مینویسیم مرحوم، بخوانید فدایی دین
به گزارش تا شهدا به نقل از سیده نعیمه زینبی؛ در هفته دفاع مقدس قرار بود درباره شهید مظلومی بنویسیم که نامش کمتر شنیده شده است. نمیدانستیم قرار است رفتن محمد تولایی برنامه ما را تغییر بدهد. در زمانهای که ماندن بر مدار انسانیت سخت است، بعضی آنقدر مظلومانه میروند که رفتنشان شانه به شانه شهادت میزند. این روایت داستان یک رفتن غریبانه و عاشقانه است در نهمین روز محرم.
جان دادن در راه دین
هنوز ماندهاند اول اسمش شهید بگذارند یا نه؟ خانوادهاش محتاطانه در آگهیهای ترحیم نوشتهاند:«مرحوم مغفور طلبه جوان». حتی کلمه شهید روی آگهی تابوت را پانچ کردهاند تا فقط همان نام و نامخانوادگی ساده خودش، معرّفش باشد. بعضی معترضاند. دوستانش و آنها که در فضای مجازی فعالیت بیشتری دارند دلشان نمیآید کنار نام او بنویسند:«مرحوم». میگویند کسی که به خاطر لباسش کشته میشود، در واقع در مسیر دینش جانش را از دست داده و حتما شهید است. در فضای مجازی هر مطلبی که درباره او منتشر میکنند، روی مظلومیت و شهادتش تأکید میکنند. بعضی هم نمیگویند:«محمد تولایی» و به جایش از اختصار «شهید» استفاده میکنند.
او لایق شهادت بود
حاجی عارضه، فرمانده بسیجش میگوید:«بنیاد شهید برای اینکه به کسی این عنوان را بدهد قوانینی دارد و هنوز محمد را شهید اعلام نکردهاند. اما چه فرقی دارد در دنیا به آدم شهید بگویند و یک کلمه قبل از نامت درج کنند، مهم این است که خدا قبول کند. خدا باید مرام شهادت را در وجود آدم ببیند و لایق بهشتش کند». فرماندهای که به قول خودش این بچهها را بزرگ کرده، معتقد است جای چنین محمدی حتما بهشت خواهد بود. از نظر او شهادت یک نام نیست که بیاید و بچسبد تنگ اسم یکی و او را سعادتمند کند. شهادت یک مرام است که باید با آن زندگی کرده باشی تا سرنوشتت به خیر ختم شود و حالا او محمدش را لایق میداند.
همه چیز خوب است
داستان را شنیدهایم. طلبهای چاقو میخورد. ضارب چه کسی است؟ نمیدانیم. با چهانگیزهای دست به این جنایت میزند؟ نمیدانیم. میگویند نیروهای انتظامی و امنیتی در حال پیگیری هستند. 8سالی بود که درس طلبگی میخواند. آن روز طبق معمول از کتابخانه برمیگردد. احتمالا سلامی محضر آقا عرض میکند و بهسمت ماشینش میرود. خودروی شخصیاش آنقدرها کلاس ندارد که با فشاردادن یک دکمه درها باز و بسته شوند. سوئیچش را میاندازد داخل قفل پیکان و میچرخاند و پشت فرمان مینشیند. هنوز در را نبسته که غریبهای صدایش میزند. محمد به سمت صدا برمیگردد و آن دشنه ناجوانمرد سینه او را میشکافد. محمد را به بیمارستان میبرند. عمل میشود و به هوش میآید. همه چیز خوب پیش میرود و خانواده خوشحالاند که محمدشان بهزودی ترخیص میشود. شاید به علی، محمدحسن و زهرا قول دادهاند که بابا زود برمیگردد.
محمد رفت
اما چند روز بعد از عمل حال او رو به وخامت میگذارد و به کما میرود. هوشیاریاش به 5میرسد. میگویند خون لختهشده در رگهایش باعث بیهوشی او شده است. چند روزی را در کما میگذاراند. استغاثه همه کسانی که دست به دعا برداشته و برای برگشتن او دست به دامان مقدسات میشوند، بیفایده میماند. انگار اراده خداوند به رفتن محمد است. محمد در ماه محرم، یک روز مانده به عاشورای حسینی، پس از 12روز بیهوشی پر میکشد تا خودش را به کاروان شهدای عاشورای سال61 هجری برساند و اینبار جا نماند! خبر کوتاه و شوکآور دست به دست میشود:«طلبه جوان که بر اثر ضربه چاقو در کما بود به دیار باقی شتافت». انگار محمد چند روز به هوش آمده تا چند خنده دلربا از روی تخت بیمارستان برای مراسم ترحیمش جفت و جور کند تا در فضای مجازی دست به دست بچرخد و برای مظلومیت بیحدش اشکها را جاری کند.
آخرین زیارت
قرار پیروزی6، روبهروی مسجد رضوی، ساعت8 صبح. از ساعت حدود 7:30 افراد خودشان را به این مسجد رساندهاند تا محمد را همراهی کنند. تغسیل و آخرین زیارت در بارگاه ملکوتی امامی که یک عمر روی پاهای خودش به دیدارش آمده است، غریبانه انجام شده تا روز تاسوعا این بدن امانتی را به خاک برگرداند و راهش را در دنیای بالاتری ادامه بدهد. خانواده تولایی میهمان سیساله این محل هستند. محمد در میان کوچه پس کوچههای این محل مدرسه رفته، بازی کرده و قد کشیده است. آدمهای
سن و سالداری اینجا هستند که بزرگشدن محمد را به چشم خود دیدهاند. هر کسی میآید بهتی در رفتار و نگاهش پیداست. برایشان سخت است که باور کنند دیگر محمد را نخواهند دید. حتی این بهت در صورت دختری که از سرافرازان آمده و هیچ آشنایی قبلی با این خانواده نداشته است هم پیداست. دختر هم مثل بقیه برای شفای او دعا کرده و نمیدانسته شفای محمد در رفتن است.
درس آخر
زن که به نظر 70سال دارد، میگوید:«در این محل خیلیها او را میشناسند». پدر محمد فرّاش مدرسه دخترانه این محل بوده است. مدرسه روبهروی مسجد را نشانم میدهد و میگوید:«خدمتگزار این مدرسه». معلم بازنشستهای هم که از همه زودتر آمده و روی پله مغازه کنار مسجد نشسته است، میگوید:«بیشتر بچههای این محل شاگردهای من هستند». محمد پسر سربهزیر و بیآزار همسایه کناریشان است. در این محل به خوب بودن شهره هستند. دبیر بازنشسته که دریغ و افسوس از کلامش بیرون نمیرود هم منتظر است تا پیکر به خونافتاده محمد را تا خانه آخرش همراهی کند. اگر چه کاری از دستش برنمیآید، فکر میکند دراینباره محمد از او جلو افتاده و نیاز به درس ندارد.
بردباری مادرانه
پدر شکسته ولی فرو نریخته است. شاید فکر میکند داغ ما کجا و داغ سیدالشهدا (ع)کجا؟ مادر هم انگار تأسی به صبوری حضرت زینب(س) کرده است که همسایهاش میگوید:«رفتم دیدنش. فقط میگفت خدا را شکر. عمر فرزند من تا همین الان به دنیا بوده». این خودداری مادر از بیتابی، دیگران را یاد بردباری مادر شهدا میاندازد. این را زن همسایه و فرمانده بسیجشان میگویند. حسینیه شهدای بهشت رضا امروز میزبانِ میهمانانِ محمد است. نوحهسرایی و نماز میت برگزار میشود. مدیر حوزه علمیه خراسان هم آمده است. نماز که تمام میشود پیکر روی دست میرود تا با همراهی نوای «لا اله الاا...»به سمت خانه ابدیاش برود. هرکس با نیت خودش آمده است. یکی میگوید:«یکی از یاران امام حسین(ع) بوده» و دیگری از مظلومیت و غربتش میگوید.
صبح طلوع میکند
سر مزاریم. اینجا نورعلی شوشتری و آیتا...تهرانی میزبان طلبه جوان هستند. نوای «مددی یا زینب» با صدای بیلهایی که به خاکها و سنگها ساییده میشود یکی شده است. انگار هیچ معجزهای نمیتواند جلو این اتفاقات بایستد. درست مثل وقتی شب عاشورا با تمام وجود فریاد میزنی «مکن ای صبح طلوع». انگار میشود جلو طلوع صبح و افتادنِ اتفاقِ موعود را گرفت. اما همه خوب میدانیم این خاکها که کنار بروند، آن اتفاق هم خواهد افتاد. تاسوعاست و همه چیز هوایی عاشورایی دارد. دلها، زبانها، نگاهها و دعاها. زیارت عاشورا شروع میشود. خاک عجله دارد برای پذیرایی از میهمان تازه. زیارت که به «یا ابا عبدا...(ع)» میرسد جمعیت با صدای حزین همراهی میکنند تا بر داغ تازه دلشان مرهمی بگذارند از جنس دعا.
آخرین محرم
پیکر از راه میرسد، صلوات میفرستند. جمعیت کمی عقب میرود و بدن داخل منزل تازهاش قرار میگیرد. صدای شیون بالاتر میرود. فریادهای عاجزانهای که میگویند همه این اتفاقات واقعی است. شیونها به آسمان بلند میشود و صدای یا حسین(ع) بر دعا پیشی میگیرد. این لحظه توصیف نمیشود. لحظهای که پدر جوان 27سالهاش را در میان خاک تنها میگذارد. دعا به «بابی انت و امی» میرسد و شاید از دل پدر بگذرد:«پسرم به فدای تو یا ابا عبدا...».سوزی که در لحن قاری خفته دل را بیدار میکند. خاکها روی پیکر فرود میآید و آن را دربرمیگیرد. پسرکی نوجوان از لابهلای جمعیت خودش را بیرون میکشد، زار میزند و به سمتی نامعلوم میدود، 2بلوک آن طرفتر بیقرار و مستأصل اینور و آنور میرود. برادرزادهای به دفن عمو آمده است. نوای «انیسلم لمن سالمکم» خواندن برای آخرین لحظات زمینی یک انسان حال دیگری دارد. جمعیت میخوانند. خوش به حال شیخ محمد که تا آخرین لحظه حسینی ماند و تا آخرین لحظاتش روی تخت بیمارستان دلش میخواست امسال هم در سوگ اربابش بر سر و سینه بکوبد.
اولین فاتحه برای محمد
اینجا همه چیز آدم را یاد کربلا میاندازد. وقتی میخوانند:«ای سایه تو بر سر زینب، حسین من» شیون زنها بالا میرود. حالا به تاریخ تاسوعای حسینی سال97 آغوشِ خاک برای محمد گشوده میشود تا زین پس هر گاه محرم به روز نهمش میرسد روضه یتیمی رقیه برایشان مجسم شود. کودکانِ محمد بعدها بر این روضهها جانسوزتر میگریند که آنها معنای یتیمی را زندگی خواهند کرد. خودشان داغدیده مظلومیت هستند. وصیتنامه مرحوم را با صلوات شروع میکنند. توصیه به خداوندی که هرگز نباید فراموشش کرد، سفارش به اولیاءا... و سفارش به تبعیت از رهبری تنها بندهای عمومی وصیتنامه است که خوانده میشود. اولین فاتحه بر مزارش خوانده میشود. پدر میهمانان عزای پسر را خوشامد میگوید.
شاید قصور پزشکی...
بانویی به سمتم میآید. تمام مدتی که محمد بیمارستان بوده جویای احوالش است. با خانوادهاش ارتباط گرفته تا از حال محمد بیخبر نماند. حتی بیمارستان هم رفته است. میگوید:«این روزها را خودم دیدهام». پسرش رضا داوودی، طلبه جوانی، بوده که در خدمت سربازی دچار حادثه میشود. گفتهاند با گاز خفه شده، ولی او هرگز باور نکرده است. انگار برگشته به 5سال پیش. پسرش چهار محرم است که رفته است. میگوید:«درباره محمد هم قصور پزشکی اتفاق افتاده. او خوب بود. عکس بعد از عملش را دارم. به هوش و سرحال بود». او تشخیص نادرست پزشکان را باعث حادثه میداند و خبر به کمارفتن محمد را باور نمیکند. مادر محمد چند روز پیش به او گفته که پسرش را دیگر نمیبیند. انگار همان زمان که جوانش روی تخت بیمارستان با کمک دستگاه تنفس میکند پذیرفته که دیگر چشمان باز محمدش را
نمیبیند. ماجرایی که در سکوت اتفاق افتاده است و با تماس یکی از اقوام محمد با خبرگزاریها رسانهای میشود. خودش را همدرد مادر جوان میداند. این «حسین حسین» گفتنهای پشت پیکر برایش آشناست. میگوید:«محمد طلبه فعال حاشیه شهر مشهد بوده است».قبلا هم از دوستان طلبهاش شنیدهام که او در منطقهای از حاشیه شهر 6ماه خدمت کرده است که دیگران یک ماهش را هم نماندهاند.
میخواست مردم نترسند
«از بچگی با هم بزرگ شدیم». این را علی عبداللهی رفیق چهاردهساله محمد میگوید. نمیشود ناراحت نباشد. همصدای گروه سرود و تواشیح کودکیاش بوده است. بغض از ته گلویش به عمق چشمانش آمده است تا در میان بُهت دو دو بزنند و باور نکنند، محمد رفت. حالا نمیداند چرا در اولین روز بدون رفیقش، از اینکه محمد مسئول گروه سرودشان بود، یادش آمده. میگوید:«مثل داداشم بود». بیمارستان به عیادتش میرود. قرار بود مرخص شود. بیاید خانه. مسجدیها به دیدنش بروند. اما یک لختگی نابجای خون در میان رگهای محمد حسرت دیدار دوبارهاش را بر دل همه آنها که به دیدارش رفته و نرفتهاند، گذاشته است. محمد برایش از حادثه گفته. از اینکه ضارب به قدر یک سلام به او مهلت نداده و دشنه را در سینهاش فرو کرده و بیرون میکشد. محمد متوجه داغی تنش میشود. خون فواره میزند. نه فریاد میزند و نه هیاهو میکند. نمیخواهد مردم هول شوند. عبای روی دوشش را روی زخمش میکشد تا قرمزی خون مردم را نترساند. با همان حال نزار از یک موتوری میخواهد او را به دارالشفا برساند. رینگ شیخ توسی آخرین باری است که چشمان محمد گنبد طلای آقا را میبیند و بیهوش بر زمین میافتد.
از یک شب اعتکاف شروع شد
بیمارستان و عمل و بهبودی بعد از آن، رفقایش را دلخوش به ماندنش میکند. همه امید دارند محمد با قلب سوراخ هم به زندگی برخواهد گشت. اما خونهای لختهشده ناجوانمردانه او را از زندگی دور میکند تا دیگر صدای بابا گفتن کودکانش را نشنود. علی خوب یادش هست که چه شد محمد طلبه شد. آن سال با هم اعتکاف رفتند. محمد اهل طلبگی نبود. بدنسازی کار میکرد و شلوار جین میپوشید. مذهبی بود، اهل بسیج بود ولی طلبگی توی کارش نبود. آن اعتکاف راه او را به این سمت عوض کرد. به علی میگوید میخواهم طلبه شوم، اما نمیگوید میخواهم شهید شوم.
او تک بود
«همه جوانهایی که امروز هستند همدورهایهای محمدند. ساکت و آرام بود». اینها را حاجی «عارضه» فرمانده بسیج محمد میگوید که از چهاردهسالگی تا الان کنارش بوده است. محمد مربی حلقه صالحین است. بچههای کوچکتر دورش جمع میشوند. جوانهایی که او را تا آخرین زیارتش همراهی کردند و حالا او را بدرقه میکنند، همان یاران قدیمیاند که سنشان نهایت 22سال است. میگوید:«همه دوستش داشتند. جاذبه داشت و بچهها را دور خودش جمع میکرد». گاهی با بچهها تا دم خانهشان میرود تا با آنها همکلام شود. گاهی یک ساعت میایستند و حرف میزنند. آنقدر برایشان وقت میگذارد که حاجی شاکی میشود. میگوید:«تا همان حدی که از دینش بلد بود به بچهها منتقل میکرد. مانعش نمیشدم. به اندازه توان و نوجوانی خودش بچهها را به سمت دین هدایت میکرد». فرمانده به محمد میگوید:«تَک».
فقط یک روز مراسم
وقتی میخواهد طلبه شود نظر فرمانده را هم میپرسد. عارضه یقین دارد که این پسر محجوب و آرام را برای همین کار ساختهاند. آخرین بار محمد را عید غدیر دیده است. طبق رسم هر سال سادات در مسجد رضوی جمع میشوند و اهالی به دیدارشان میروند. او هم آمده تا هم دیدار تازه کند و هم به عیادت پسر همسایهشان برود. حتی ازدواج و تغییر محله زندگیاش او را از مسجد کودکیاش دور نکرده است. شیخ محمد وصیتنامهاش حاضر است. وصیت کرده که برایش فقط یک روز مراسم بگیرند. فرمانده باورش نمیشود سربازش هنوز به 30نرسیده وصیتنامهاش را نوشته است. حالا که مراسمش با عاشورا تداخل دارد خانواده سیاهپوش عزای بزرگتری هستند و فقط یک روز مراسم بعد از عاشورا دارند تا به طبق میل خود او باشد.
قرار نبود برود
عارضه محمد را خیلی دوست دارد. از وقتی او رفته خودش را تا توانسته از خانواده مرحوم پنهان کرده است تا چشم در چشم نشوند. حس غریبی است که نمیتواند داغ جوان را به پدرش تسلیت بگوید. او اهل دفاع مقدس است. جانباز است. بارها رفتن رفقایش را دیده است. شهادت و گلگونشدنشان را دیده، اما میگوید:«محمد فرق داشت. هنوز وقت رفتنش نبود و همین داغش را سوزانتر میکند». میگوید:«موقع جنگ ما میدانستیم همرزمان چرا و به دست چه کسی شهید شدهاند». گنگی و هزاران سؤال بیجواب پذیرفتن ماجرای محمد را برایش سختتر کرده است. بغضها به فرمانده وفادارند تا با صدایی که از گلو بالا نمیآید، بگوید:«ما میدانستیم میرویم جبهه. میدانستیم شاید برنگردیم. ولی اینجا میدان رزم نیست» پاکی محمد فرمانده را به یقین رسانده که شهادت برازنده قامت اوست و میگوید:«بدیاش را کسی ندید و نیتش همیشه خیر بود. ملاک این نیست که بیان شود. مهم دل است که چه حکم میکند».
ثبت دیدگاه