بزرگترین آرزوی همسرم در ایام محرم برآورده شد
تا شهدا؛ زیر سقف تک تک خانههای کشورمان، هزاران روایت و ماجرا وجود دارد که قهرمانان واقعی در آن زندگی میکنند. این بار زیر سقف خانه شهید «حاج حمید تقویفر» رفتیم که در طول حیات خود در گمنامی خدمت کرد. او یکی از قهرمانان کشور ما و عراق است. فعالیت حاج حمید پیش از پیروزی انقلاب اسلامی آغاز شد و در دوران دفاع مقدس ادامه یافت. سرانجام با ظهور گروههای تروریستی در عراق، راهی آن دیار شد و رسالتش را در آنجا به اتمام رساند. تصویر «حاج حمید تقویفر» تنها شهیدی است که بر دیوارهای شهر عراق نصب شده است.

یکی از بزرگترین دغدغههای شهید تقویفر از دوران جوانی ساخت حسینیهای برای زنان روستایی اهواز بود. وی چندی پیش از شهادتش در ایام محرم به آرزوی خود رسید. «پروین مرادی» همسر این شهید بزرگوار در تشریح ساخت حسینیه اهواز، اظهار کرد: ماموریتهای حاج حمید با زندگی ما پیوند خورده بود. گاهی در زمان دلتنگی گلایه میکردیم که بیشتر پیش ما بماند؛ اما مانع رسیدن به اهدافش هم نمیشدیم. در آخرین باری که از عراق به ایران آمد، مستقیما به اهواز رفت. حاج حمید از من هم خواست تا به اهواز بروم. با دیدنش تعجب کردم. صورتش زخمی و چفیه دور گردنش سوراخ بود. برایم تعریف کرد که تک تیرانداز داعشی سر او را نشان رفته بود، اما تیر از کنار صورتش میگذرد.
حاج حمید در دهه محرم سال 93 جهت رسیدگی به روند ساخت حسینیه به اهواز آمده بود. با یکدیگر به روستا رفتیم. متوجه شدیم که از داخل حسینیه صدای عزاداری میآید. با تعجب به داخل حسینیه رفتم و دیدم که جمعیت عظیمی در آنجا جمع شدهاند. حاج حمید وقتی متوجه شد که زنان روستا برای عزاداری به این حسینیه آمدهاند، بسیار خوشحال شد. همسرم سالها در آرزوی ساخت حسینیهایی برای زنان روستا بود که پیش از شهادتش برآورده شد. پیش از بازگشتش به عراق نیز تمام مایحتاج حسینیه را تهیه کرد و سپس رفت.
دست رد به سینه عزاداران حسینی نزنید
حاج حميد يک هفته پیش از آغاز ماه محرم از مأموریت به خانه برگشته بود. مشغول تماشای تلویزیون بودیم که زنگ خانه به صدا درآمد. پشت در خانه تعدادی از نوجوانان محله بودند که برای برپایی عزای اباعبدالله الحسین (ع) کمکهای مالی را جمعآوری میکردند. دخترم ندا مبلغی را به آنها پرداخت کرد. ساعتی نگذشته بود که گروه دیگری برای جمع آوری کمک به هیئت زنگ خانه را به صدا درآوردند.
همسرم خطاب به ما گفت: هرکس برای اقامه عزای اباعبدالله الحسین(ع) در خانه را زد، دست رد به سینهاش نزنید. نگذارید که خدایی نکرده از این حرکت بزرگ که میخواهند انجام دهند، دلسرد شوند. حاج حمید به دخترهایمان هم سفارش میکرد که در احیا و اقامه این قبیل عزاداریهای مختص به ائمه (س) و به ویژه اباعبدالله الحسین(ع) حضور داشته باشند.
حمید واسطه آشنایی با همسرم شد
سال 58 بعد از ورود به سپاه اهواز با حمید آشنا شدم و از کسانی بود که باعث آشنایی من و همسرم برای ازدواج شد. یک بار به من پیشنهاد داد که چرا ازدواج نمی کنی؟ گفتم موقعیتش هنوز جور نشده. خودش و خانمش موقعیتی را به وجود آوردند تا با یکی از دوستان خانم شهید تقوی در همان بسیج اهواز آشنا شوم و سال 59 با توافقاتی که انجام شد ازدواج کردم و انصافا شهید تقوی و همسرش برایمان سنگ تمام گذاشتند. به همین دلیل از همان روزهای اول آشنایی با شهید تقوی در کنار محیط کار رابطه خانوادگی هم داشتیم.
زندگی شهید تقوی به دو دوران تقسیم میشد. با شروع جنگ در محور حمیدیه، بستان ، سوسنگرد و هویزه مشغول نبرد شد. بیشتر با شهید هاشمی و باقری در ارتباط بود.

کار پشت میزی را دوست نداشت
کار ستادی و پشت میز نشینی را دوست نداشت مدام در بیایان ها بود و به دنبال کارهای سخت می گشت. قبل ازجنگ که قائله خلق عرب در خوزستان شکل گرفت یکی از مسئولین مبارزه با خلق عرب شد. آن روزها خلق عرب سبب بمب گذاری و آتش زدن لوله های نفت خوزستان می شدند و همیشه به دنبال شناسایی و دستگیری عوامل ناامنی ها می گشت. کاملا با فرهنگ مردم خوزستان آشنایی داشت و توانسته بود ستون پنجم دشمن که از عوامل نفوذی صدام می شدند را بشناسد تا عوامل را روستا به روستا و شهر به شهر دستگیر کند. شب و روز خود را برای مبارزه با این ضد انقلاب ها گذاشته بود.
کمتر کسی چنین روحیه ای را تا 38 سال بعد از جنگ حفظ کرده است. واقعا تا روز شهادت رفتار، اخلاق، منش شهید تقوی ذره ای تغییر نکرده بود. خیلی ها این چند ساله در رفتار و اعتقادات متزلل شدند ولی شهید تقوی مثل همان روزهای اول جنگ عاشق رهبر و امام و ولایت باقی ماند.
چند ماه قبل به دیدنم آمد. اخلاص و ساده زیستی اش عوض نشده بود. یک سالی می شد که بازنشسته شده بود. می گفت دوست ندارم از سپاه بروم.
دعوت سرلشکر قاسم سلیمانی از تقوی به عنوان فرمانده یکی از محور سامرا
بعد از مدتی متوجه شدم در ارتباطی که با مجاهدین عراقی برقرار کرده خود برای دفاع از حرم به نیروهای مردمی عراق پیوسته است. دوران جنگ نیز از آنجا که زبان عربی می فهمید همین ارتباط خوب را با مجاهدین عراقی برقرار کرده بود و با خیلی از آنها ارتباط دوستانه داشت برای همین مجاهدین عراقی کاملا او را می شناختند. سرلشکر قاسم سلیمانی وقتی شنیده بود شهید تقوی به عراق رفته از او دعوت به همکاری می کند و او را فرمانده یکی از محورهای شمال سامرا می کند.
فردای شبی که خبر شهادت حمید را شنیدم برای عرض تسلیت به خانه شان رفتیم. به خانمش گفتم چندین سال بود حمید انتظار شهادت را می کشید. تمام این سالهای بعد از جنگ را در انتظار شهادت بود. مخصوصا که بهترین دوستانش شهید زین الدین و باقری هم شهید شده بودند لحظه ای که خبر شهادتش را شنیدم فکر کردم که حمید بالاخره به آنچه دوست داشت و دنبالش بود رسید.
می دانستم که شهید می شود. کسی که جاه و مقام و پست و خانه را بگذارد کنار و تنها هدفش مبارزه علیه دشمن داخلی و خارجی باشد خداوند هم مزدش را اگرچه با وقفه ای چندساله می دهد. حمید از کسانی بود که باید همان روزهای اول جنگ شهید می شد ولی لحظه شهادتش تا این زمان ماند.
ثبت دیدگاه