غروب غم‌انگیز در اسارت

اسرا با شنیدن خبر در حالی که با لب‌های تشنه و هوای گرم آسایشگاه منتظر جرعه‌ای آب بودند، چنان صدا به گریه و زاری بلند کردند که وصف آن با قلم ممکن نیست.  

تا شهدا: «اکبر هادیان» که در جریان حضور در جنگ تحمیلی، سال‌های جوانی خود را به اسارت دشمن بعثی درآمد، به بیان خاطرات بخشی از روزهای اسارتش پرداخته که در ادامه می‌خوانید:

ساعت هشت شب بود، در حالی که که اسرا از پشت سلول‌ها منتظر آب بودند، یک افسر عراقی وارد اردوگاه شد و به نگهبان عراقی چیزی گفت، او و چند نگهبان دیگر، ارشد اسرای ایرانی را از زندان انفرادی به داخل حیاط آوردند به او هم چیزی گفتند.

او با صدای بلند خطاب به اسرا گفت: «ساکت باشید، می خواهم یک خبر خوب به شما بدهم!» نعره‌ای زد و ادامه داد: «(امام) خمینی مرد! (امام) خمینی مرد!» نگهبانان عراقی به من گفته‌اند که به شما بگویم: «امشب شادی کنید و خوش باشید و هر کس چنین کند به آنها همه چیز از جمله آب می دهیم».

اسرا با شنیدن این خبر در حالی که با لب های تشنه و آن هوای گرم آسایشگاه منتظر جرعه ای آب بودند، چنان صدا به گریه  و زاری بلند کردند که وصف آن با قلم ممکن نیست و این صدای گریه و زاری بود که همچون طوفانی اردوگاه را در هم پیچید.

در این بین، چند نفر از اسیران عرب با شنیدن خبر، شادی می‌کردند و می‌خندیدند. این صحنه چنان ناراحت کننده بود که یکی از نگهبانان عراقی از این وضع بسیار متاثر شد و آنها را لعن و نفرین کرد و همین عمل نگهبان باعث اخراج او از اردوگاه شد.

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.