افتخار میكنم كه 3 جانباز و يک شهيد تربيت کردهام
تا شهدا؛ وقتی دفاع مقدس را به لحاظ اجتماعی مورد بررسی قرار میدهيم، میبينيم كه يک عده از مردم كشورمان بار اصلی جنگ را به دوش میكشيدند. خانوادههايی كه همگی رزمنده بودند و از زن و مرد و پير و جوانشان گرفته، هر كاری از دستشان برمیآمد برای پيشبرد جبههها انجام میدادند.

خانواده زرگر از همين دست خانوادهها هستند. يك خانواده جنوب شهري در تهران كه از پنج فرزند پسر، چهار نفرشان به جبهه رفتند و سه تا از آنها جانباز شدند و يكيشان هم به شهادت رسيد. حضور پسرها در جبهه در حالي بود كه پدر خانواده نيز هر از گاهي به جبهه ميرفت و مادر نيز در امر پشتيباني از جنگ فعاليت ميكرد. به بهانه تهيه گزارشي از شهيد عباس زرگر به ديدار سكينه برجلو مادر 82 سالهاش رفته بوديم كه با خانواده تماماً رزمنده زرگرها آشنا شديم. گفتوگوي ما با اين مادر شهيد را پيش رو داريد.
گويا شما تنها مادر يك شهيد نيستيد، ديگر فرزندانتان هم از جانبازان دفاع مقدس هستند؟
بله، زمان جنگ هر كدام از بچهها سنش قد ميداد به جبهه ميرفت. هم همسرم مرحوم خيرالله زرگر به جبهه رفت، هم چهار پسرمان كه سنشان قد ميداد به جبهه رفتند. از بين پسرها سه تا از آنها جانباز شدند و عباس هم كه به شهادت رسيد. خود من هم در پشتيباني از جبههها فعاليت ميكردم. براي رزمندهها بافتني ميبافتيم، آجيل بستهبندي ميكرديم، مربا ميپختيم، لباس ميدوختيم و از اين جور كارها انجام ميداديم.
چرا همه خانوادهتان را درگير جنگ كرده بوديد در حالي كه بعضي از خانوادهها اصلاً با جنگ كاري نداشتند؟
ما وظيفه خودمان را انجام ميداديم. كاري نداشتيم كه كسي براي جنگ دل ميسوزاند يا نه. حاج خيرالله همسرم مرد زحمتكشي بود كه دلش براي انقلاب و حفظ آن ميتپيد. ايشان با وجود اينكه سنش به جبهه نميخورد، هر وقت فرصتي پيش ميآمد مثل جوانها به جبهه ميرفت. بچهها هم از رفتن او تشويق ميشدند و به جبهه ميرفتند.
شما زمان جنگ چند سال داشتيد؟
من متولد سال 1314 هستم. پسرم هم متولد سال 43 بود كه از سال 60 تا زمان شهادتش در سال 63 و طي عمليات بدر به جبهه ميرفت. هر كدام از بچهها كه سنشان به جنگ قد ميداد معطل نميكردند و ميرفتند. افتخار ميكنم كه سه جانباز و يك شهيد در دامانم پرورش دادهام.

كمي از شهيد خانوادهتان بگوييد، عباس چطور بچهاي بود؟
عباس بچه خيلي خوبي بود. از همان كودكياش درسخوان و مؤدب بود. درسش را هم تا كلاس يازدهم ادامه داد. اما جنگ و بعد شهادتش اجازه نداد بيشتر بخواند. عباس فعاليتهايش را از زمان انقلاب شروع كرده بود. آن زمان با اينكه 14 سال بيشتر نداشت به همراه برادرهاي بزرگترش به مسجد ميرفت و اعلاميه حضرت امام را پخش ميكرد. پسرم سال 60 كه به جبهه رفت، 17 سال بيشتر نداشت. شايد هم از همان زمان شروع جنگ به جبهه رفت، دقيقش را يادم نيست.
دوستي داشت به نام عباس جوانكي كه سه سال زودتر از خودش شهيد شد. شهادت دوستش خيلي روي او تأثير گذاشت. نهايتاً هم كه خودش شهيد شد و به دوستش عباس جوانكي پيوست.
وقتي عباس شهيد شد، نخواستيد جلوي پسرهاي ديگرتان را بگيريد؟
راستش من به خود عباس هم ميگفتم كه بمان و درست را ادامه بده. اما خب راهش را انتخاب كرده بود. مثل باقي بچههايم كه آنها هم راهشان را انتخاب كرده بودند و راه بدي هم نميرفتند كه بخواهم سفت و سخت جلويشان را بگيرم.

از شهادت عباس چه خاطرهاي داريد؟
پسرم عضو گردان تخريب لشكر27 بود كه در شرق دجله به شهادت رسيد. چون به خط دشمن نفوذ كرده بودند، بعد از شهادت، پيكرش ميماند و تا چند سال خبري از او نداشتيم. سال 73 بعد از 10 سال جنازه عباسم را تحويل دادند. خدا را شكر حداقل پيكرش به دستمان رسيد. پيكر كه چه عرض كنم، چند تكه استخوان به ما تحويل دادند.
اگر ميشود يك يادگاري از شهيدتان به ما هديه بدهيد.
عباس قبل از جبهه رفتن سر كار نميرفت. بعد كه جبهه رفت و اولين حقوقش را گرفت، با پولش به مستمندان كمك ميكرد. شايد آن يادگاري كه بخواهيد همين باشد.
يك پسر جنوب شهري كه پول چنداني در دست و بالش نبود، به محض اينكه حقوقش را گرفت براي خودش خرج نكرد. تصميم گرفت به ديگران كمك كند. شايد همين رفتارها بود كه او را به شهادت رساند. پسرم در وصيتنامهاش نوشته بود كه پيرو ولايت فقيه باشيد و از من و پدرش هم خواسته بود براي شهادتش گريه نكنيم. از برادرها و خواهرها خواسته بود نماز را فراموش نكنند و حجابشان را هيچ وقت ترك نكنند.
ثبت دیدگاه