رجعت و بازگشت به اصل خویش

شهید صیاد شیرازی خاطره سرهنگ نیاکی را خدمت امام راحل مطرح کرد و گفت که وی در حین ذکر مصیبت بی بیِ دوعالم از هوش رفت. امام (ره) فرمودند: «این رجعت و بازگشت به اصل خویش است‌.»

تا شهدا؛ امير سرلشكر «مسعود منفرد نياكي» در دوم خرداد ماه سال 1308 در شهرستان آمل چشم به جهان گشود. او در سال 1331 و پس از گرفتن ديپلم طبيعي با علاقه به خدمت در لباس سربازي در دانشكده افسري استخدام و پس از گذراندن دوره سه ساله دانشكده، به درجه ستوان دومي نایل و با انتخاب رسته زرهي مشغول و در سال 1355 به درجه سرهنگي نایل شد.امير نياكي به پاس فداكاري و خدمات ارزشمند خود در سال 1359 به سمت فرماندهي لشكر 88 زرهي و در سال 1360 به سمت فرماندهي لشكر قدرتمند 92 زرهي منصوب گرديد و در اين مسئوليت‌ها،‌ در همه ميدان‌هاي دفاع از ميهن اسلامي و در برابر دشمنان به انجام وظيفه پرداخت.

كارنامه سرلشكر نياكي در دوران دفاع مقدس سرشار از افتخارات و قهرماني‌هاي زيادي است. وي در مسئوليت‌هاي فرماندهي در عمليات‌هاي بزرگ طريق القدس، فتح‌المبين،‌ بيت المقدس، والفجر و رمضان خدمت نموده و در سمت فرماندهي لشكر92 زرهي خوزستان و فرمانده قرارگاه فتح بارها به قلب دشمن تاخته و شكست‌هاي سنگين بر پيكره دشمن وارد آورده است.
امير نياكي به واسطه شجاعت وافر خود در حكمي از سوي امير سپهبد شهيد صياد شيرازي به جانشيني فرمانده نيروي زميني ارتش در جنوب منصوب شد و در طراحي عمليات های بزرگ در جنوب، نقش کارسازی داشت. وی در سال 1363 با كوله‌باري از تجربيات گرانبها به سمت جانشيني اداره سوم سماجا منصوب و آماده ايفاي مسئوليت‌هاي سنگين و جديد ديگري شد.

به دور از بدقولي
همه‌، برنامه خودشان را با ايشان تنظيم مي‌كردند، مثلا اگر قرار بود ساعت 8 جايي باشند، رأس ساعت آنجا بودند. تا زمان شهادت كسي از ايشان بدقولي و خلف وعده نديده بود. همواره به من تأكيد داشت كه انسان بايد براي حرف خودش ارزش بسیاری قایل باشد تا ديگران هم براي حرفش ارزش قایل شوند.
پاداش خوب جنگيدن
به مال دنيا بي اعتنا بود. گاهي برخی از فاميل به من مي‌گفتند: «همسرت فرمانده بزرگي است و حتما حقوق بالايي دريافت مي‌كند، آن وقت شما در زندگي ترقي نمي‌كنيد و همان پيكان مدل پائين را داريد!».
تا اينكه پس از شهادت ايشان، دریافتیم همه مبالغي كه به عنوان فوق العاده دريافت مي‌كرده يا به سربازان شهرستاني به عنوان پاداش خوب جنگيدن مي‌داده يا براي گرفتن عكس از مناطق جنگي هزينه مي‌كرد، به گونه اي كه الان شايد بالغ بر هزار قطعه عكس از مناطق جنگي از ايشان به يادگار مانده است.
فرزندان سربازم
مهمترين حادثه تلخي كه در زندگي مشترك ما رخ داد، فوت دختر عزيزمان مژگان بود. درست زماني كه ايشان در جنگ بود، در حالي كه عاطفه پدري حكم مي‌كرد، در كنار دخترش باشد، وقتي به او تلگراف زديم و خبر فوت مژگان را به او داديم، ايشان در جواب تلگراف من، تلگرافي به اين مضمون فرستاد: «همسر عزيزم مليحه! آن فرزندم كساني را دارد كه در كنارش باشند، ولي من نمي‌توانم در اين بحبوحه جنگ، فرزندان سرباز خود را تنها بگذارم».

مرد تلاش
شهيد نياكي به‌رغم داشتن سن زياد از ورزيدگي مثال زدني برخوردار بودند. اعتقاد داشت كه يك نظامي بايد هميشه آماده رزم باشد. نزدیک ده روز پیش از آغاز عمليات تپه‌هاي الله اكبر به همراه تعدادي از نيروهاي ورزيده ارتش و سپاه به پشت نيروهاي عراقي نفوذ كرده و شناسايي لازم را انجام دادند. ما فكر مي‌كرديم كه اين عمل سنگين با يك راهپيمايي طولاني و طاقت فرسا براي فرد مسني چون او سخت است و او نمي‌تواند پا به پاي نيروهاي جوان حركت كند، ولي در عمل ديديم كه در اين ده روز سخت و نفس گير، بدون آنكه كم بياورد يا احساس ناتواني بكند، همراه آن جوانان ورزيده به عمليات شناسايي رفت و بدون كوچكترين ضعف و قصوري از اين مأموريت برگشت.
به نقل از امير نبي كريمي
مقاوم و مقتدر شهيد نياكي آدمي پر توان، مقتدر و مقاوم بود. در گرما گرم تابستان دركانكس او كولر روشن نمي‌شد و بيشتر وقت‌ها به خاطر گرما  فقط با يك زير پيراهن در داخل كانكس به كارها رسيدگي مي‌كرد و هميشه يك كلاه آهني به سر و كلتي بر كمر داشت. يك بار براي دقايقي وارد كانكس او شدم. گرما كشنده بود. گفتم: «جناب نياكي تو چطور در اين گرما در داخل اين كانكس بدون كولر زندگي مي‌كني؟»با لبخند گفت: «سربازهاي من در خط مقدم كولر ندارند چطور وجدانم را راضي كنم به داشتن كولر. آنها وقتي به كانكس من بيايند و ببينند من هم كولر ندارم با انگيزه بيشتري كار مي‌كنند.» به شوخي گفتم: «تو با آنها فرق مي‌كني آنها جوان هستند ولي شما پير شده‌اي.» با قيافه‌اي ورزشكارانه گفت: «درسته كه من پيرم ولي مقاومتم از همه بيشتر است.» به نقل از سرتيپ لطفي
غذاي سربازي
امير نياكي هميشه در يگان خود از غذاي سربازان استفاده مي‌كرد. حتي وقتي كه مهمان داشت. اصلا وقت خود را صرف تشريفات نمي‌كرد و مي‌گفت: «ما بايد براي سربازان خود الگو باشيم.» او حتي از آب يخ استفاده نمي‌كرد و آب معمولي مي‌خورد. به نقل از سرتيپ راعي دهقي
جلوتر از تانك‌ها
در منطقه همدان در نزديكي ارتفاعات الله اكبر نيروهاي ما كپ كرده بودند و جلو نمي‌رفتند. شهيد نياكي كلت خود را بدست گرفت و به جلو افتاد و به تانك‌ها اشاره كرد كه بدنبال او بروند و خود جلوتر از تانك‌ها حركت كرد. تانك‌ها پشت سر او به راه افتادند. شجاعت و از خود گذشتگي اين فرمانده لايق باعث شد كه عملياتی که در آن منطقه گره خورده بود به موفقيت برسد. اي بسا اگر اين مرد حركت نمي‌كرد نه تنها،‌ نمي‌توانستيم پيشروي كنيم بلكه امکان اين خطر نيز وجود داشت كه در زير فشار حملات دشمن همگي نابود شويم. به نقل از سرتيپ راعي دهقي
با خيال آسوده
روزي به همراه شهيد نياكي، يك محافظ و يك راننده به خط مقدم رفتیم. وقتي پياده شديم جناب سرهنگ به طرف مواضع دشمن حركت كرد و همينطور به جلو مي‌رفت. ما هم بايد پشت سرش مي‌رفتيم. عرض‌ كردم: «جناب سرهنگ خطرناك است،‌ صلاح نيست شما به عنوان فرمانده لشكر جلو برويد. اگر خدای ناكرده اسير شويد خيلي مشكل‌ساز مي‌شود.»ايشان نگاه معناداري به من كرد و گفت: «اولا ما كه كارت شناسايي و درجه نداريم كه ما را بشناسند در ثاني من بايد بروم جلو و نقطه عملياتي را شناسايي كنم تا بتوانيم با خيال راحت و وجدان آسوده سربازان و درجه داران را براي انجام عمليات به اينجا بكشانم.» به نقل از كتاب «هجرت به فطرت»

ماجراي آن بسته

خسته از يك شناسايي سنگين برگشته بوديم و در حال گزارش به سرهنگ نياكي بوديم. ايشان گاه در بين صحبت‌هاي ما نكاتي را تذكر مي‌دادند كه ما يادداشت مي‌كرديم. در اين ميان من بي اختيار به فكر فرو رفتم. سرهنگ نياكي با لبخندی به من گفتند: «تهامي! گاهی اينجا نيستي،‌ كجا مي‌ري؟‌» من هم از پسرم و اينكه به فكر امتحانش هستم گفتم ايشان چيزي نگفت تا اينكه نوبت مرخصي‌ام شد تا به مشهد بروم. موقع حركت، راننده اش به سمت من آمد و بسته‌اي به من داد و گفت: «اين بسته را سرهنگ نياكي دادند كه به شما بدهم.»گفتم: «مطمئن هستيد كه این بسته را  براي من داده‌اند؟»
گفت: «مگر شما جناب تهامي نيستید؟»
گفتم: «چرا؟»
گفت: «پس اين مال شماست. وقتي به مشهد رسيدم بسته را باز كردم. ديدم يك دستگاه ضبط صوت ساعتدار و يك برگ نامه است كه جناب نياكي با خطی خوش براي پسرم نوشته بود.
متن نامه چنين بود: «پسرم تو افتخار كن كه پدر تو يك فرمانده ارتشي است و در جبهه‌ها افتخار مي‌آفريند. آنچه فكر پدرت را مشغول كرده مسئله درس و آينده توست من اين هديه ناقابل را براي تو مي‌فرستم كه ياد‌آوري كنم كه وقتي پدر تو با آن همه خستگي از عمليات و شناسايي‌هاي خطرناك بر مي‌گردد بايد از طرف تو آرامش فكري داشته باشد و نگران تو و خانواده‌اش نباشد.» به نقل از سرتيپ تهامي
مرد مقاومت به ما اطلاع دادند دختر جناب سرهنگ نياكي سخت مريض است و احتمال فوت مي‌رود. با «حجت‌الاسلام شيخ علي رباني» كه در آن زمان مسئول عقيدتي نيروها بودند به قرارگاه جناب سرهنگ نياكي رفتيم و از ايشان خواستيم سري به منزلشان بزنند. ايشان در جواب ما گفتند: «من فرزندان زيادي دارم. امروز بودن در كنار آنها  بر من لازم و واجب است. سرتا سر نيروهاي مستقر در منطقه فرزندان من هستند. امروز نمي‌توانم صحنه عمليات را ترك كنم. چون نبرد من براي اين فرزندانم خطرناك است.»
از عجايب است كه اين مرد مقاومت كرد و در همين عمليات بود كه خبر فوت دخترش را به او دادند. با اين حال در عزم آهنين اين فرمانده رشيد و حماسه ساز خللي وارد نشد و همچنان شجاعانه و قهرمانانه ايستاد. به نقل از آيت الله جزايري
روزه در گرماي 50 درجه
ايشان فردي معتقد و با ايمان بود و با آنكه ماه رمضان با گرمترين روزهای سال مصادف شده و دما بالاتر از 50 درجه بود. هرگز دست از روزه بر نداشت و در چله تيرماه و علي رغم اينكه علما فتوا داده بودند كه پرسنل حاضر در منطقه مي‌توانند در ماه رمضان روزه نگيرند و در فرصتی دیگر قضای آن را بجا بیاورند، اما هر بار که ايشان را می دیدیم متوجه می شدیم ايشان روزه اند و با غذاي ساده سربازي سحري و افطاري مي‌خورند. به نقل از سرلشكر حسني سعدي
ما از جنگ بي‌زاريم اما... 
بعد از آزادسازي خرمشهر، خبرنگاراني از 8 كشور براي تهيه گزارش آمده بودند يكي از آنها از شهيد نياكي سوال كرد: نظر شما راجع به ادامه جنگ چيست و آيا از اينكه اين جنگ طولاني شده است خسته نشده‌ايد؟
شهيد نياكي كه در آن روز لباس عملياتي پوشيده و سلاحي در كمر داشت و ظاهر ايشان نشان مي‌داد كه در جنگی چند روزه شركت داشت، بسيار با انرژي و هوشيارانه جواب دادند: «ما از جنگ و خونريزي بيزاريم، ولي چون اين جنگ خانمانسوز از سوي كشور عراق و صدام حسین و كشورهاي پشتيباني كننده او بر ما تحميل شده است؛ اين جنگ براي ما شيرين و عزيز است، چون دفاع است و تا بيرون راندن دشمن متجاوز اگر حتي سالهاي زيادي طول بكشد مردانه خواهيم جنگيد.»پاسخ ارزشمند شهيد نياكي آنچنان در آن خبرنگار و خبرنگاران ديگر تاثير داشت كه همگي فرمايشات ايشان را تاييد كردند و براي انتشار یادداشت کردند.به نقل از یکی از همرزمان شهید از سایت 6بمهمن
 

«در ادامه پاتک‌های سنگین عراقی‌ها در تنگ چذابه در عملیات طریق القدس در سال ۱۳۶۰، آتش سنگینی بر روی رزمندگان اسلام اجرا می‌شد و تلفات و مجروحین زیادی دادیم. خوف آن می‌رفت که عقب‌نشینی اجباری به سمت شهر بستان داشته باشیم.

سردار رشید، شهید صیاد شیرازی، محسن رضایی، رحیم صفوی، سرهنگ شهید نیاکی و... در روستای بردیه قبل از دهلاویه و چند کیلومتری سوسنگرد جمع بودند. فرماندهان فوق برای پیروزی در این عملیات دعای توسل قرائت می‌کنند.

من و جمعی از نیروها در خط مقدم بودیم. به یکباره آتش عراقی‌ها و پاتک آنها قطع شد. دلیل آن این بود که به پیشنهاد روحانی شهید مصطفی ردانی‌پور دعای توسلی در قرارگاه کربلا برگزار شد و این توسل کار خودش را کرد.

در تنگ چذابه در جلسه دعا، سرهنگ نیاکی فرمانده لشکر زرهی ارتش از شدت تاثر از ذکر مصیبت حضرت زهرا (س) غش کرد. بعد از عملیات فرمانده‌هان خدمت امام (ره) رسیدند. شهید صیاد شیرازی خاطره سرهنگ نیاکی را خدمت امام راحل مطرح کرد و گفت که وی در حین ذکر مصیبت بی‌بیِ دوعالم از هوش رفت. امام (ره) فرمودند: «این رجعت و بازگشت به اصل خویش است‌.»به نقل از سردار «نبی رودکی» از فرماندهان دوران دفاع مقدس

حكايت آن كارت هميشه كارتي در جبيش بود كه روي آن نوشته شده بود: «اگر زماني در حين خدمت، جانم را از دست دادم و قرار شد ارتش مرا به خاك بسپارد، هر جا كه براي ارتش راحت‌تر و ارزان تر است، مرا خاك کند».
شرافت
زماني كه ايشان در سر پل ذهاب معاون تيپ بود، مي‌توانست از خانه سازماني فرماندهي استفاده كند، ولي براي اينكه خود را وابسته و مديون فرمانده نكند و بتواند حق را بر زبان جاري كند،‌ نمی پذیرفت. همين موقع به او گفتم: «مسعود! براي چه ما بايد مستأجر باشيم، مگر اين خانه سازماني فرماندهي به تو تعلق نمي‌گيرد»؟ايشان گفت: «چرا! اتفاقا اين خانه خالي است، ولي چون فرمانده تيپ آدم سالم و صالحي نيست، ما بايد از همه نظر حداقل ارتباط را با او داشته باشيم».معمولا افسران آن زمان سعي داشتند، خودشان را به فرمانده نزديك كنند ولي ايشان هيچگاه وجدان و شرافت خود را با اين مسائل معامله نمي‌كرد.
خبر شهادت
هر زماني كه به تهران مي‌آمد به من مي‌گفت: «ممكن است اين دفعه آخري باشد كه بر مي‌گردم. من هم هميشه خودم را براي شنيدن خبر شهادت او آماده كرده ‌بودم. البته با حرف‌هاي او متأثر مي‌شدم و مي‌گفتم: «از اين حرف‌ها نزن»، ولي ايشان مي‌گفت: «اگر بداني چه جوان‌هاي رعنا قامتي شب عمليات غسل شهادت مي‌كنند و عاشقانه به سوي خدا پرواز مي‌نمايند، اينگونه متأثر نمي‌شدي.»

ثبت دیدگاه

محتوای این فیلد خصوصی است و به صورت عمومی نشان داده نخواهد شد.

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.