عملیات های غرورآفرین رزمندگان سپاه اسلام، روز تلخی را برای اسرا رقم می زد
به گزارش تا شهدا؛ آزاده سرافراز محمد تاک گفت: در اولین روز از آذرماه سال 1346 در کلاترزان از توابع شهرستان سنندج در خانواده ای مستضعف و محروم به دنیا آمدم. قبل از تولد من، دو فرزند پسر در خانواده ما به دلیل کمبود امکانات بهداشتی روستا در همان سنین کودکی از دنیا رفته بودند و من به خاطر اینکه بعد از دو فرزندی که به رحمت خدا رفته بودم به دنیا آمده بودم، مقداری مورد توجه پدر و مادرم قرار داشتم. البته خداوند بعد از من دو فرزند دختر هم به پدر و مادرم ارزانی داشت.
تازه گام در مدرسه نهاده بودم که مادرم به رحمت خدا رفت. فوت مادر ضربه سنگینی به خانواده ما وارد کرد. من برای همیشه درس و مدرسه را رها کردم و به کار کردن روی آوردم. آن زمان اغلب اهالی روستا برای معلمان روستا غذا تهیه می کردند و من به دلیل فوت مادرم و ناتوانی در پخت غذا برای معلم، از حضور در کلاس درس شرمنده می شدم و به همین خاطر درس و مدرسه را رها کردم.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به همراه پدر و دو خواهرم به سنندج نقل مکان کردیم و در محله 17 شهریور ساکن شدیم. من مشغول کارگری شدم تا به این روش به خانواده ام کمک کنم. بعد از مدتی به خدمت سربازی فراخوانده شدم و اواخر سال 1365 برای طی دوره آموزش نظامی به زنجان اعزام شدم و بعد از آن به لشکر 16 زرهی قزوین اعزام و مشغول خدمت شدم. گردان ما بعد از مدتی به خط یک جبهه اندیمشک اعزام شد.
نیروهای بعثی طی یک حمله به پایگاه ما، تعدادی از نفرات ما را به اسارت گرفتند. بعثی ها دست و پای را با طناب بستند و ما را سوار ماشین کردند و با خود بردند. رفتار بد و خشن نیروهای بعثی با اسرا در طول مسیر نشان دهنده آینده ای نامشخص برای اسرا بود. ما در دست آن ها اسیر بودیم، ولی آن ها با مشت و لگد از ما پذیرایی می کردند. قنداغ اسلحه اشان را با تمام قدرتشان بر سر و صورت ما می کوبیدند و از شکستن سر و صورت ما هیچ ابایی نداشتند.
بعد از چند روز وارد اردوگاه الرمادی در استان الانبار عراق شدیم و دوران اسارت ما در این اردوگاه آغاز شد. همان لحظه اول تعدادی از زندان بان ها نام و مشخصات ما را پرسیدند و داخل دفتر ثبت کردند. ما عربی بلد نبودیم و در مقابل سؤال آن ها سکوت می کردیم و این مسئاله خشم آن ها را صد چندان می کرد و آن ها با فریادهایشان خشمشان را بر سر ما می ریختند.
نیروهای عراقی نام اسرا را به همراه نام پدر و هم چنین نام پدر بزرگشان ثبت می کردند. بعد از اینکه نیروهای بعثی به هر کدام از اسرا یک دست لباس زرد رنگ تحویل دادند، هر کدام از ما را به داخل یک اتاق راهنمایی کردند. وارد اتاق که شدم دیدم کف اتاق با پتوهای مندرس پوشیده شده است. هر کدام از زندانی ها یک پتو و یک ساک به همراه داشتند تا وسایل شخصی خود را داخل ساک بگذارند.
اردوگاه الرمادی تشکیل شده بود از اتاق های زیادی که در یک ردیف قرار داشتند و داخل هر اتاق هم نزدیک به 30 تا 40 نفر زندگی می کردند. اتاق ها به گونه ای طراحی شده بود که نگهبان هایی که پشت پنجره ها نگهبانی می دادند از اوضاع داخل اتاق ها آگاه بودند. نگهبان ها حتی زمان استرحت ما هم به داخل اتاق ها نگاه می کردند و به نحوی ما را زیر ذره بین گرفته بودند.
کتک زدن به اسرا بخش مهمی از فعالیت زندان بان های بعثی بود. دو ماه از حضور من نگذشته بود که بر اثر کتک خوردن و وحشتی که کرده بودم دچار تشنج شدم که تا به امروز ادامه دارد. اگر رزمندگان سپاه اسلام عملیات موفقیت آمیزی انجام می دادند و ضربه ای به بعثی ها وارد می کردند، آن روز، روز تلخ اردوگاه بود. نیروهای بعثی در میدان جنگ مغلوب می شدند و عقده شکستشان را بر سر ما خالی می کردند. یک آن متوجه می شدیم که تعداد زیادی از نیروهای بعثی با باتوم پشت درب اتاق ها ایستاده اند و به محض باز شدن درب ها همچون آوار روی سر ما خراب می شدند و با سنگ دلی تمام، ما را به باد کتک می گرفتند. برایشان فرقی نمی کرد که این ضربه ممکن است چشم و گوش ما را کور و کر کند، آن ها فقط به کتک زدنشان فکر می کردند. مسئولان رده بالای اردوگاه از داد و ناله اسرا ذوق می کردند و خوشحال می شدند؛ به خیال خودشان انتقام شکست در میدان مبارزه را از ما گرفته اند.
ما روی زمین می نشستیم و دستمان را روی سرمان می گرفتیم تا ضربه باتوم به سر و صورتمان نخورد، ولی لگدی که ناغافل به پهلویمان اصابت می کرد و نفسی که برای لحظه ای قطع می شد، ناخودآگاه باعث می شد که دست هایمان را به طرف پهلوی لگد خورده امان هدایت کنیم و همین باعث می شد فرصت مناسبی برای بعثی ایجاد شود؛ این همان لحظه ای بود که باتوم بر سر و صورت ما فرود می آمد و مشکلات بعدی که در انتظار ما بود.
در حین یکی از همین کتک ها بود که برای اولین بار تشنج کردم و به پهلو روی زمین افتادم و دیگر متوجه چیزی نشدم. زمانی که به خودم آمدم دیدم اسرای زیادی دورم جمع شده اند، آن ها همدیگر را کنار می زدند تا صورت برافروخته مرا ببیند. به هر سختی بود کفی که از دهانم بیرون آمده بود را پاک کردم و با حالتی از خجالت و شرمساری، به آرامی خودم را به گوشه اتاق کشاندم و سرم را پایین انداختم.
ابتدا نمی دانستم چه بلایی سرم آمده است، ولی بعد از مدتی فهمیدم دلیل بیماری جدیدم، دیدن باتوم بعثی هاست؛ من با دیدن بعثی ها که پشت درب اتاق منتظر ورود به اتاق بودند از حال می رفتم و بعد از اینکه متوجه خیسی صورتم می شدم، با همان حالت خجالت و شرمساری به گوشه اتاق می رفتم و به دیوار نکیه می زدم.
نبود هیچ گونه امکانات پزشکی و بهداشتی در اردوگاه باعث شده بود درباره بیماری جدیدم چیزی ندانم. البته تعدادی از اسرا که قبلاً بیماران تشنجی را دیده بودند، در آن لحظات کمی به من کمک می کردند، این وضعیت به مرور زمان برای من عادی می شد.
ثبت دیدگاه