ماجرای مرخصی نیمه‌تمام

مادر شهید مؤتمن: من بدون هیچ چشم‌داشت فرزندم را در راه ولایت فدا کردم و هنوز هم بر این ایمان خود استوارم، خداوند نظام را پایدار کند و به رهبرمان طول عمر عطا کند.

تا شهدا؛ شهید گروهبان‌دوم تکاور "سیروس مؤتمن کولانکو" فرزند الله‌بخش در نخستین روز فروردین ماه سال 40 در شهر اردبیل، در خانواده‌ای ساده و بی‌آلایش پا به عرصه هستی نهاد و زمانی که 6ساله بود خانواده‌اش از روستا به شهرستان اردبیل نقل مکان کردند و در سن هفت‌سالگی برای تحصیل وارد مدرسه دیباج اردبیل شد و شروع به تحصیل کرد.

وی تا پایان سوم راهنمایی با موفقیت تحصیل کرد و پس از اخذ مدرک سیکل با برادرش وارد شهربانی شد ولی به‌دلیل نداشتن علاقه به شهربانی از تبریز به تهران رفت و در تهران به استخدام ارتش درآمد؛ عشق و علاقه خاصی به ارتش داشت.

مؤتمن در سال 60 به استخدام لشکر 58 ذوالفقار درآمد و به تکاوران جسور ارتش پیوست و با توجه به شرایط بدنی و روحی در زمره جنگاوران تکاور درآمد و پس از طی آموزش‌ها و دوره‌های طاقت‌فرسا به جبهه‌های جنگ شتافت و به مصاف دشمن بعثی رفت.

شهید مؤتمن: چون جنگ به ما تحمیل شده، پس باید مقاومت کرد

او در جبهه‌های حق علیه باطل گفته است: اگر من لایق شهادت باشم و شهید بشوم در غیاب من گریه نکنید، خوشحال باشید و سلام مرا به مردم ستم‌دیده جهان برسانید، مدام در طلب مغفرت و آمرزش از پروردگار عالم باشید.

مؤتمن در عملیات والفجر مقدماتی به‌شدت مجروح شد و پس از مداوا و بهبودی نسبی با شروع عملیات والفجر یک به جبهه‌های جنگ شتافت و در بیست و سومین روز از سال 62 بر اثر برخورد ترکش به ناحیه سر در منطقه (شرهانی) عراق به فیض شهادت نائل آمد، آرامگاه پیکر پاکش در گلزار شهدای قاسمیه اردبیل واقع شده است.

مرخصی نیمه‌تمام 

پرویز موتمن، برادر شهید می‌گوید: برادرم شور و شوق عجیبی به حضور در جبهه‌های جنگ داشت، او عاشق ارتش و بی‌قرار مبارزه و نبرد با دشمن متجاوز بود و بعد از آن‌که سوم راهنمایی را تمام کرد، گفت: ((می‌خواهم به استخدام ارتش درآیم)).

برادرم گفت: به‌نظر من بهتر است سربازی‌ات را هرچه زودتر انجام بدهی و بعد از اتمام آن، شغل دیگری را برای خودت دست‌وپا کنی، چون‌که کار نظامی و جنگ شوخی‌بردار نیست و خطرناک است.

اما سیروس دست‌بردار نبود و همچنان با اصرار می‌خواست که حتماً به ارتش بپیوندد که سرانجام اصرار و پافشاری سیروس کار خودش کرد و پدرم رضایت داد.

سیروس به‌خاطر آمادگی قوی جسمانی و ورزیدگی فیزیکی به گروه تکاوران جسور و نترس ارتش پیوست و رهسپار میدان‌های جنگ شد و در جریان عملیات بیت‌المقدس و در حین مبارزه برای آزادی خرمشهر از اشغال متجاوزان، پس از مبارزه جانانه به‌شدت بر اثر اصابت ترکش خمپاره از ناحیه سر و کتف مجروح شده بود.

به تهران که رسیدیم او در بیمارستان بستری بود و با عمل جراحی یکایک ترکش‌ها را از بدنش خارج کرده بودند و سیروس با سر و صورتی باندپیچی‌شده به‌روی تخت نشسته بود، او را در آغوشمان گرفتیم، بدنش براثر خونریزی زیاد و جراحی به‌شدت ضعیف شده بود و حالش زیاد تعریفی نداشت.

چند روزی در تهران بودیم و بعد از چند روز از بیمارستان ترخیص شد، من و سیروس سوار اتوبوس شدیم و عازم اردبیل گشتیم، سیروس 10 روز مرخصی استعلاجی داشت تا در این مدت با استراحت، بهبود نسبی به دست آورد. چند ساعتی بود که داخل اتوبوس نشسته بودیم، اتوبوس پر از مسافر بود؛ قیافه سیروس در این میان جلب توجه می‌کرد و سر و صورت او همچنان باندپیچی شده بود.

از رادیوی اتوبوس اخبار سراسری پخش می‌شد و همه با دقت به اخبار جنگ که در آن زمان شدت فوق‌العاده‌ای یافته بود، گوش سپرده بودند.

ناگهان گوینده اخبار، خبر آزادی خرمشهر را اعلام کرد؛ اتفاق فوق‌العاده‌ای که در تاریخ جنگ بی‌سابقه بود.

سیروس با شنیدن این خبر از جا پرید، دستش را که باندپیچی شده و دور گردنش آویخته بود به هوا بلند کرد و با صدای بلند فریاد کشید "الله اکبر...الله اکبر".

مسافران با شنیدن صدای فریاد او به وجد آمده بودند و همه با هم فریاد "الله اکبر" سر دادند، در یک لحظه همهمه سرور و شادمانی در اتوبوس پیچید و جشن فتح و پیروزی برگزار شد؛ مردم که متوجه شده بودند سیروس در اتوبوس مجروح جنگی است، او را در آغوش گرفته تکاور غیورشان را غرق در بوسه کردند.

سیروس سه روز در خانه بود، اما قلب او کنار همرزمانش می‌تپید

هنوز 7 روز از مرخصی او باقی مانده بود که گفت: ((می‌خواهم به تهران بروم))؛ خانواده ناراحت بودند و نگران، اما او گفت ((می‌خواهم بقیه مرخصی‌هایم را در تهران باشم))، او رفت و بعد از دو روز از این اتفاق، از جبهه تماس گرفت و می‌گفت: ((نتوانستم طاقت بیاورم و برای همین به منطقه آمده‌ام و هم‌اکنون در گیلان غرب هستم)).

او مبارز شجاع و جنگاور غیوری بود که حضور در میدان جنگ با دشمن زبون، از هر چیزی برای او مهم‌تر محسوب می‌شد.

پای حرف‌ها و خاطرات مادر شهید

یک بار وقتی از منطقه آمده بود، به او گفتم ((دیگر نرو بمان!)).

سیروس گفت: ((برای تو ماجرایی تعریف می‌کنم، بعد از آن تو بگو بروم یا بمانم.

یک روز با یک مرد کرد به منطقه رفته بودیم، من برای شناسایی به جلو رفتم در آنجا صدای ناله‌ای را شنیدم به‌دنبال صدا رفتم، در روی تانک دختر نیمه‌برهنه‌ای را دیدم که به‌شدت ترسیده بود، عراقی‌ها سرمست مشغول شادی بودند و حواسشان به ما نبود، او را از بالای تانک به پایین آوردم به‌شدت ترسیده بود و فکر می‌کرد ما هم می‌خواهیم او را مورد آزار قرار دهیم، لباس‌هایم را درآوردم و به او دادم تا بپوشد و بعد از برگشتن او را در منطقهکردنشین اسکان دادیم)).

و بعد از من پرسید: ((حالا تو بگو بروم یا نه؟)).

من با شنیدم این ماجرا متأثر شدم، و پاسخ دادم: ((حالا دیگر برو، خداوند به‌حق امام زمان تو و مردم و مملکتمان را حفظ کند)).

مادر کمی سکوت کرد و گفت: هر زمان که ناراحت می‌شوم و بی‌تابی می‌کنم به خوابم می‌آید، هر وقت خواب او را می‌بینم آرام می‌شوم.

عروسی شهید (خواب مادر شهید)

مادر شهید می‌گوید: سیروس در جبهه بود. خواب دیدم عروسی سیروس است.

من همیشه حسرت عروسی او را به‌دل داشتم، جشن بود سرور و شادمانی همه جا به چشم می‌خورد؛ در منطقه ما مرسوم است که در زمان عروسی، پدر داماد در روز جشن لباسی را به عروس هدیه می‌دهد، دو نفر لباس آوردند و گفتند، ((این لباسی است که باید به عروس سیروس بدهید)).

لباس را گرفتم، لخته‌های خون به‌روی لباس وجود داشت، فریادی کشیدم و ناگهان از خواب پریدم؛ عرق کرده بودم، بعد از ظهر بود من در خانه تنها بودم، تلویزیون تصاویر جنگ و جبهه را پخش می‌کرد و رزمنده‌ای دوست مجروح خود را به‌دوش گرفته بود و زیر آتش دشمن او را به عقب می‌برد، در یک لحظه ناگهان احساس کردم آن رزمنده مجروح، سیروس است؛ حتی قیافه او را تشخیص دادم.

بعد از آن اتفاق بود که من یقین پیدا کرده بودم که سیروس شهید شده است، حتی به‌شدت مریض شدم و دیگر نتوانستم از جایم بلند شوم، من چند روز مریض بودم و در خانه بستری شدم،؛ کم‌کم، همسایه‌ها برای عیادتم می‌آمدند، حتی همسایه‌ها و فامیل‌های دور هم می‌آمدند، کسانی که شاید مدت‌ها با آنها هیچ رابطه‌ای نداشتیم، من برای آنها خوابم را تعریف می‌کردم و با هم می‌گریستیم.

آنها جریان شهادت سیروس را می‌دانستند و من از این ماجرا بی‌خبر بودم، اما کم‌کم من نیز از این ماجرا که از قبل آن را در خواب دیده بودم ،آگاه شدم، روز تدفین سیروس، وقتی جنازه‌اش را دیدم، همان لخته‌های خونی که در خواب دیده بودم، بر لباسش نقش بسته بود.

خبرنگار تسنیم: هنوز هم اگر جنگی اتفاق بیفتد دوباره راضی می‌شوید فرزندتان به جبهه برود؟

بله، راضی می‌شوم، تمام فرزندانم هم بروند باز هم راضی می‌شوم. خود و همه فرزندانم در راه ولایت ثابت‌قدم و استواریم، حتی آن زمان هم من می‌خواستم به جبهه بروم، برای رزمنده‌ها آشپزی کنم، اما مانع از رفتن من شدند.

خبرنگار: آیا از مسئولان نظام انتظاری دارید؟

نه، هیچ انتظاری از کسی ندارم، من بی‌چشمداشت فرزندم را در راه ولایت فدا کردم، خداوند نظام را پایدار کند؛ اگر دولت ارباب باشد و مردم فقیر، دولت از دست مردم خواهد گرفت، اما اگر دولت فقیر باشد، این بیگانگان هستند که از دست ما خواهند گرفت.

خداوند به رهبرمان طول عمر عطا فرماید

خداوند به‌حق امام زمان به ایشان طول عمر عطا فرماید، در این زمان کسی نمی‌تواند خانواده و فرزندان خود را کنترل کند؛ در حالی که ایشان تمامی مسائل و مشکلات کشور را به‌دوش می‌کشد، خداوند ایشان را پایدار کند، که کشور را این گونه با امنیت نگه داشته‌اند.

ما هرچه داریم از برکات وجود ایشان است، خدا حفظش کند.

گفته‌های برادر شهید (شاپور مؤتمن)

اگر امروز هم جنگی رخ دهد ما منتظر حکم جهاد نخواهیم بود خود به‌سوی جبهه می‌شتابیم چراکه وطن مانند ناموس ما می‌ماند، و ما برای حفظ کشور جانمان را می‌دهیم.

جبهه و جنگ هنوز تمام نشده، اگر دلاوران مدافع حرم نباشند جنگ به داخل کشور کشیده می‌شود

امروز مدافعان حرم از کشور دفاع می‌کنند، اگر امروز آن دلاوران نباشند جنگ به داخل کشور کشیده می‌شود، رفتن و پیوستن به آن بزرگواران امروز وظیفه‌ایست که بر گردن ماست و هر زمان که نیاز باشد قطعاً به‌سوی جبهه‌ها می‌رویم.

خبرنگار تسنیم: حرفی، سخنی ندارید که بخواهید به گوش کسی برسد؟

زخم جسمی زود خوب می‌شود ولی وقتی روح آدمی زخمی می‌شود هیچ وقت از یاد نمی‌رود، متأسفانه هنوز هم حرف‌هایی شنیده می‌شود در مورد شهیدان و جانبازان، که دل آدم را به درد می‌آورد و این گونه ناعدالتی‌ها در حق دلاوران جنگ بی‌انصافی است.

 در مورد مدافعان حرم نیز این چنین است که می‌گویند آنها به‌خاطر پول رفته‌اند، اما آنها به‌خاطر ایمان و اعتقادشان،  جان و خانواده را فدای ولایت کرده‌اند، هیچ چیز ارزش از دست دادن جان شیرین را ندارد، جز ایمان و اعتقاد به خداوند بزرگ و متعال.

آنها از روی ایمان و اعتقاد به جبهه‌های جنگ می‌شتابند و شاید این یکی از حربه‌های دشمن است که می‌خواهد فرهنگ ایثار و شهادت را در چشم مردم بد جلوه دهد.

بی‌توجهی مسئولان بنیاد شهید

در پایان مادر شهید از بی‌مهری و عدم مسئولیت‌پذیری و برخورد نامناسب مسئولین بنیاد شهید گلایه کرد و گفت: ما هیچ چیز از هیچ کس نمی‌خواهیم، ولی کاش رفتارها درست شود و پاسخ‌گوی سؤالات ما باشند.

وی افزود: من را با این سن و وضعیت جسمانی به تهران ارجاع می‌دهند و می‌گویند ((خود پیگیر کار خودت باش)).

وصیت‌نامه شهید سیروس مؤتمن

به نام خداوندی که تمام جهان را و آنچه هست از نیستی به هستی آورد. به نام پروردگار که جان و روح ما در دست اوست.

پروردگارا! از آن درگاهت برای خدمت به دینم و به قرآن و به وطنم یاری می‌جویم، اگرچه در من لیاقت نیست.

پدر و مادر مهربانم، امیدوارم سلام بنده را مرا قبول فرمایید.

مادر! چند سال است که من در جبهه جنگ خدمت می‌نمایم برای وطن خودم.

این برای هر فرد ایرانی در صورت امکان واجب است، چون خاک، البته قسمتی از خاک ما در اشغال دشمن بی‌رحم است، به کسی رحم نمی‌کند. ما باید تا آخرین فشنگ و تا آخرین لحظه خون خود بجنگیم. اگر در این راه مردم چه بهتر، اگر کشتم، متجاوزی را کشته‌ام.

و خواهش من از شما این است که اگر شهید شدم برای من بیش از اندازه گریه و زاری نکنید، صبر کنید چنانچه خداوند صابران را دوست می‌دارد.

مرگ برای همه کس واجب است، چه‌بهتر در راه دین و قرآن و میهن باشد، چنین مرگ افتخارآفرین است.
پدر و مادر مهربانم، چند مدتی است می‌خواستم چنین وصیت‌نامه‌ای را بنویسم و به خدمت شما بدهم، اما دلم نمی‌آمد که شما را ناراحت نمایم. اما در چنین موقعیت، نوشتن چنین نامه را ضروری دانستم.

مرا ببخشید، خدا را فراموش نکنید! ذکر خدا، دوای هر درد است.

نمی‌خواهم بیش از این دل شما را افسرده نمایم و دیگر عرض من است به کسی مقروض نیستم و از کسانی که طلب دارم، نام نمی‌برم و شما را به خداوند می‌سپارم.

روی برادرانم را از دور می‌بوسم، توفیق شما را از خداوند مسئلت می‌نمایم.

/تسنیم

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.