شهیدی که دفاع از کشور را به تحصیل در آلمان ترجیح داد

پدر شهید حسینی گفت: سید رضا قبل از انقلاب قصد ادامه تحصیل در کشور آلمان را داشت و تمام مقدمات کار را انجام داد؛ ولی همین که شکوفایی انقلاب ظاهر شد به سرعت از رفتن به خارج از کشور منصرف شد.

تا شهدا؛ شهید سيد رضا حسيني در 17 خرداد ماه سال 1339 ه ش در تهران ديده به جهان گشود .

در شش سالگي وارد دبستان شد و بعد از دوران راهنمايي ،در رشته اتومكانيك هنرستان شماره 3 به ادامه تحصيل پرداخت .

سن 18 سالگي او مصادف بود با اوج انقلاب اسلامي ملت ايران به رهبري حضرت امام خميني . وي كه در آن زمان در حال تحصيل بود ،بر فعاليت هاي سياسي خويش افزود و در امر تهيه و تكثير و توزيع اعلاميه و نوارهاي سخنراني حضرت امام و شعار نويسي و شركت در تظاهرات مردمي ، نقش فعالي را ايفا نمود.

پس از پيروزي انقلاب ،در مسجد محل خود ،آغاز به فعاليت نمود و دست به تشكيل كلاس هاي اسلحه شناسي و عقيدتي زد .همچنين پس از فرمان امام مبني بر تشكيل ارتش بيست ميليوني ،بسيج« مسجد خاتم الانبيا (ص) »را سازماندهي نموده و مسئوليت آن را بر عهده گرفت .

در مهر ماه سال 1361 تاهل اختيار نمود .صيغه عقد او و همسرش را حضرت امام خميني جاري ساخت و مراسم ازدواجش در مسجد جامع بر گزار شد.

زندگي مشترك او و همسرش شش ماه به طول انجاميد و ثمره اين وصلت فرزندي پسر به نام« محمد رضا» مي باشد كه پس از شهادت پدر پا به عرصه وجود نهاد .

همسر شهيد مي گويد : همين كه متوجه شغل و اينكه محيط كارش در كردستان است شدم ،چون خودم قبلا با كردستان حدودا آشنايي داشتم ،احتمال شهادت او را مي دادم

زماني هم كه با ايشان صحبت كردم،به من گفتند كه به احتمال نود درصد مدت زندگي من كوتاه است  و بدين ترتيب من مطمئن به شهادت دير و يا زود سيد شدم و با كمال آگاهي از شهادت ايشان با او ازدواج كردم و اين براي من يكي از امتيازات ايشان بود و خبر شهادتشان برايم غير قابل انتظار نبود.

آشنايي با روحيات و اخلاقيات چنين فردي با اين همه كمالات نياز به روح پاك دارد تا در صفحه پاك خود اين كمالات را ثبت كند ،كه متاسفانه من عاري از اين روح پاك بودم ودر ظاهر درك كدم ،اين بود كه او ذاتا صاحب اخلاقيات عاليه بود .

البته از جهت علمي نيز مقام بالايي داشت كه خود بارها شاهد تفسير بعضي از زيارت نامه ها و دعا هاي او و مطالعاتش بودم ،اما كسي متاسفانه به مقام علمي او پي نبرد بلكه بيشتر ضمير پاك و اخلاق حسنه او بود كه جاذب دوستان و علاقمندانش بود ،در مدت شش ماهه زندگي مشتركمان كوچكترين عمل خلافي از او نديدم .در حال زيارت و دعا حال عجيبي داشت .

در سفري كه به مشهد داشتيم با او هر شب ساعت 2 به حرم مطهر مي رفتيم و سيد تا اذان صبح نماز شب مي خواند و از اذان صبح تا ساعت 9 نيز دعا و زيارت نامه مي خواند و در سراسر دعا آنچنان اشك مي ريخت كه براي من عجيب بود ،چون تا آن زمان انساني چنين خاضع و عابد نديده بودم.

از ادامه تحصيلات دانشگاهي خود غافل نبود و ضمنا در يكي از مدارس« تهران» نيز به تدريس تعليمات ديني و فرهنگ اسلامي مشغول بود . در همين ايان بود كه انقلاب فرهنگي به وقوع پيوست و دانشگاه هاي كشور تعطيل گرديد .

«سيد رضا »كه از مدتها پيش در پي فرصت مناسب براي عزيمت به سوي منطقه محروم و بحران زده «كردستان» بود لحظه اي درنگ نكرد و بار هجرت به سوي غرب كشور بست .

ابتداي وارد شهرستان« ديواندره» شد و معاونت آموزشي و پرورشي و مسئوليت امور تربيتي اين سازمان را به عهده گرفت .همزمان مديريت مدرسه شبانه روزي اين شهر را كه خود از پايه گذاران آن بود و عضويت در هيئت پاكسازي آموزش و پرورش «ديواندره» نيز ،بر عهده او گذاشته شد .

حدود يك سال از استقرار« سيد رضا »در كردستان مي گذشت كه يك شب محل سكونت ايشان و رييس آموزش و پرورش ديواندره (شهيد نجف يوسفي ) مورد حمله ضد انقلاب قرار گرفت .برادر يوسفي در همان لحظات اول مجروح شد .

اما شهيد حسيني به تنهايي چندين ساعت در مقابل ضد انقلاب مقاومت مي كند و پس از به هلاكت رساندن و زخمي كردن چند تن از آنان با سلاح كمري درگيري پايان گرفت ، اما متاسفانه روح بلند شهيد« يوسفي» به دليل خونريري بسيار از كالبدش پر كشيد .

در آخرين لحظات شهيد «يوسفي» توصيه هايي به «سيد رضا» مي نمود كه از آن جمله ،پيوستن به سپاه پاسداراران بود .

شهيد «حسيني» در اجراي وصاياي همسنگر خود تعلل نكرد و بلافاصله عازم «تهران» شده و در سپاه ناحيه مزكز مشغول به كار شد .

پس از مدتي بر اثر احساس نيازي كه به وجود شهيد« حسيني» در منطقه« كردستان» مي شد مجددا بار سفر بست و اين بار به شهر شهيدان گمنام يعني «سقز»گام نهاد و بلافاصله به سمت قائم مقام فرماندهي سپاه اين شهر منصوب گرديد .

چندي بعد طي عمليات محور بانه – سر دشت ،فرمانده سپاه «سقز» ،يعني شهيد« طياره »شربت شهادت نوشيد و پس از ايشان« سيد رضا» اين مسئوليت را عهده دار گرديد .

يكي از همرزمانش در باره او سخن مي گويد :«در برنامه هايي كه مي ريخت و عمل مي كرد واقعا شگفتي و تعجب همه را بر مي انگيخت .ايشان شخصي بود كه كمتر آموزش نظامي ديده بود و با اين حال توانست يك چنين نيروي عملياتي زبده اي شود و در تمامي ابعاد عمل كند .

در مدت فرماندهي او كه نزديك به دو سال بود در قسمت هاي بسيج ،عمليات و اطلاعات ،سپاه سقز يگان موفقي بود و به خاطر توان ايشان و نقشي كه در مردم داري و بسيج مردم داشت .

در ابتداي تشكيل قرار گاه حمزه ،از وجودش در واحد بسيج عشايري استفاده كرديم كه منشا ء خدمات ارزنده اي شد و بسيج عشايري از پشتكار ايشان به راه افتاد و حركت و روح جديدي در واحد بسيج دميده شد كه اگر ادامه مي يافت.

شايد قسمت اعظم مسائل ما در بسيج نيروهاي بومي و عشاير حل شده بود ،اما مقدر چنين بود كه اين عزيز در شهر سقز به شهادت برسد .»

يكي ديگر از همرزمان شهيدحسيني از وي اين گونه ياد مي كند :«با خصوصيات و اخلاق اسلامي كه داشت ،مردم را جذب خود مي كرد و طي برنامه هايي ،قشر جوان شهر را به سپاه نزديك و زمينه همكاري با آنان را فراهم مي نمود . خدمات او در اين مسئوليت زياد است .

يكي از آنها طرح تسليح روستا بود كه از طرح هاي بسيار موفق در سطح منطقه بود و طبق ضوابطي اهالي روستا ها را مسلح مي نمود و نتيجه اين بود كه خود مردم با ضد انقلاب در گير شوند و از انقلاب دفاع كنند .

بد نيست اين خاطره را برايتان نقل كنم : شبي وارد اتاق كارش شدم و ديدم تعدادي كيسه برنج گوشه اتاق كنار هم قرار گرفته ،پرسيدم كه اين ها براي چيست ؟ جواب داد :كار نداشته باش .

ولي بعد كه زياد اصرار كردم گفت :اگر قول بدهي با كسي مطرح نكني مي گويم :و گفت :امشب تعدادي از دانش آموزان فقير مدرسه مي آيند و اين برنج ها را به منزلشان مي برند .

دليل اين كه گفتم شب بيايند اين است كه اين فقرا خجالت نكشند و مردم ديگر هم از اين موضوع مطلع نشوند . اين خاطره مربوط به زماني است كه ايشان مدير مدرسه شبانه روزي در ديواندره بود .به ياد مي آورم كه بعد از شهادت او وقتي من مسئله را در كلاس مطرح كردم .دانش آموزان دختر چادر هايشان را به سر كشيده و اشك مي ريختند .

با اين كه دو سال بود ايشان به سقز رفته بود و او را نديده بودند ،به جرات مي گويم كه اين گونه گريه كردن را من در كردستان براي كسي جز حسيني نديدم .

دانش آموزان دختر ايشان ،همگي محجبه بودند ،به طوري كه براي معلماني كه بعد از« حسيني» آمده بودند بي سابقه و عجيب به نظر مي آمد و ما توانستيم از شاگردان او به خوبي بعد از فارغ التحصيل شدن ،به عنوان معلم استفاده كنيم .شهيد« نجف يوسفي» حق داشت كه به او لقب ( محجوب القلوب ) بدهد .

بعد از ظهر 21 فروردين ماه سال 1362 ،«سيد رضا» از قرار گاه حمزه به سقز آمد و به اتاق مخابرات ،كه اكثرا اوقات خود را در آن بسر مي برد رفت و جهت تجديد قوا و استراحت چند دقيقه اي خوابيد .

در همين حين خبر درگيري ضد انقلاب با نيروهاي سپاه مخابره شد و او بدون تامل بر خاسته و خود را مجهز نموده و به سمت محل درگيري حركت كرد .

ضد انقلاب به قصد پيشروي به منطقه بانك ملي «سقز» ،كه سپاه را به پايگاه عملياتي «حر» متصل مي ساخت ،حمله كرده بودند ،سيد رضا خود را به منطقه رساند و در پشت بام منزل يكي از پيشمرگان شهيد موضع گرفت و مدت طولاني اي در برابر مهاجمين مقاومت نمود و تني چند از آنان را به هلاكت رساند ،در همين هنگام گلوله اي جسم پر تكاپوي سيد را شكافت و خون سرخ بر زمين يخ زده «كردستان» جاري گشت .

بدين ترتيب« سيد رضا حسيني» در شهري بر خاك افتاد كه عقيده داشت ،بايد با وضو وارد آن شد ،كه آغشته به خون دوستان خداست . او در حالي پا در ركاب براق عشق نهاد و معراج ابدي را آغاز كرد كه شعار «خدايا ،خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار » بر لب داشت .

در ادامه مصاحبه با پدر شهید سید رضا حسینی را می‌خوانید:

چه عاملی در تربیت سید رضا موثر بود که او را در حد اسوه برای بچه‌های منطقه و آشنایانش بالا برد؟

نخست لطف و توفیق الهی که شامل حال وی و تمام بندگان خداوند خواهد بود و بعد از آن معاشرت با دوستانی متدین به آداب اسلامی و با تقوا، که وظیفه هر مسلمان است و دوری جستن از محیط آلوده و برخوردهای غیر اسلامی و اخلاقی و افراد نامنظم و خیلی به این رویه اهمیت می‌داد.

خاطره‌هایی از شهید، قبل و بعد از انقلاب  برایمان بیان فرمایید؟

وی علاقه‌مند به انقلاب بود و به همین دلیل قبل از انقلاب در سال 1356 و اوایل 1357  قصد ادامه تحصیل در کشور آلمان داشت و تمام مقدمات کار را انجام داد و تصمیم قطعی داشت ولی همین که شکوفایی انقلاب ظاهر شد به سرعت از رفتن به خارج از کشور منصرف شد و با شوق بسیار مشغول فعالیت در محل و مساجد به طور چشم‌گیر شد.

مختصری از شرح حالات زندگی فرزندتان در رابطه با پایبندی به امور دینی و مطالعه و نحوه برخورد در خانه را شرح دهید؟

از همان طفولیت منظم بود، چه در امور تحصیلی دوران دبستان و دبیرستان و چه در اخلاق انسانی و اسلامی و با حیا بود که حتی بنده که پدر وی بودم، با وجود داشتن پنج فرزند دیگر، که بعضی از ایشان بزرگ‌تر هم بودند، وی را بر آن‌ها مقدم و شیفته تقوا و پرهیزکاری و حیا و حتی مورد احترام بود و به یاد ندارم هیچ موقع جسارتی به سید رضا کرده باشم تا آن‌جایی که اگر تقاضایی داشت به طور غیر مستقیم به وسیله مادر یا برادر و خواهر سفارش می‌داد، خلاصه خیلی با وقار و با حیا در محیط زندگی ما بود.

چه شد که شهید به کردستان رفت؟

در اول انقلاب بزرگ‌ترین مشکل غائله کردستان بود و ایشان به اتفاق چند نفر از دوستان خود با وجود اینکه مادرش در بیمارستان بستری بود، راهی کردستان شد.

در پایان اگر پیامی دارید، بفرمایید؟

شهدای ما بزرگ‌ترین سرمایه خود را که جان انسان است جز جهت برقراری حکومت اسلامی و ریشه‌ کن کردن ظلم و تجاوزگری فدا نکردند و خواسته دیگری نداشتند، باشد که ما هم به راه آن‌ها هدایت شویم، ان‌شاءالله.

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.