبود مردم از صمیم قلب او را دوست داشتند. همیشه توصیه می کرد که از روحانیت اصیل جدا نشوید. ملاک را تایید حضرت امام (ره) می
در آخرین سفری که به مازندران داشت در یکی از سخنرانیهایش گفته بود: آرزو دارم مفقودالاثر شوم تا شرمندۀ خانواده هایی که جوانان خود را از دست داده اند ,نباشم.
دانست و می گفت: از خط قران و اسلام جدا نشوید. در آخرین سفری که به مازندران داشت در یکی از سخنرانیهایش گفته بود: آرزو دارم مفقودالاثر شوم تا شرمندۀ خانواده هایی که جوانان خود را از دست داده اند ,نباشم.
با شروع جنگ, عسگری در جبهه های نبرد حضور یافت و برای اینکه بیشتر بتواند در خدمت جنگ باشد خانواده خود را به اهواز منتقل کرد و در آنجا ساکن شدند. در 16 خرداد 1360 اولین فرزند او به دنیا آمد که برای او نام بنت الهدی را برگزیدند. بنت الهدی دربارۀ پدرش می گوید: پدرم به جبهه علاقه داشت. همیشه می گفت چون در زمان امام حسین (ع) نبوده است که به (ندای آن حضرت) لبیک بگوید, می خواست جبران کند. موقعی که می خواست به جبهه برود می گفت: حرفهای مادر را گوش کن. او را اذیت نکن. وقتی از جبهه بر می گشت برایم اسباب بازی می خرید. مهربان بود و عصبانی نمی شد. محمدرضا عسگری به خاطر اخلاص, شجاعت و لیاقتی که داشت در 5 اسفند 1360 به عنوان معاون رئیس ستاد لشکر 25 کربلا انتخاب شد. سردار رحیمیان یکی از همرزمان عسگری می گوید: دارای روحیه شادابی بود و در مواقع بحرانی و در زمان انجام عملیاتها روحیه ایثارگری او باعث رفع مشکلات می شد. به نیروهیا بسیجی به شدت علاقه مند بود. از کسانی که تابع ولایت و اهل جبهه و جنگ نبودند و همچنین کسانی که از فرصت دفاع مقدس سوء استفاده می کردند و به فکر درآمد بودند تنفر داشت. اگر فراغتی می یافت به مطالعه کتابهای مذهبی می پرداخت. گاهی به همراه دیگر براردان به ملاقات علما و بزرگان شهر قم می رفت. بعضی اوقات هم در منطقه جنوب به حضور آیت الله موسوی جزایری امام جمعه اهواز ونماینده ولی فقیه در استان خوزستان, آیت الله طباطبایی در دزفول و آیت الله شوشتری در شهرستان شوشتر می رسید.
در اولین روز سال 1363 فرزند دوم او که پسر بود به دنیا آمد و نام محمد را بر او نهادند. عسگری تا 31 خرداد 1363 همچنان معاون رئیس ستاد لشکر بود تا اینکه در 2 مهر 1363 به فرماندهی تیپ دوم از لشکر 25 کربلا منصوب شد.
تقی ایزد یکی از همرزمان عسکری می گوید: به اصول اعتقادی, مذهبی و سیاسی پایبند بود. با وجود اینکه از خانواده و زندگی خوبی برخوردار بود وقتی بعد از گذشت سه ماه به مرخصی می رفت هنوز مدت مرخصی به پایان نرسیده به جبهه باز می گشت. می گفت: هروقت در میان بسیجی ها هستم احساس آرامش می کنم, بسیجی ها پرورش یافته مکتب امام خمینی هستند و به معنای واقعی کلمه (به ندای امام) لبیک گفته اند. بارها به من توصیه کرد که با کسانی دوست باش که امتحان خود را پس داده اند. به برپایی دعای کمیل در سطح تیپ اهمیت می داد و با فراهم کردن امکانات برای فرماندهان گردانها از آنها خواست که روزهای جمعه نیروها را به نماز جمعه شهرهای مجاور ببرند. خودش نیز در این مراسم, حضور می یافت. تاکید می کرد که نیروها در اوقات فراغت برنامه داشته باشندو بر انجام ورزشهای رزمی تاکید داشت. گاهی از افراد می خواست با هم کشتی بگیرند. پیرو ولایت فقیه بود و همیشه می گفت اگر ما در خط ولایت فقیه هستیم باید دستورات او را اطاعت کنیم. از خداوند می خواست توفیق دهد به عهدی که با او بسته است وفادار بماند. در برخورد با مشکلات سخت و در مواقع بحرانی خونسرد بود. در عملیات والفجر 8 یکی از پاسگاههای عراقی تا ساعت دو بعد از ظهر مقاومت کرد و باعث به شهادت رسیدن تعدادی از رزمندگان شد. او در محل درگیری حضور یافت و رد آن شرایط دشوار با سازماندهی نیروها و دادن روحیه به آنها و هدایت و فرماندهی آنها موفق شد پاسگاه عراقی را که از نیروی زیادی برخوردار بود, تصرف نماید. اگر بی انضباطی مشاهده می کرد, عصبانی می شد.
غلامرضا عسگری می گوید: در عملیات والفجر 4 سردار عسگری فرمانده تیپ بود که در اثر تصادف زخمی شد و کمر و پایش به شدت آسیب دید. ولی با همان حال در منطقه علمیاتی حضور یافت و عملیات را زا روی برانکارد فرماندهی می کرد. در آن عملیات رزمندگان به پیروزیهای مهمی دست یافتند.
عسگر قلی پور یکی از اعضای تیپ یکم لشکر 256 کربلا دربارۀ محمدرضا عسگری می گوید: در سال 1361 زمانی که تازه وارد گرگان شدم در پی خانه استیجاری می گشتم اما موفق نشدم. بعد از ظهر روزی به همراه عسگری با موتور در پی این کار رفتیم. ولی آن روز هم موفق نشدیم. به من گفت: اگر مایلید بیایید در خانه ای که من زندگی می کنم ساکن شوید و من به خانه دیگری که وسعت کمتری دارد می روم.
قلی پور همچنین می گوید: در درگیری با منافقین در خیابان بوعلی گرگان در کنار عسگری بودم. هدایت عملیات را او بر عهده داشت با بلندگوی دستی منافقین را دعوت به تسلیم می کرد و می گفت: تسلیم شوید که با خشم حزب الله طرف خواهید شد و شما را نابود خواهیم کرد.
قلی پور در بیان خاطرۀ دیگری از محمد رضا عسگری می گوید: در عملیات والفجر 8 در بحبوحۀ درگیری و در زمانی که آتش دشمن در منطقۀ کارخانه نمک, سنگین بود هنگام صبح دیدم که ایشان یک کیسه بر دوش خود گذاشته و با خود می برد. جلو رفتم و دیدم در کوله پشتی گلوله های آرپی جی است. گفتم آقای عسگری شما رئیس ستاد لشکر هستید نیاز نیست این کارها را انجام دهید. گفت: من این کار را می کنم تا دیگران هم انجام دهند.
سردار رحیمیان
قلی پور در بیان خاطرۀ دیگری از محمد رضا عسگری می گوید: در عملیات والفجر 8 در بحبوحۀ درگیری و در زمانی که آتش دشمن در منطقۀ کارخانه نمک, سنگین بود هنگام صبح دیدم که ایشان یک کیسه بر دوش خود گذاشته و با خود می برد. جلو رفتم و دیدم در کوله پشتی گلوله های آرپی جی است. گفتم آقای عسگری شما رئیس ستاد لشکر هستید نیاز نیست این کارها را انجام دهید. گفت: من این کار را می کنم تا دیگران هم انجام دهند.
می گوید: در کارهای جمعی نظر دیگران را جویا می شد. اگر ماموریتی به لشکر واگذار می شد در جلسه مطرح می کرد و از دیگر فرماندهان می خواست نظرشان را طرح کنند. اگر با نظرات منطقی مواجه می شد آنها را در تصمیم گیری خود مورد توجه قرار می داد. با همه افراد به یک نحو برخورد می کرد مثلاً با افراد بسیجی تحت امر همان برخورد را داشت که با فرمانده و معاون لشکر داشت.
تقی ایزد، دربارۀ دیگر خصوصیات سردار عسگری می گوید: در کارهای جمعی اهل مشورت بود. ابتدا نظر دیگران را جویا می شد سپس تصمیم آخر را می گرفت. همیشه به فکر آسایش و تامین نیازمندیهای رزمندگان بود و تلاش می کرد تا حد امکان نیازهای آنها را تامین کند. در عملیات فاو در جاده شنی در زیر آتش شدید دشمن و در حالی که تا زانو در گل فرو رفته بود, مقداری کنسرو غذا بر دوش خود حمل می کرد و به خطوط اول برای رزمندگان می آورد. می گفت بچه گرسنه هستند اجازه بدهید سیر شوند و با روحیه بهتر بجنگند. همچنین در دشت فاو کنار ام القصر (چهار راه صدام) که مشهورترین و خطرناکترین نقطه عملیاتی بود به من گفت: جعبه های مهمات را جمع و آتش بر پا کن. می خوماهم به بچه ها کباب بدهم. دشمن در دویست سیصد متری ما بود. گفتم سیخ نداریم. سنبۀ کلاشینکف را گرفت و به جای سیخ از آن استفاده کرد و کباب درست کرد. گفتم امکان دارد دشمن متوجه شود. گفت مهم نیست. دشمن فکر می کند انبار مهمات آتش گرفته است.
سرانجام سردار عسگری در 10 تیر 1365علمیات کربلای 1 در دشت مهران در قلاویزان به شهادت رسید. پیکر او در منطقۀ عملیاتی باقی ماند و مفقودالاثر شد. تقی ایزد دربارۀ نحوۀ شهادت او می گوید: ایشان به اتفاق یکی دیگر از برادران به طرف قله قلاویزان که از ارتفاعات بسیار خطرناک و مشرف به دشت مهران است می روند. ظاهران گلوله توپی می آید و در کنار آنها منفجر می شود و بدن آنها را می سوزاند. احتمالاً جنازه او را اشتباهی به جای دیگری انتقال داده اند و یا به عنوان مفقودالاثر (شهید گمنام) دفن شده است. شهادت او برای رزمندگان بسیار تاسف آور بود.
سردار مرتضی قربانی – فرمانده لشکر 25 کربلا – می گوید: اگر لشکر کربلا چهار ستون داشت. یکی از این ستونها سردار عسگری بود.
به خانوادۀ عسکری به پاس صبر و استقامت که در راه انقلاب و جنگ از خود نشان دادند. از طرف فرماندۀ کل قوا – حضرت آیت الله خامنه ای – نشان فتح اعطا شد. خانم صدیقه بهرامی – مادر شهید محمدرضا عسگری – پس ازپنج سال انتظار در حالی که مراسم تشییع جنازۀ شهید تندگویان – وزیر نفت سابق – را از تلویزیون تماشا می کرد، جان به جان آفرین تسلیم کرد.
وصیتنامه
بسم الله الرحمن الرحیم
اینجانب محمد رضا عسکری فرزند علی اکبر ساکن لیوان غربی متولد سال1336 وصیت نامه ام را شروع می کنم. کل یوم عاشورا وکل عرض کربلا وکل شهر محرم .
در تاریخ بشریت گه گاه حوادثی روی می دهد که به خاطر درخشش فضیلتها و خصلتهای انسانی که همراه دارند ,می توان تاریخ را به ما قبل و ما بعد آن تقسیم کرد. مانند محرم حسین (ع) که عبارت است از صحنه تقابل دو نیروی ظالم و مظلوم در شرایطی که همواره یکی در اوج کمال اند و از یک طرف درنهایت مظلومیت وحقانیت ودیگری درغایت ستم وکفراست واگر آن صحنه رابه ترازوئی شبیه سازیم در یک کفه ی آن انسانیت ,شجاعت ,شرف ,ایثار ,احسان ,جوانمرد ی وهدف استو درکفه ی دیگر آن , ترس ,ستمگری, چپاول, جهل و... قرار دارد و این تنهامنحصر به همان عصرومکان نیست وتضاد بین آدم وابلیس است. خاصیت تکرارپذیری دارد و به راستی چقدر زیباست سخن امام صادق(ص): کل یوم عاشوراوکل عرض کربلا وکل شهرمحرم. آری امروز عاشورا واین زمین کربلا واین ماه محرم است. تاریخ تکرار گذشته است وباز در نزدیکی دجله و فرات در نزدیکی ما را بار دیگر دو نیروی ظا لم و مظلوم دو قبیله اسلام و شیطان مقابل یکدگر قرارگرفته اند.
در یک سولشکر اسلام به رهبری امام خمینی اقتدا به حسین نمود وپرچم سرخ آزادگی و نجات و سعادت وانسانیت و در یک کلام اسلام را بر افراشته است ودر سوی دیگر وارث یزید ,صدام می کوشد پرده سیاه ظلمت بار ننگ و استعمار را با نام آمریکای متجدد وآزادی حقوق بشر به عنوان ارمغان ,عرضه بدارد که به فرمود هً الله در قرآن مجید: ان کید شیطان کان ضعیفا. آری بدرستی که دشمن ضعیف است.
الا لذین امنوا وهاجرووجاهدو فی سبیل الله با موالهم وانفسهم اعظم درجه عند الله واولئک هم الفائزون
کسانیکه به پروردگارشان ایمان می آورند و برای قراری دین الله و حکومت توحید از دیارشان هجرت می کنند وبرای ابقاء و پایداری قرآن باجان وما لشان در راه خدا جهاد می کنند .بزرگترین درجه ومقام را نزد خداوند کریم دارند وبراستی که آنان رستگاران دو عالمند .
قرآن کریم
سرتا سر زندگی یک انسان موًمن وسالم توًام با جهاد ومبارزه است وجهاد با طبیعت برای به دست آوردن روزی جهت خود وخانواده اش و جامعه اش وجهاد با نفس جهت تزکیه جسم و روحش ,جهد با دشمنان خدا و رسولش و کسانی که در راه تکامل جامعه می باشند .در زمانی که همه ابر قدرتها سعی و کوشش می کنند تا انقلاب اسلامی ایران را به نابودی بکشانند . در این روزگاری که دشمنان خدا سعی دارند خون سرخ شهدای اسلام را به تباهی بکشند وظیفهً چه کسانی است که در مقابل این دشمنان مبارزه کنند ووجود کثیف آنان را از سطح کرهً زمین پاک نمایند. آری این وظیفه فدائیان قرآن و اسلام است که به ایثار خون خود, پرچم سرخ لااله الا الله را در اقصی نقاط کشور به اهتزاز در آورند.مرگ در کمین است و فرصت جهت پیوستن به الله از طریق شهادت به دست آوردند .کدام مسلمان حاضر است که در رختخواب بمیرد و در میدان جنگ با کفار و منا فقین خون سرخش ریخته نشود. کدام مسلمان حاضراست که مرگ با ذلت و جانوری اش را به مرگ با عزت ترجیح دهد, هیچ کس حاضر نیست .شهادت فوزی عظیم است که نصیب هر کس نخواهد شد.
شهادت در جهان بزرگ است که خداوند آن را فقط به بندگان شایسته ی خود عطا خواهد کرد .تو را شکر که شهادت این یگانه راه رسیدن انسان به خودت را به من بنده ی حقیر و گنا هکار خود ارزانی داشتی .تو را شکر که این نعمت پسند ید ات را به این انسان ذلیل عطا فرمودی ومن تنها راه سعادت خویش را شهادت در راهت دریافتم وبا کوشش در راهت با اعلاترین و ارزشمندترین ارزشها را گرفتم
در تاریخ بشریت گه گاه حوادثی روی می دهد که به خاطر درخشش فضیلتها و خصلتهای انسانی که همراه دارند ,می توان تا ریخ را به ما قبل و ما بعد آن تقسیم کرد. مانند محرم حسین (ع) که عبارت است از صحنه تقابل دو نیروی ظالم و مظلوم در شرایطی که همواره یکی در اوج کمال اند و از یک طرف درنهایت مظلومیت وحقانیت ودیگری درغایت ستم وکفراست
واین نیست مگر به لطف پروردگار به بنده اش .خداوندا مرا از این همه لطف و عنایت دور مگردان و شهادت را نصیب من کن .
اما سخنی دارم با تو ای روشنی قلبها, ای که در تاریکی مارا نجات دادی, ای حسین زمان ای که تو به منزله پدری برای ما هستی مخصو صاً برای ما یتیمان ای که در زمان جهل و نادانی در زمانی که چپاول و زور بر سر زمین حاکم بوده است قیام کردی ما می دانیم که تو چقدر رنج کشیده ای و می کشی. ای کسی که در نیمه های شب آن صورت نازنین را بر خاک
می گذاری وبا خدا خویش صحبت می کنی وبا آن همه مقام وقتی به ما می رسی می گویی: من به شما عشق می ورزیم .بدان ما هم با تو پیمان بسته ایم تا خون در رگها ی ما جاری است هرگز تو را تنها نخواهیم گذاشت و همچون شیر با پیام تو بر کفار می غریم . ای امام اگر بدانم با ریختن خون من تو سلامت می مانی و درخت اسلام سیر آب می شود پس ای توپ ها وای خمپاره ها, برمن ببارید.
تا آنجا که توان داشتم به جبهه حق علیه کفر آمدم تا خون نا چیز خودم را در راه خدا بریزم اما خدایا از اول شاهد زندگی ما بودی که ما در رنج و عذاب بودیم و فقربر خانواده ی ما حاکم بود وما هم نادان بودیم و به رهبری اماممان خمینی عزیز بیدار شدیم وبا او پیمان بستیم و امروز به ندای او لبیک گفتیم وبه جبهه آمدیم تا مردم ستمدیده را آزاد کنیم, تا حق آوارگان جنگی را از حلقوم صدام تکریتی بیرون کشیم .
سختی با تو دارم ای آموزگار شهادت, ای که درس انسانیت را وانسان بودن را به ما آمو ختی ,ای حسین جان, ای که وقتی نام تورا بر زبان می آورم در عشق تو می سوزم. ای حسین جان ,سالهای سال در مساجد روضه تو را خواندند وما می گفتیم ای کاش ما بودیم وتو را یاری می کردیم ,اما حسین جان تاریخ تکرار گشته است در همان سر زمین و امروز صدای هل من ناصر ینصرونی تو در گوشها یمان طنین انداز است وما آمده ایم تا به صدای تو در سرزمین تو لبیک بگوییم. حسین جان بعد از چندین سال امروز موفق شدیم تو را یاری کنیم. حجت را برای یارانت تمام کردی و وظیفه ی الهی خویش را انجام دادی تا مادی پرستان و دنیا پرستان خط خودشان را جدا کنند. ازخدا بخواه به ما نیروئی عنایت بکند تا مبادا در شب عاشورا تورا تنها بگذاریم . حسین جان اگر تو هم ام لیلائی ورقیه ای وزینبی در پشت سر داشتی امروز من هم ام لیلائی رنج کشیده وزینبی که یک عمر ستم کشیده وطفل سه ساله ای در پشت سر دارم که می تواند با خطبه های خویش کاخ ستمگران را زیرو رو کند .
سخنی با ملت عزیزم: ای پدرها وای مادرها وای برادرها وای خواهرها ,همه شماها امیدهای ما هستید مبادا امام را تنها بگذارید .مبادا فرزندان خویش را در آغوش بگیرید ومانع رفتن آنها به جبهه شوید درآن صورت اسلام شما اسلام بنی امیه است .اسلام به زبان تبدیل به عمل شده است, امروز است که همه ما باید امتحان خویش را بدهیم .
دنیا ارزشی ندارد مبادا جزو آن دسته از نامردان پست وخوک صفتان باشید که از امام جدا شده اند. ای پدرها وای مادرهائی که یک عمر برای امام حسین (ع) اشک ریختید. امروز همان یزید وهمان حسین در مقابل چشم شماست.
سخنی با تو ای مادر عزیزم:
ای که در سختی ها مرا به اینجا رساندی وای که رنجها برای ما کشیدی. ای مادر جان تو نباید ناراحت باشی که فرزندت را از دست داده ای .مادر جان تو باید مانند مادر وهب باشی که سر فرزند رابه سوی آنان پرتاب کرد وگفت : خدایا من آن چیزی که در راهت داده ام پس نخواهم گرفت .مادرجان تو باید بر خودت ببالی که چنین فرزندی داری.
ننگ بر آن دسته از مادرانی است که فرزندانشان در برابر اسلام عزیز قد علم کردند و اعدام شدند .تو از مادران صدر اسلام هستی .مادرجان مبادا برای من گریه کنی و نامردان و منافقان سوء استفاده کنند. گریه برای اماممان بکن که مبادا روزی او تنها شود. تو باید به مادران دیگر درس بدهی .مادر جان شهید نمی میرد, این گفته قرآن است. مرا حلال کن و از مردم بخواه که مرا ببخشند .خواهرانم شما هم همینطور فقط سفارش من این است که اگر می خواهید راهم را ادامه بدهید فقط گوش به فرمان امام عزیزمان .
وتو ای همسر عزیزم وای زینب زمان ,امید من از توست از توای عزیزجان, ای پیام رسان من, دیگرلازم نیست تو را سفارش کنم تو خودت ازهمه بهتر می دانی .
از همه خویشان ومردم عزیز می خواهم که مرا ببخشند .والعصران الانسان لفی خسر الاالذین آمنو و عملوالصا لحا ت وتواصوبا لحق وتواصو بالصبر .
خداوندا تو خود می دانی که ایمان چندانی در ماوجود ندارد وبتوانیم توصیه به صبر کنیم چرا که خود نمی توانیم آنرا عمل کنیم ولی بارالهی از تو می خواهم که حقیقت را فدای واقعیت نموده .خداوندا تقوا وایمان فزونی را از توطلب می نمائیم .خداوندا کاری بکن که تمام قدمهای ما در جهت و برای تو باشد. اگر غیر این بخواهد باشد, بار خدایا قدمم را بشکن که درراه منحرف قدم ننهم .بار خدایا شهادت راکه آرزوی قلبی من است نصیب من کن .خداوندا فقط توئی که از نهان وآشکار هر چیزی خبر داری پس تو میدانی که چگونه این آرزو در دلم ریشه می دواند ومرا بی تاب برای رسیدن به این مقام رنج می دهد وشهادت راآنگونه که می پندارم که به لطافت و زیبایی تمام کائنات می ماند .خداوندا رفتن به جبهه ی جنگ برای نان ونام ونشان نباشد, رفتن من به جبهه برای رضای تو وپیروزی برای دین وکشورم باشد .
خدایا راه حسینی که راه سعادت است نصیب من کن .خدایا من افتخار می کنم که در راه تو و پاسدار مکتب تو هستم .خدایا من به مردم وعده ی کربلا دادم با چه روئی بر گردم به سوی مردم. یا دعای مرا مستجاب کن یا شهادت را نصیبم کن. خدایا به مادرم و همسرم صبر عنایت کن تا بتوانند بین مادران وزنهای دیگر نمونه باشند .بار خدایا خودت می دانی و شاهد بودی که زندگی من تا به حال خدمتی به اسلام و مسلمین نکرده است اما این بار خونم شاید خدمتی و حرکتی برای مسلمین باشد. خداونداتو خود می دانستی که وجدانم نمی تواست آسوده ودر کنار زندگی کنم در صورتی که همرزمان ما در خون شناورند .خدایا من افتخار میکنم که سرباز
ای که در سختی ها مرا به اینجا رساندی وای که رنجها برای ما کشیدی. ای مادر جان تو نباید ناراحت باشی که فرزندت را از دست داده ای .مادر جان تو باید مانند مادر وهب باشی که سر فرزند رابه سوی آنان پرتاب کرد وگفت : خدایا من آن چیزی که در راهت داده ام پس نخواهم گرفت .مادرجان تو باید بر خودت ببالی که چنین فرزندی داری.
امام زمان هستم .
خدایا روزی من کن بهترین مردنها و بهترین کشته شدن ها را. یاری می کنم تورا و رسول تو را .معا مله میکنم با تو با باقیمانده عمرم را در این دنیا برای پیروزی دینت. خدایا عاقبت مرا به شهادت ختم کن .
بسم رب شهدا
وصیت من به دخترم بنت الهدا و پسرم محمد طه:
سلام بر شما فرزندانم ,سلام بر تو بنت الهدای عزیز و محمد طه شیر خواره ام.
جگر گوشها یم من زمانی به جبهه میروم که کفار در خاک عزیز ما مسکن نمو ده اند و امام فرمان بسیج داده است . من با گفتن کلمه لبیک یا ابا عبد ا الله به سو ی جبهه اعزام شد م. اسا س جبهه رفتن من به خا طر اسلام بو د زیرا اسلام برتر ین دینها است وهیچ دینی با لا تر از آن نیست . ان اکرمکم عنداله اتقکم .
فرزندم بهترین و با رزیرین و شا خصترین و نیکو تر ین بند گا ن نز د خدا, کسی است که از همه با تقو اتر با شد. من به همین خا طر به جبهه رفتم تا تقو ای بیشتری رافرا گیر م و انشا الله هم تو این چنین خواهی کرد. عزیز م تو هم مثل من نبا ش زیرا زما ن مرا به تاخیر انداخت و نگذاشت که در زما ن اما م حسین (ع) با شم و به ندای هل من نا صر ینصرو نی او پا سخ گویم ولی در این زما ن به ندای او پا سخ لبیک گفته و جانم را همچو ن ابا عبد الله خو اهم داد. عز یز م, فرزندم به خا طر اسلام و پیر وزی وفتح قله های اسلام چه حر ف ها که از دوست و دشمن شنیدم. خود خواهی و خود کم بینی و مقا م پرستی و غیر ه را به من تهمت زدند ولی با ز من این سدها را شکستم و به را هم اد امه دادم.
فرزندم بنت الهدا جا ن زما نی که این نا مه را د رک می کنی همچون کوه استوار در برابر حوادث نا گوار مقا ومت کن زیرا خدا وند فر مو د : من شما انسا ها را در سختی ها آفرید م و در سختی ها آزما یش خواهم کر د. پس با ید صبور شو ی ونگویی که پدرم چرا خود را به کشتن داد بلکه با ید در جا معهً زمان خود فخر فروشی و بتو انی و به مرد م و همسرت در روز گا رخود بگو یی که من در زما نی که پدرم به جبهه می رفت ما نند علی اصغر حسین شش ما هه بودم و پدرم را فد ای قرآن نمو د م و اینک را هش را با آگاهی تما م انجا م خواهم داد . دختر م امید وارم نها یت صد اقت را با ما درت داشته با شی .
اگر به مدرسه رفتی وبا سو اد شدی که انشا االله می شو ی وقتی تو انستی مطا لعه کنی , کتا بهای استا د شهید مطهر ی شهید مفتح شهید بهشتی اما م خمینی ومشکینی دیگر روحا نیون مبا رز را بخوان .
را ستی یک نصیحت : دختر م وپسر م هیچ وقت در زندگیتان از خط رو حا نیت اصیل جدا نشو ید که اگر جد ا شدید از اسلام برید ه اید زیرا شاهرگ حیا تی اسلام روحا نیت مبا رز که در را س آ ن اما م خمینی است ,میبا شد.
دختر م وپسرم من زما نی به جبهه میروم که شما بزرگ نیستید اگر بزرگ بودید شما را به عنوان رزمند ه وبهیا ر به جبهه می آوردم تا از رشا د ت ها ی قا سم ها واکبر ها وعبا س ها درس عبرت بگیرید ولی چه کنم که زمان شما را به عقب انداخت دیگر بیش از این سفا رشتان نمی کنم .تو با ید همچون زینب زما ن خود با شی و پسر م به ما نند حسین (ع) شورو بلو ایی در جا مه بر پا کن تا خط سر خ شها دت را ادامه داده و به سر انجا م بر سا نی . دختر م وپسر م من در راه عقیده وایران عزیز شهید شد م. از شما به عنوا ن دو فرزند م ویا د گا ر م می خواهم که مرا خوشحا ل بکنید و را پر افتخا ر اما ما ن یعنی که هما ن راه خونین و سرخ شها دت است رادنبا ل کنید و برای جا معه کو شش کنید وتما م تلا شتا ن برای خدا با شد و برای اسلام .
هدی و طه جا ن دیگر با با آب داد تمام شد ه است زمان زمان با با خون داد است.
وصیتی دیگر
سلام علیکم
بهتر است درآغاز ,سخنی چند بار پدرم, رهبر کبیرانقلاب بگویم . به نام خدا ویاد رهبر کبیر انقلاب وبه نام خدای آن امام بزرگوار,خمینی بت شکن پدرما یتیمان.
ای امام عزیز سلام برتو .این سلام یک پاسدارکوچک و غرق گناه این مرز وبوم است ک به سویت می فرستند . ای که توانستی ما را از گناهان نجات دهی, ای کسی که توانستی راه انسان بودن و رفتن به سوی خدا را به من بیاموزی ,با عمل خود .این سلام پاسدار تو از راه د ور از میان توپ و خمپاره های دشمنان ,ولی با قلبی بسیار نزدیک سر چشمه می گیرد, پذیرا باش. ای امام, آرزو دارم که هزار بار بمیرم و دوباره زنده بشوم ,در را تو که همان راه اسلام است وبازکشته شوم .ما می جنگیم و حمله بر کافران می بریم و با گلوله ها ی خونین کمر صدام وکافران و جنا یتکاران را می شکنیم و با خون خود ,که خون ما از توپ آنها انفجا رش بیشتراست. امت ما پیام رسان خون ما هستند در جهان و امت ما پیام رسان جنگ ماهستند در جهان. اگر ما بکشیم پیروز واگر بمیریم باز هم پیروزیم .حسین مگر کشته نشد اما پیروز شد .ای ملت قهرمان همیشه در گوش من ,ندای هل من ناصر ینصرونی طنین انداز بود و همیشه سعی داشتم به این ندا پاسخ دهم. ای حسین لبیک, لبیک و امروز توانستم .ای ملت ایران من نرفتم که شما اشک بریزید ما رفتیم که با خون خود شما را بیدار کنیم وشها دت دهیم امروز زمان حسین ویزید است .همین حسین زمان خمینی است وصدام نیز یزید زمان ,انتخاب کنید وراهتان را مشخص کنید.
من جوانی بودم 23ساله از همان کودکی فقربرخانواده ماحاکم بود ومن تازه سه ماه است که ازدواج کردم ,مگر برای ماجای زندگی نبود,مگر ما احتیاج به زن و بچه نداشتیم .
مشکل بود که در سه ماه زندگی دختر جوانی را رها کنم ومرگ راانتخاب کنم در صورتی که زندگی بسیار لذت بخش بود وما هم می توانستیم با خیال راحت خوش و خرم زندگی کنیم .ولی خداوند از ما چه می خواهد ,باید آن را انجام دهیم .مگر خدا در قرآن نگفته :ای کسانیکه ایمان آورده اید سلاحتان را بر گیرید و به میدان نبرد بروید مگر ایمان تو سلاح تو نیست. کافران بدانند که تا خون دررگ ماست, خمینی رهبر ماست. مابا تمام سختی می جنگیم و برای ما نام ونان مهم نیست, اسلام مهم است و مانند جباران از دور شاهد این جنایتها نخواهیم بود وتا آخرین قطره خون خویش ایستاده ایم . والسلام علیکم ورحمت الله وبرکاته محمدرضا, در هفت سالگی وارد دبستان دادگر(سابق) در روستای محل تولد خود شد و دوران ابتدایی را در همین روستا به پایان رساند. خواهر بزرگش دربارۀ این دوران از زندگی محمدرضا می گوید: در همان کودکی به خاطر علاقه به قرآن, قرائت آن را به خوبی فراگرفت. بچۀ فعال و زرنگی بود و از همان دوران احساس مسئولیت می کرد. کمتر به فکر بازی بود و همیشه در این اندیشه بود که بتواند کمکی به خانواده بکند. به پدر و مادرش علاقۀ شدیدی داشت و به آنها احترام می گذاشت. تکالیف مدرسه را به موقع انجام می داد و پس از آن برای کمک به پدر و مادر به صحرا می رفت. به خاطر کمک به پدر و مادر، خود را به آب و آتش می زد. مرا محرم اسرار خود می دانست و مسائل و مشکلاتش را با در میان می گذاشت.
محمدرضا, پس از به پایان رساندن دوره ابتدایی به دلیل نبود مدرسه راهنمایی در زادگاهش، برای ادامه تحصیل به بندر گز رفت و در مدرسۀ دکتر معین آن شهرستان مشغول تحصیل شد. در آنجا اتاقی اجاره کرد اما از پس مخارج آن بر نمی آمد. صاحبخانه وقتی متوجه وضعیت نامناسب اقتصادی او شد نه تنها اجاره ای از او نگرفت بلکه کمک هم می کرد.
محمدرضا هفده ساله بود که پدرش را از دست داد. بعد از آن برای اینکه بتواند روزها به کسب و کار بپردازد. شبانه ادامه تحصیل داد. ابتدا آرایشگر شد و پس از آن مدتی قهوه خانه ای به راه انداخت و زمانی هم بلال فروشی می کرد. سرانجام, با مرارت و پس از طی دوره متوسطه در هجده سالگی موفق به دریافت دیپلم در رشته علوم طبیعی شد.پس از فارغ التحصیلی چون پدر نداشت و سرپرست خانواده بود از انجام خدمت سربازی معاف و در کارخانه رب گوجه فرنگی مشغول به کار شد.
خواهرش از این دوران چنین می گوید: با علاقۀ زیادی به تحصیل ادامه داد. قرآن می خواند. دلسوز, مومن و مذهبی بود. برای تامین هزینه های زندگی فعالیت می کرد. هرگز نماز و روزه اش قضا نشد. بیشتر کتابهای مذهبی می خواند. اهل معاشرت بود وبا دوستان رفت و آمد داشت. به افراد مومن و مذهبی علاقه مند بود و از افراد بدحجاب و لاابالی تنفر داشت. ابتدا سعی می کرد با نصیحت, آنها را اصلاح کند و اگر قابل اصلاح نبودند قطع رابطه می کرد.
با آغاز انقلاب اسلامی و اوج گیری مبارزات مردم ایران علیه رژیم شاه, محمد رضا نیز به صف مبارزان پیوست. بعد از پیروزی انقلاب با همۀ توان, خود را وقف دفاع از نظام جمهوری اسلامی ایران کرد. در 14 مهر 1358 به عضویت سپاه پاسدران انقلاب اسلامی بندر گز در آمد. در اوایل پیروزی انقلاب که ضد انقلابیون در شهر گنبد, جنگ مسلخانه به راه انداخته بودند محمد رضا عسگری در سرکوبی آنها نقشی تعیین کننده داشت .پس از پایان درگیریها به اتفاق سایر پاسداران انقلاب اقدام به جمع آوری سلاحهایی کردکه در منطقه به خصوص در آق قلا پخش شده بود. این اقدام نقش موثری در ایجاد آرامش در منطقه و برهم خوردن نقشه های ضد انقلاب داشت. با تشدید بحران کردستان محمدرضا به آن منطقه عزیمت کرد.
در سال 1359 با خانم صدیقه درباری طی مراسم ساده ای ازدواج کرد. خواهرش می گوید: مراسم ازدواج بسیار ساده و با صرف شیرینی و میوه برگزار شد. با همسرش مهربان و خوش رفتار بود. در دوران جنگ خودش در جبهه و همسرش در پشت جبهه برای جنگ فعالیت می کردند.
همسرش دربارۀ نحوۀ آشنایی و شروع زندگی مشترک با وی می گوید: وقتی در بندر گز، سپاه پاسداران تشکیل شد به عنوان نیروی داوطلب جذب این نهاد شدم. در همین دوران با آقای عسکری آشنا شد. ارزشهای معنوی او باعث شد که به درخواست ازدواج او پاسخ مثبت بدهم. در طول زندگی مشترک با هم تفاهم کامل داشتیم تا دو ماه قبل از شهادت, مستاجر بودیم ولی در آخرین سفر به جبهه وسیله نقلیه خود را فروخت و با پول آن خانه ای خرید.
خانم درباری, ویژگیهای اخلاقی محمدرضا عسگری را چنین توصیف می کند: بسیار نرم خو و مهربان بود با اینکه دست ما تهی بود سعی می کرد دست دیگران را بگیرد. متواشع و فروتن بود. در امور منزل به من کمک می کرد به بسیجیها به شدت علاقه داشت و همیشه می گفت: آنها در جبهه افراد گمنامی هستند که مخلصانه تلاش می کنند. کمتر عصبانی می شد مگر آنجا که احکام و قوانین الهی فراموش می شد. وقتی عصبانی می شد به نماز پناه می برد. در برخورد با مشکلات صبور بود. چون اهل تظاهر و ریا نبود مردم از صمیم قلب او را دوست داشتند. همیشه توصیه می کرد که از روحانیت اصیل جدا نشوید. ملاک را تایید حضرت امام (ره) می
در آخرین سفری که به مازندران داشت در یکی از سخنرانیهایش گفته بود: آرزو دارم مفقودالاثر شوم تا شرمندۀ خانواده هایی که جوانان خود را از دست داده اند ,نباشم.
دانست و می گفت: از خط قران و اسلام جدا نشوید. در آخرین سفری که به مازندران داشت در یکی از سخنرانیهایش گفته بود: آرزو دارم مفقودالاثر شوم تا شرمندۀ خانواده هایی که جوانان خود را از دست داده اند ,نباشم.
با شروع جنگ, عسگری در جبهه های نبرد حضور یافت و برای اینکه بیشتر بتواند در خدمت جنگ باشد خانواده خود را به اهواز منتقل کرد و در آنجا ساکن شدند. در 16 خرداد 1360 اولین فرزند او به دنیا آمد که برای او نام بنت الهدی را برگزیدند. بنت الهدی دربارۀ پدرش می گوید: پدرم به جبهه علاقه داشت. همیشه می گفت چون در زمان امام حسین (ع) نبوده است که به (ندای آن حضرت) لبیک بگوید, می خواست جبران کند. موقعی که می خواست به جبهه برود می گفت: حرفهای مادر را گوش کن. او را اذیت نکن. وقتی از جبهه بر می گشت برایم اسباب بازی می خرید. مهربان بود و عصبانی نمی شد. محمدرضا عسگری به خاطر اخلاص, شجاعت و لیاقتی که داشت در 5 اسفند 1360 به عنوان معاون رئیس ستاد لشکر 25 کربلا انتخاب شد. سردار رحیمیان یکی از همرزمان عسگری می گوید: دارای روحیه شادابی بود و در مواقع بحرانی و در زمان انجام عملیاتها روحیه ایثارگری او باعث رفع مشکلات می شد. به نیروهیا بسیجی به شدت علاقه مند بود. از کسانی که تابع ولایت و اهل جبهه و جنگ نبودند و همچنین کسانی که از فرصت دفاع مقدس سوء استفاده می کردند و به فکر درآمد بودند تنفر داشت. اگر فراغتی می یافت به مطالعه کتابهای مذهبی می پرداخت. گاهی به همراه دیگر براردان به ملاقات علما و بزرگان شهر قم می رفت. بعضی اوقات هم در منطقه جنوب به حضور آیت الله موسوی جزایری امام جمعه اهواز ونماینده ولی فقیه در استان خوزستان, آیت الله طباطبایی در دزفول و آیت الله شوشتری در شهرستان شوشتر می رسید.
در اولین روز سال 1363 فرزند دوم او که پسر بود به دنیا آمد و نام محمد را بر او نهادند. عسگری تا 31 خرداد 1363 همچنان معاون رئیس ستاد لشکر بود تا اینکه در 2 مهر 1363 به فرماندهی تیپ دوم از لشکر 25 کربلا منصوب شد.
تقی ایزد یکی از همرزمان عسکری می گوید: به اصول اعتقادی, مذهبی و سیاسی پایبند بود. با وجود اینکه از خانواده و زندگی خوبی برخوردار بود وقتی بعد از گذشت سه ماه به مرخصی می رفت هنوز مدت مرخصی به پایان نرسیده به جبهه باز می گشت. می گفت: هروقت در میان بسیجی ها هستم احساس آرامش می کنم, بسیجی ها پرورش یافته مکتب امام خمینی هستند و به معنای واقعی کلمه (به ندای امام) لبیک گفته اند. بارها به من توصیه کرد که با کسانی دوست باش که امتحان خود را پس داده اند. به برپایی دعای کمیل در سطح تیپ اهمیت می داد و با فراهم کردن امکانات برای فرماندهان گردانها از آنها خواست که روزهای جمعه نیروها را به نماز جمعه شهرهای مجاور ببرند. خودش نیز در این مراسم, حضور می یافت. تاکید می کرد که نیروها در اوقات فراغت برنامه داشته باشندو بر انجام ورزشهای رزمی تاکید داشت. گاهی از افراد می خواست با هم کشتی بگیرند. پیرو ولایت فقیه بود و همیشه می گفت اگر ما در خط ولایت فقیه هستیم باید دستورات او را اطاعت کنیم. از خداوند می خواست توفیق دهد به عهدی که با او بسته است وفادار بماند. در برخورد با مشکلات سخت و در مواقع بحرانی خونسرد بود. در عملیات والفجر 8 یکی از پاسگاههای عراقی تا ساعت دو بعد از ظهر مقاومت کرد و باعث به شهادت رسیدن تعدادی از رزمندگان شد. او در محل درگیری حضور یافت و رد آن شرایط دشوار با سازماندهی نیروها و دادن روحیه به آنها و هدایت و فرماندهی آنها موفق شد پاسگاه عراقی را که از نیروی زیادی برخوردار بود, تصرف نماید. اگر بی انضباطی مشاهده می کرد, عصبانی می شد.
غلامرضا عسگری می گوید: در عملیات والفجر 4 سردار عسگری فرمانده تیپ بود که در اثر تصادف زخمی شد و کمر و پایش به شدت آسیب دید. ولی با همان حال در منطقه علمیاتی حضور یافت و عملیات را زا روی برانکارد فرماندهی می کرد. در آن عملیات رزمندگان به پیروزیهای مهمی دست یافتند.
عسگر قلی پور یکی از اعضای تیپ یکم لشکر 256 کربلا دربارۀ محمدرضا عسگری می گوید: در سال 1361 زمانی که تازه وارد گرگان شدم در پی خانه استیجاری می گشتم اما موفق نشدم. بعد از ظهر روزی به همراه عسگری با موتور در پی این کار رفتیم. ولی آن روز هم موفق نشدیم. به من گفت: اگر مایلید بیایید در خانه ای که من زندگی می کنم ساکن شوید و من به خانه دیگری که وسعت کمتری دارد می روم.
قلی پور همچنین می گوید: در درگیری با منافقین در خیابان بوعلی گرگان در کنار عسگری بودم. هدایت عملیات را او بر عهده داشت با بلندگوی دستی منافقین را دعوت به تسلیم می کرد و می گفت: تسلیم شوید که با خشم حزب الله طرف خواهید شد و شما را نابود خواهیم کرد.
قلی پور در بیان خاطرۀ دیگری از محمد رضا عسگری می گوید: در عملیات والفجر 8 در بحبوحۀ درگیری و در زمانی که آتش دشمن در منطقۀ کارخانه نمک, سنگین بود هنگام صبح دیدم که ایشان یک کیسه بر دوش خود گذاشته و با خود می برد. جلو رفتم و دیدم در کوله پشتی گلوله های آرپی جی است. گفتم آقای عسگری شما رئیس ستاد لشکر هستید نیاز نیست این کارها را انجام دهید. گفت: من این کار را می کنم تا دیگران هم انجام دهند.
سردار رحیمیان
قلی پور در بیان خاطرۀ دیگری از محمد رضا عسگری می گوید: در عملیات والفجر 8 در بحبوحۀ درگیری و در زمانی که آتش دشمن در منطقۀ کارخانه نمک, سنگین بود هنگام صبح دیدم که ایشان یک کیسه بر دوش خود گذاشته و با خود می برد. جلو رفتم و دیدم در کوله پشتی گلوله های آرپی جی است. گفتم آقای عسگری شما رئیس ستاد لشکر هستید نیاز نیست این کارها را انجام دهید. گفت: من این کار را می کنم تا دیگران هم انجام دهند.
می گوید: در کارهای جمعی نظر دیگران را جویا می شد. اگر ماموریتی به لشکر واگذار می شد در جلسه مطرح می کرد و از دیگر فرماندهان می خواست نظرشان را طرح کنند. اگر با نظرات منطقی مواجه می شد آنها را در تصمیم گیری خود مورد توجه قرار می داد. با همه افراد به یک نحو برخورد می کرد مثلاً با افراد بسیجی تحت امر همان برخورد را داشت که با فرمانده و معاون لشکر داشت.
تقی ایزد، دربارۀ دیگر خصوصیات سردار عسگری می گوید: در کارهای جمعی اهل مشورت بود. ابتدا نظر دیگران را جویا می شد سپس تصمیم آخر را می گرفت. همیشه به فکر آسایش و تامین نیازمندیهای رزمندگان بود و تلاش می کرد تا حد امکان نیازهای آنها را تامین کند. در عملیات فاو در جاده شنی در زیر آتش شدید دشمن و در حالی که تا زانو در گل فرو رفته بود, مقداری کنسرو غذا بر دوش خود حمل می کرد و به خطوط اول برای رزمندگان می آورد. می گفت بچه گرسنه هستند اجازه بدهید سیر شوند و با روحیه بهتر بجنگند. همچنین در دشت فاو کنار ام القصر (چهار راه صدام) که مشهورترین و خطرناکترین نقطه عملیاتی بود به من گفت: جعبه های مهمات را جمع و آتش بر پا کن. می خوماهم به بچه ها کباب بدهم. دشمن در دویست سیصد متری ما بود. گفتم سیخ نداریم. سنبۀ کلاشینکف را گرفت و به جای سیخ از آن استفاده کرد و کباب درست کرد. گفتم امکان دارد دشمن متوجه شود. گفت مهم نیست. دشمن فکر می کند انبار مهمات آتش گرفته است.
سرانجام سردار عسگری در 10 تیر 1365علمیات کربلای 1 در دشت مهران در قلاویزان به شهادت رسید. پیکر او در منطقۀ عملیاتی باقی ماند و مفقودالاثر شد. تقی ایزد دربارۀ نحوۀ شهادت او می گوید: ایشان به اتفاق یکی دیگر از برادران به طرف قله قلاویزان که از ارتفاعات بسیار خطرناک و مشرف به دشت مهران است می روند. ظاهران گلوله توپی می آید و در کنار آنها منفجر می شود و بدن آنها را می سوزاند. احتمالاً جنازه او را اشتباهی به جای دیگری انتقال داده اند و یا به عنوان مفقودالاثر (شهید گمنام) دفن شده است. شهادت او برای رزمندگان بسیار تاسف آور بود.
سردار مرتضی قربانی – فرمانده لشکر 25 کربلا – می گوید: اگر لشکر کربلا چهار ستون داشت. یکی از این ستونها سردار عسگری بود.
به خانوادۀ عسکری به پاس صبر و استقامت که در راه انقلاب و جنگ از خود نشان دادند. از طرف فرماندۀ کل قوا – حضرت آیت الله خامنه ای – نشان فتح اعطا شد. خانم صدیقه بهرامی – مادر شهید محمدرضا عسگری – پس ازپنج سال انتظار در حالی که مراسم تشییع جنازۀ شهید تندگویان – وزیر نفت سابق – را از تلویزیون تماشا می کرد، جان به جان آفرین تسلیم کرد.
وصیتنامه
بسم الله الرحمن الرحیم
اینجانب محمد رضا عسکری فرزند علی اکبر ساکن لیوان غربی متولد سال1336 وصیت نامه ام را شروع می کنم. کل یوم عاشورا وکل عرض کربلا وکل شهر محرم .
در تاریخ بشریت گه گاه حوادثی روی می دهد که به خاطر درخشش فضیلتها و خصلتهای انسانی که همراه دارند ,می توان تاریخ را به ما قبل و ما بعد آن تقسیم کرد. مانند محرم حسین (ع) که عبارت است از صحنه تقابل دو نیروی ظالم و مظلوم در شرایطی که همواره یکی در اوج کمال اند و از یک طرف درنهایت مظلومیت وحقانیت ودیگری درغایت ستم وکفراست واگر آن صحنه رابه ترازوئی شبیه سازیم در یک کفه ی آن انسانیت ,شجاعت ,شرف ,ایثار ,احسان ,جوانمرد ی وهدف استو درکفه ی دیگر آن , ترس ,ستمگری, چپاول, جهل و... قرار دارد و این تنهامنحصر به همان عصرومکان نیست وتضاد بین آدم وابلیس است. خاصیت تکرارپذیری دارد و به راستی چقدر زیباست سخن امام صادق(ص): کل یوم عاشوراوکل عرض کربلا وکل شهرمحرم. آری امروز عاشورا واین زمین کربلا واین ماه محرم است. تاریخ تکرار گذشته است وباز در نزدیکی دجله و فرات در نزدیکی ما را بار دیگر دو نیروی ظا لم و مظلوم دو قبیله اسلام و شیطان مقابل یکدگر قرارگرفته اند.
در یک سولشکر اسلام به رهبری امام خمینی اقتدا به حسین نمود وپرچم سرخ آزادگی و نجات و سعادت وانسانیت و در یک کلام اسلام را بر افراشته است ودر سوی دیگر وارث یزید ,صدام می کوشد پرده سیاه ظلمت بار ننگ و استعمار را با نام آمریکای متجدد وآزادی حقوق بشر به عنوان ارمغان ,عرضه بدارد که به فرمود هً الله در قرآن مجید: ان کید شیطان کان ضعیفا. آری بدرستی که دشمن ضعیف است.
الا لذین امنوا وهاجرووجاهدو فی سبیل الله با موالهم وانفسهم اعظم درجه عند الله واولئک هم الفائزون
کسانیکه به پروردگارشان ایمان می آورند و برای قراری دین الله و حکومت توحید از دیارشان هجرت می کنند وبرای ابقاء و پایداری قرآن باجان وما لشان در راه خدا جهاد می کنند .بزرگترین درجه ومقام را نزد خداوند کریم دارند وبراستی که آنان رستگاران دو عالمند .
قرآن کریم
سرتا سر زندگی یک انسان موًمن وسالم توًام با جهاد ومبارزه است وجهاد با طبیعت برای به دست آوردن روزی جهت خود وخانواده اش و جامعه اش وجهاد با نفس جهت تزکیه جسم و روحش ,جهد با دشمنان خدا و رسولش و کسانی که در راه تکامل جامعه می باشند .در زمانی که همه ابر قدرتها سعی و کوشش می کنند تا انقلاب اسلامی ایران را به نابودی بکشانند . در این روزگاری که دشمنان خدا سعی دارند خون سرخ شهدای اسلام را به تباهی بکشند وظیفهً چه کسانی است که در مقابل این دشمنان مبارزه کنند ووجود کثیف آنان را از سطح کرهً زمین پاک نمایند. آری این وظیفه فدائیان قرآن و اسلام است که به ایثار خون خود, پرچم سرخ لااله الا الله را در اقصی نقاط کشور به اهتزاز در آورند.مرگ در کمین است و فرصت جهت پیوستن به الله از طریق شهادت به دست آوردند .کدام مسلمان حاضر است که در رختخواب بمیرد و در میدان جنگ با کفار و منا فقین خون سرخش ریخته نشود. کدام مسلمان حاضراست که مرگ با ذلت و جانوری اش را به مرگ با عزت ترجیح دهد, هیچ کس حاضر نیست .شهادت فوزی عظیم است که نصیب هر کس نخواهد شد.
شهادت در جهان بزرگ است که خداوند آن را فقط به بندگان شایسته ی خود عطا خواهد کرد .تو را شکر که شهادت این یگانه راه رسیدن انسان به خودت را به من بنده ی حقیر و گنا هکار خود ارزانی داشتی .تو را شکر که این نعمت پسند ید ات را به این انسان ذلیل عطا فرمودی ومن تنها راه سعادت خویش را شهادت در راهت دریافتم وبا کوشش در راهت با اعلاترین و ارزشمندترین ارزشها را گرفتم
در تاریخ بشریت گه گاه حوادثی روی می دهد که به خاطر درخشش فضیلتها و خصلتهای انسانی که همراه دارند ,می توان تا ریخ را به ما قبل و ما بعد آن تقسیم کرد. مانند محرم حسین (ع) که عبارت است از صحنه تقابل دو نیروی ظالم و مظلوم در شرایطی که همواره یکی در اوج کمال اند و از یک طرف درنهایت مظلومیت وحقانیت ودیگری درغایت ستم وکفراست
واین نیست مگر به لطف پروردگار به بنده اش .خداوندا مرا از این همه لطف و عنایت دور مگردان و شهادت را نصیب من کن .
اما سخنی دارم با تو ای روشنی قلبها, ای که در تاریکی مارا نجات دادی, ای حسین زمان ای که تو به منزله پدری برای ما هستی مخصو صاً برای ما یتیمان ای که در زمان جهل و نادانی در زمانی که چپاول و زور بر سر زمین حاکم بوده است قیام کردی ما می دانیم که تو چقدر رنج کشیده ای و می کشی. ای کسی که در نیمه های شب آن صورت نازنین را بر خاک
می گذاری وبا خدا خویش صحبت می کنی وبا آن همه مقام وقتی به ما می رسی می گویی: من به شما عشق می ورزیم .بدان ما هم با تو پیمان بسته ایم تا خون در رگها ی ما جاری است هرگز تو را تنها نخواهیم گذاشت و همچون شیر با پیام تو بر کفار می غریم . ای امام اگر بدانم با ریختن خون من تو سلامت می مانی و درخت اسلام سیر آب می شود پس ای توپ ها وای خمپاره ها, برمن ببارید.
تا آنجا که توان داشتم به جبهه حق علیه کفر آمدم تا خون نا چیز خودم را در راه خدا بریزم اما خدایا از اول شاهد زندگی ما بودی که ما در رنج و عذاب بودیم و فقربر خانواده ی ما حاکم بود وما هم نادان بودیم و به رهبری اماممان خمینی عزیز بیدار شدیم وبا او پیمان بستیم و امروز به ندای او لبیک گفتیم وبه جبهه آمدیم تا مردم ستمدیده را آزاد کنیم, تا حق آوارگان جنگی را از حلقوم صدام تکریتی بیرون کشیم .
سختی با تو دارم ای آموزگار شهادت, ای که درس انسانیت را وانسان بودن را به ما آمو ختی ,ای حسین جان, ای که وقتی نام تورا بر زبان می آورم در عشق تو می سوزم. ای حسین جان ,سالهای سال در مساجد روضه تو را خواندند وما می گفتیم ای کاش ما بودیم وتو را یاری می کردیم ,اما حسین جان تاریخ تکرار گشته است در همان سر زمین و امروز صدای هل من ناصر ینصرونی تو در گوشها یمان طنین انداز است وما آمده ایم تا به صدای تو در سرزمین تو لبیک بگوییم. حسین جان بعد از چندین سال امروز موفق شدیم تو را یاری کنیم. حجت را برای یارانت تمام کردی و وظیفه ی الهی خویش را انجام دادی تا مادی پرستان و دنیا پرستان خط خودشان را جدا کنند. ازخدا بخواه به ما نیروئی عنایت بکند تا مبادا در شب عاشورا تورا تنها بگذاریم . حسین جان اگر تو هم ام لیلائی ورقیه ای وزینبی در پشت سر داشتی امروز من هم ام لیلائی رنج کشیده وزینبی که یک عمر ستم کشیده وطفل سه ساله ای در پشت سر دارم که می تواند با خطبه های خویش کاخ ستمگران را زیرو رو کند .
سخنی با ملت عزیزم: ای پدرها وای مادرها وای برادرها وای خواهرها ,همه شماها امیدهای ما هستید مبادا امام را تنها بگذارید .مبادا فرزندان خویش را در آغوش بگیرید ومانع رفتن آنها به جبهه شوید درآن صورت اسلام شما اسلام بنی امیه است .اسلام به زبان تبدیل به عمل شده است, امروز است که همه ما باید امتحان خویش را بدهیم .
دنیا ارزشی ندارد مبادا جزو آن دسته از نامردان پست وخوک صفتان باشید که از امام جدا شده اند. ای پدرها وای مادرهائی که یک عمر برای امام حسین (ع) اشک ریختید. امروز همان یزید وهمان حسین در مقابل چشم شماست.
سخنی با تو ای مادر عزیزم:
ای که در سختی ها مرا به اینجا رساندی وای که رنجها برای ما کشیدی. ای مادر جان تو نباید ناراحت باشی که فرزندت را از دست داده ای .مادر جان تو باید مانند مادر وهب باشی که سر فرزند رابه سوی آنان پرتاب کرد وگفت : خدایا من آن چیزی که در راهت داده ام پس نخواهم گرفت .مادرجان تو باید بر خودت ببالی که چنین فرزندی داری.
ننگ بر آن دسته از مادرانی است که فرزندانشان در برابر اسلام عزیز قد علم کردند و اعدام شدند .تو از مادران صدر اسلام هستی .مادرجان مبادا برای من گریه کنی و نامردان و منافقان سوء استفاده کنند. گریه برای اماممان بکن که مبادا روزی او تنها شود. تو باید به مادران دیگر درس بدهی .مادر جان شهید نمی میرد, این گفته قرآن است. مرا حلال کن و از مردم بخواه که مرا ببخشند .خواهرانم شما هم همینطور فقط سفارش من این است که اگر می خواهید راهم را ادامه بدهید فقط گوش به فرمان امام عزیزمان .
وتو ای همسر عزیزم وای زینب زمان ,امید من از توست از توای عزیزجان, ای پیام رسان من, دیگرلازم نیست تو را سفارش کنم تو خودت ازهمه بهتر می دانی .
از همه خویشان ومردم عزیز می خواهم که مرا ببخشند .والعصران الانسان لفی خسر الاالذین آمنو و عملوالصا لحا ت وتواصوبا لحق وتواصو بالصبر .
خداوندا تو خود می دانی که ایمان چندانی در ماوجود ندارد وبتوانیم توصیه به صبر کنیم چرا که خود نمی توانیم آنرا عمل کنیم ولی بارالهی از تو می خواهم که حقیقت را فدای واقعیت نموده .خداوندا تقوا وایمان فزونی را از توطلب می نمائیم .خداوندا کاری بکن که تمام قدمهای ما در جهت و برای تو باشد. اگر غیر این بخواهد باشد, بار خدایا قدمم را بشکن که درراه منحرف قدم ننهم .بار خدایا شهادت راکه آرزوی قلبی من است نصیب من کن .خداوندا فقط توئی که از نهان وآشکار هر چیزی خبر داری پس تو میدانی که چگونه این آرزو در دلم ریشه می دواند ومرا بی تاب برای رسیدن به این مقام رنج می دهد وشهادت راآنگونه که می پندارم که به لطافت و زیبایی تمام کائنات می ماند .خداوندا رفتن به جبهه ی جنگ برای نان ونام ونشان نباشد, رفتن من به جبهه برای رضای تو وپیروزی برای دین وکشورم باشد .
خدایا راه حسینی که راه سعادت است نصیب من کن .خدایا من افتخار می کنم که در راه تو و پاسدار مکتب تو هستم .خدایا من به مردم وعده ی کربلا دادم با چه روئی بر گردم به سوی مردم. یا دعای مرا مستجاب کن یا شهادت را نصیبم کن. خدایا به مادرم و همسرم صبر عنایت کن تا بتوانند بین مادران وزنهای دیگر نمونه باشند .بار خدایا خودت می دانی و شاهد بودی که زندگی من تا به حال خدمتی به اسلام و مسلمین نکرده است اما این بار خونم شاید خدمتی و حرکتی برای مسلمین باشد. خداونداتو خود می دانستی که وجدانم نمی تواست آسوده ودر کنار زندگی کنم در صورتی که همرزمان ما در خون شناورند .خدایا من افتخار میکنم که سرباز
ای که در سختی ها مرا به اینجا رساندی وای که رنجها برای ما کشیدی. ای مادر جان تو نباید ناراحت باشی که فرزندت را از دست داده ای .مادر جان تو باید مانند مادر وهب باشی که سر فرزند رابه سوی آنان پرتاب کرد وگفت : خدایا من آن چیزی که در راهت داده ام پس نخواهم گرفت .مادرجان تو باید بر خودت ببالی که چنین فرزندی داری.
امام زمان هستم .
خدایا روزی من کن بهترین مردنها و بهترین کشته شدن ها را. یاری می کنم تورا و رسول تو را .معا مله میکنم با تو با باقیمانده عمرم را در این دنیا برای پیروزی دینت. خدایا عاقبت مرا به شهادت ختم کن .
بسم رب شهدا
وصیت من به دخترم بنت الهدا و پسرم محمد طه:
سلام بر شما فرزندانم ,سلام بر تو بنت الهدای عزیز و محمد طه شیر خواره ام.
جگر گوشها یم من زمانی به جبهه میروم که کفار در خاک عزیز ما مسکن نمو ده اند و امام فرمان بسیج داده است . من با گفتن کلمه لبیک یا ابا عبد ا الله به سو ی جبهه اعزام شد م. اسا س جبهه رفتن من به خا طر اسلام بو د زیرا اسلام برتر ین دینها است وهیچ دینی با لا تر از آن نیست . ان اکرمکم عنداله اتقکم .
فرزندم بهترین و با رزیرین و شا خصترین و نیکو تر ین بند گا ن نز د خدا, کسی است که از همه با تقو اتر با شد. من به همین خا طر به جبهه رفتم تا تقو ای بیشتری رافرا گیر م و انشا الله هم تو این چنین خواهی کرد. عزیز م تو هم مثل من نبا ش زیرا زما ن مرا به تاخیر انداخت و نگذاشت که در زما ن اما م حسین (ع) با شم و به ندای هل من نا صر ینصرو نی او پا سخ گویم ولی در این زما ن به ندای او پا سخ لبیک گفته و جانم را همچو ن ابا عبد الله خو اهم داد. عز یز م, فرزندم به خا طر اسلام و پیر وزی وفتح قله های اسلام چه حر ف ها که از دوست و دشمن شنیدم. خود خواهی و خود کم بینی و مقا م پرستی و غیر ه را به من تهمت زدند ولی با ز من این سدها را شکستم و به را هم اد امه دادم.
فرزندم بنت الهدا جا ن زما نی که این نا مه را د رک می کنی همچون کوه استوار در برابر حوادث نا گوار مقا ومت کن زیرا خدا وند فر مو د : من شما انسا ها را در سختی ها آفرید م و در سختی ها آزما یش خواهم کر د. پس با ید صبور شو ی ونگویی که پدرم چرا خود را به کشتن داد بلکه با ید در جا معهً زمان خود فخر فروشی و بتو انی و به مرد م و همسرت در روز گا رخود بگو یی که من در زما نی که پدرم به جبهه می رفت ما نند علی اصغر حسین شش ما هه بودم و پدرم را فد ای قرآن نمو د م و اینک را هش را با آگاهی تما م انجا م خواهم داد . دختر م امید وارم نها یت صد اقت را با ما درت داشته با شی .
اگر به مدرسه رفتی وبا سو اد شدی که انشا االله می شو ی وقتی تو انستی مطا لعه کنی , کتا بهای استا د شهید مطهر ی شهید مفتح شهید بهشتی اما م خمینی ومشکینی دیگر روحا نیون مبا رز را بخوان .
را ستی یک نصیحت : دختر م وپسر م هیچ وقت در زندگیتان از خط رو حا نیت اصیل جدا نشو ید که اگر جد ا شدید از اسلام برید ه اید زیرا شاهرگ حیا تی اسلام روحا نیت مبا رز که در را س آ ن اما م خمینی است ,میبا شد.
دختر م وپسرم من زما نی به جبهه میروم که شما بزرگ نیستید اگر بزرگ بودید شما را به عنوان رزمند ه وبهیا ر به جبهه می آوردم تا از رشا د ت ها ی قا سم ها واکبر ها وعبا س ها درس عبرت بگیرید ولی چه کنم که زمان شما را به عقب انداخت دیگر بیش از این سفا رشتان نمی کنم .تو با ید همچون زینب زما ن خود با شی و پسر م به ما نند حسین (ع) شورو بلو ایی در جا مه بر پا کن تا خط سر خ شها دت را ادامه داده و به سر انجا م بر سا نی . دختر م وپسر م من در راه عقیده وایران عزیز شهید شد م. از شما به عنوا ن دو فرزند م ویا د گا ر م می خواهم که مرا خوشحا ل بکنید و را پر افتخا ر اما ما ن یعنی که هما ن راه خونین و سرخ شها دت است رادنبا ل کنید و برای جا معه کو شش کنید وتما م تلا شتا ن برای خدا با شد و برای اسلام .
هدی و طه جا ن دیگر با با آب داد تمام شد ه است زمان زمان با با خون داد است.
وصیتی دیگر
سلام علیکم
بهتر است درآغاز ,سخنی چند بار پدرم, رهبر کبیرانقلاب بگویم . به نام خدا ویاد رهبر کبیر انقلاب وبه نام خدای آن امام بزرگوار,خمینی بت شکن پدرما یتیمان.
ای امام عزیز سلام برتو .این سلام یک پاسدارکوچک و غرق گناه این مرز وبوم است ک به سویت می فرستند . ای که توانستی ما را از گناهان نجات دهی, ای کسی که توانستی راه انسان بودن و رفتن به سوی خدا را به من بیاموزی ,با عمل خود .این سلام پاسدار تو از راه د ور از میان توپ و خمپاره های دشمنان ,ولی با قلبی بسیار نزدیک سر چشمه می گیرد, پذیرا باش. ای امام, آرزو دارم که هزار بار بمیرم و دوباره زنده بشوم ,در را تو که همان راه اسلام است وبازکشته شوم .ما می جنگیم و حمله بر کافران می بریم و با گلوله ها ی خونین کمر صدام وکافران و جنا یتکاران را می شکنیم و با خون خود ,که خون ما از توپ آنها انفجا رش بیشتراست. امت ما پیام رسان خون ما هستند در جهان و امت ما پیام رسان جنگ ماهستند در جهان. اگر ما بکشیم پیروز واگر بمیریم باز هم پیروزیم .حسین مگر کشته نشد اما پیروز شد .ای ملت قهرمان همیشه در گوش من ,ندای هل من ناصر ینصرونی طنین انداز بود و همیشه سعی داشتم به این ندا پاسخ دهم. ای حسین لبیک, لبیک و امروز توانستم .ای ملت ایران من نرفتم که شما اشک بریزید ما رفتیم که با خون خود شما را بیدار کنیم وشها دت دهیم امروز زمان حسین ویزید است .همین حسین زمان خمینی است وصدام نیز یزید زمان ,انتخاب کنید وراهتان را مشخص کنید.
من جوانی بودم 23ساله از همان کودکی فقربرخانواده ماحاکم بود ومن تازه سه ماه است که ازدواج کردم ,مگر برای ماجای زندگی نبود,مگر ما احتیاج به زن و بچه نداشتیم .
مشکل بود که در سه ماه زندگی دختر جوانی را رها کنم ومرگ راانتخاب کنم در صورتی که زندگی بسیار لذت بخش بود وما هم می توانستیم با خیال راحت خوش و خرم زندگی کنیم .ولی خداوند از ما چه می خواهد ,باید آن را انجام دهیم .مگر خدا در قرآن نگفته :ای کسانیکه ایمان آورده اید سلاحتان را بر گیرید و به میدان نبرد بروید مگر ایمان تو سلاح تو نیست. کافران بدانند که تا خون دررگ ماست, خمینی رهبر ماست. مابا تمام سختی می جنگیم و برای ما نام ونان مهم نیست, اسلام مهم است و مانند جباران از دور شاهد این جنایتها نخواهیم بود وتا آخرین قطره خون خویش ایستاده ایم . والسلام علیکم ورحمت الله وبرکاته
ثبت دیدگاه