شهید 16 سالهای که تولد و شهادتش در یک ماه بود
تا شهدا؛ شهید محمود فلاح زاده در سومین روز از بهار سال 1345 شمسی در خانوادهای متعهد و محلهای فقیرنشین متولد شد و در سن 6 سالگی تحصیل علم را در دبستان 22 بهمن آغاز کرد. با تمام مشقات و سختیهایی که خانوادهاش برای فرستادن او به مدرسه داشتند، دوره ابتدایی را به پایان رساند.
از وقتیکه توانایی کار کردن را در خود دید، پا به پای پدر مشغول به کار شد تا باری از دوش او بردارد. محمود معتقد بود انسان در زندگی هر چه وابستگیهایش کمتر و وارستگیهایش بیشتر باشد بهتر و بیشتر میتواند در جهت تکامل و نزدیکی بهسوی خدا گام بردارد و از این رهگذر بود که زندگی ساده و مختصری را برای خود برگزید.
دستهایش چنان از شدت کار و تلاش پینه زده بود که وقتی از خود او علت را سؤال میکردند، میگفت: من برای کار و خدمت به جامعه آمدهام و از هیچگونه سختی باک ندارم.
محمود دوران تحصیل در مدرسه و تعطیلات تابستان را برای امرار معاش به شیراز هجرت میکرد. در سال 1358 بود که دوران راهنمایی را به پایان رساند و برای ادامه تحصیل به دبیرستان ابوذر مراجعه و ثبتنام کرد. از اینجا بود که شوری تازه در محمود دیده شد و فعالیت اسلامی خود را شروع کرد.
او در اوایل سال 1360 بود که به کمک همرزم و همسنگر شهیدش احمد بذرافشان و چند از رفقا دستبهدست هم داده و انجمن اسلامی شهید واقع در صفائیه را پایهگذاری کردند و از آنجا بود که مبارزه محمود مستحکمتر و بیشتر شده و به دلیل فعالیت در انجمن بر علیه سازشکار و لیبرال زمان خود (بنیصدر خائن)، بارها مورد تهمت و سرزنش قرار گرفت.
فعالیتهای محمود و دوستانش موجب شده بود تا جان آنان تهدید شود تا جایی که در یک نامه تهدیدآمیز برای آنان نوشته بودند که اگر دست از مخالفت با بنیصدر بر ندارید انجمن اسلامی را آتش خواهیم زد؛ اما او مردانه مقاومت کرد و لحظهای دست از مبارزه بر نداشت و شبها تا پاسی از شب را به تبلیغ میگذراند.
همراه با شروع شدن جنگ تحمیلی، وی در مهرماه سال 1360 با احمد بذرافشان راهی خوزستان شد و سوسنگرد را برگزید. پس از 2 ماه حضور در جبهه به مدرسه بازگشت و درس را شروع کرد ولی ازآنجاکه مسئله جنگ را مهمتر میدید دگربار بیپروا با احمد روانه جبهه شد.
در جبهه نماز شب محمود و دعاهای او همه را شگفتزده کرده بود بهطوریکه همرزمانش به او میگفتند: تو شهید میشوی. از زبان یکی از همسنگرانش نقل شده است که محمود اوقات فراغت خود را به راز و نیاز و عبادت میپرداخت و در روز اسلحه برمیگرفت و با بعثیها دلیرانه میجنگید و در این راه بود که به شهادت رسید.

محمود در صبحگاه دوم فروردین سال 61 که فقط 16 سال از عمرش میگذشت، درحالیکه با دوست و برادرش احمد بذرافشان همراه بودند دشمن آنها را مورد هدف گلولهای قرارداد و ناجوانمردانه آنها را به شهادت رساند.
بعد از شهادت تنها لباسی ساده، کتاب درسی و قلمی که وسیله کارش بود، از او به یادگار ماند.
ثبت دیدگاه